از این به بعد بیشتر می‌نویسم.‌

دیروز متوجه شدم خانم آقای امینی فوت کرده. از عکس پروفایل واتساپ علی پسرش متوجه شدم. فایزه توی سایت بهشت زهرا زد. متاسفانه ۷ آذر مرحوم شده. اسمش رو دقیق می‌دونستم، حتی نام پدرش رو هم. شرکت رو که تاسیس کردیم اسم فرشته و او هم جزو سهامدارها بود. چند بار دیدمش. چند باری توی اداره مالیات و یه بار هم وقتی که با علی گوشت قربانی آوردن شرکت. خدا رحمتش کنه و به اقای امینی و بچه‌ها صبر بده. غم سختیه و امیدوارم که از پا نیفتن.

ارسال سیگنال از kill(1) به برنامه‌ای که نوشته‌ام و دیدن اینکه سگینال در کدام thread می‌نشیند.

خدای من چقدر پست‌های آخرم غمگینانه‌ست. البته بعدش زندگی خیلی غمگین‌تر هم شد. ولی خُب الان که فکرش رو می‌کنم می‌بینم اصلا ارزشش رو نداشت که اون کار رو اونقدر محکم و دودستی بچسبم و بگیرم. البته منفعت مالی برام داشت ولی خُب همکارم هم به تمام اون منافع رسید ولی با ول کردن کار! تقریبا هیچ مشکلی رو نتونستیم حل کنیم. حتی توی مساله‌ی رهن دفتر شرکت هم نزدیک بود پول پیش به فنا بره. خیلی مسخره و شرم‌آوره ولی خُب متاسفانه عین واقعیته که به بن‌بست خجالت‌آوری رسیده بودیم. چیزی که اون موقع در عین ناراحتی آرومم می‌کرد این بود که از کارم کم نگذاشتم. کار بیست‌وچهار ساعته‌ای که متاسفانه همکارات درکی ازش نداشتن. مراقبت سرور، پاسخگویی و اجابت درخواست‌های برنامه‌نویسی فروشگاهها چیزی نبود که ساعت دو که در شرکت رو می‌بستیم و بر‌میگشتیم خونه تعطیل بشه.

الحمدلله‌ رب‌العالمین از روزگار راضیم. برنامه‌ی جدیدی برای خودم چیدم که باید با جدیت بیشتری جلو ببرمش. برنامه نویسی در محیط لینوکس و برای لینوکس با زبان C. سه ماه بیشتره که دارم مطالعه می‌کنم و واقعا دنیای حیرت‌انگیزیه.

ببینم می‌تونم بیشتر اینجا بنویسم یا نه.

امروز تمام دامینهای شرکت سابق و یکی دو تا دامینی که خودم از قبل داشتم رو گذاشتم برای فروش. سایت رو هم طوری تنظیم کردم که همه یه جا لود بشن و شماره خودم رو توی صفحه گذاشتم. تا ببینیم کسی میخره یا نه.

¡Cuanto tiempo sin verte!

چقدر این وبلاگم رو دوست دارم. قبلا یه خواننده داشت حالا اون رو هم نداره ولی من دوستش دارم.

بعد از یکماه یکدفعه دلم برای وبلاگم تنگ شد. کاری نکردم توی این مدت ولی واقعا خیلی خسته شدم. از نوشته‌های گذشته‌ام هم معلومه.

بعد از سفر شمال، همه چیز رو رها کردم و اومدم تفرش. خیلی خسته‌ام.

پسر! دیروز واقعا دلم می‌خواست گریه کنم. بعضی مشکلات خیلی کوچک و احمقانه‌ان ولی هر کاری می‌کنی حل نمیشن. بعد بی‌خیال میشی و می‌گی جهنم‌. اما زجر بدی می‌کشی.

در پیاده‌روی بعد از ظهرمون توی مسیر کناربر به سمت بالا توی مسیر رودخونه یه سگ دیدیم. اول فکر کردیم مُرده ولی بعد دیدیم نه. در حال جون دادنه. غم‌انگیز بود. دنیای بند‌ه‌‌های خدا دنیای عجیبیه.

این جانک‌آرت هم هنر جالبیه. یه مدت در موردش بخونم ببینم دنیا دست کیه.

گوش شیطون کر خوب دارم فایل‌های صوتی کتاب رو پیاده یا به قولی transcribir میکنم. دیروز هم که تنبلی کردم و به تاخیر انداختم ساعت یازده شب نشستم و کارم رو انجام دادم. حتی تایپش رو هم ساعت دوازده شب انجام دادم هر چند که پستش موند برای امروز ولی کار انجام شد.

ساعت ۶ صبح پیاده رفتم به سمت فَم و چند دقیقه‌ای توی باغ ملی نشستم وبرگشتم. بدبختی هندزفری رو نبرده بودم و نشد پادکست گوش کنم. یه هندز‌فری رو هم که دیروز توی کوههای آبگراب و مشرف به اُشتریه گم کردم. الان خوابم میاد.

آخر سر یه روز‌ از نگرانی می‌میرم.

چهار تا کلمه می‌نویسی بعد می‌بینی اصلی‌ترین کلمه رو یادت رفته. به قول یارو اینم شد زندگی؟!