لیست پست‌های : Mohsen

امروز عید فطر بود. عصر یه سر رفتیم روستا. زیر باران نرمه رفتیم و زیر شُرشُر باران برگشتیم. شب قدری سر مقاله‌ی متدهای کلاس Str کار کردم. توضیحاتِ کمتر از پانزده متد باقی‌مانده. اگه مشکلی پیش نیاد فردا آن‌ها را هم اضافه و بعد از غلط گیری منتشر می‌کنم.

این روزها خیلی غمگینم. خیلی یعنی خیلی زیاد.

تا چه شود.

دو ساعت وقت گذاشتم و لیست هلپرها و متدهای مربوط به کلاس‌های Number و Str و Arr رو بر حسب عملکرد دسته‌بندی کردم و روی کاغذ مرتب نوشتم. بعد لپ‌تاپ رو روشن کردم و شروع به نوشتن توضیحات و مثال برای هر کدوم از متدها کردم. همون اول کار دستگیرم شد که کار زمانبریه. شاید دو هفته! هدف اصلیم جمع بندی کردن مطالب برای خودمه و دیگه اینکه یادداشتهای کاغذی زیر دست و پا می‌ره و نابود می‌شه. نسخه‌ی الکترونیکی داشتن از مطالبی که ساعت‌ها وقت صرف خواندن و یادداشت‌برداری کردن ازشون کردم ایده‌ی خوبیه. شاید به کار بقیه هم بیاد.

امروز هم بد نبود. نمی‌دونم بگم ساده بود یا لاراول ساده‌ش کرده بود. کار با لاراول واقعا برنامه‌نویسیه. تجربه من در وب می‌گه به هر شکل کثیفی می‌تونی کار رو انجام بدی و هیچ‌ کس هم متوجه برنامه‌نویسی درب و داغونت نمی‌شه و اگر خطری متوجه امنیت نرم‌افزار نکنی برای کسی هم مهم نیست که چطور برنامه رو نوشتی. در لاراول هم میشه بد نوشت ولی امکانات فوق‌العاده‌ای بهت می‌ده که اگر بخوای خوب بنویسی خیلی کمکت می‌کنه.

تا بعد چه شود.

هارد اکسترنال قدیمی رو زیر و رو می‌کردم که رسیدم به یک فایل libre office. خاطرات چند روز از نوروز و فروردین ۱۳۹۳ بود. از حال و روز اون موقع پرسیده باشی چندان تعریفی نداشت و شاید حتی حال امروزم از اون موقع بهتر باشه. چندین بار فلج خواب بهم دست داده بود. جالب اینکه هنوز هم این درد رو با خودم دارم و دیشب دوباره تجربه‌اش کردم.

یک خرده مرتبش کردم و پرینت گرفتم و گذاشتمش روی انبوه خاطرات بیشتر تلخ و کمتر شیرینم.

این بار با لاراول برگشتم. به هر حال دل بریدن از PHP برای کسی که تمام فعالیت حرفه‌ایش با PHP بوده کار راحتی نیست. نرم‌افزار را به سرعت با لاراول بازنویسی و آپلود کردم. امیدوارم امسال بیشتر در اینجا و github وقت بگذارم.

تا چه شود.

یک پیمانه برنج در قابلمه می‌ریزیم و آن را چند بار می‌شوییم بعد آب قابلمه را کامل خالی می‌کنیم. 8 پیمانه آب در قابلمه می‌ریزیم تا برای مدت دو ساعت برنج خیس بخورد. (قاعده‌ی کلی این است که برای هر پیمانه برنج هشت پیمانه آب لازم است.) همزمان قدری زعفران را در قوری خیلی کوچک زعفران‌دم‌کنی ریخته و رویش آب می‌ریزیم و آن را به مدت یکی دو ساعت روی شعله‌ی ملایم و غیر مستقیم قرار می‌دهیم تا دم بکشد و زعفران رنگ بدهد. البته باید توجه داشت که یک وقت به خود نیاییم و آب زعفران تمام شده باشد!

پس از دو ساعت قابلمه را روی شعله متوسط گذاشته هر چند دقیقه یکبار آن را هم می‌زنیم تا برنج بپزد و له شود و توجه داشت که ته نگیرد. ( برنج جوش بیاید سر می‌رود لذا باید حواسمان جمع باشد)

  • به ازای هر پیمانه برنج دو پیمانه شکر باید ریخت ولی در مصرف خانگی یک پیمانه می‌ریزیم که زیاد شیرین نشود.
  • روغن نیاز نداریم ولی کمی کره طمع خوبی به شله‌زرد می‌دهد.

برنج که خودش را گرفت روغن و شکر را اضافه می‌کنیم و مداوم هم می‌زنیم.

وقتی شکر و برنج با هم مخلوط شدند و قوام گرفتند دم کرده زعفران را می‌افزاییم و خوب هم می‌زنیم. حالا باید یک کم هم با زعفران بپزد تا خوب رنگ بگیرد.

بعد یک چهارم پیمانه گلاب می‌ریزیم و پنج دقیقه هم می‌زنیم. نباید زیاده روی کرد که بوی گلاب بپرد. بعد از این مدت زیر شعله را خاموش می‌کنیم و شله‌زرد را در ظرف‌ می‌ریزیم و با پودر نارگیل و پودر دارچین و خلال بادام تزئین می‌کنیم.

مسائل زیادی هست که حل کردنشون زمان زیادی ازمون می‌گیره و بعد بلافاصله نه تنها راه حل رو فراموش می‌کنیم بلکه اصلا به خاطر نمی‌آریم که چنان مسئله‌ای هم وجود داشته. نتیجه این که کمی بعد دوباره همون مشکل رخ میده و همون پروسه‌ی زمانبر حل مساله باید تکرار بشه.

توی این پست که به مرور تکمیلش می‌کنم مسائلی رو می‌نویسم که حل کردنشون زمان زیادی ازم گرفته و واقعا میل ندارم که دوباره تکرارشون کنم. موضوعات ساده‌ای که نیاز به پست اختصاصی ندارن و بعضی‌هاشون چنان ساده و دم دستی هستند که ممکنه مضحک به نظر برسن. این پست بیشتر جنبه‌ی شخصی داره ولی شاید خواندنش برای شما هم مفید باشه.

نمی‌دانم اینجا خواهم نوشت یا مثل خیلی کارهای دیگه‌ای که شروع کرده یا شروع نکرده رهاشون کردم اینجا رو هم بی‌خیال می‌شم. به هر حال این اولین پست من در اینجاست و اگر آخرین پست هم باشد پست اول بودن این پست نفی نمی‌شود!

چند وقت پیش نشستم به خواندن پایتون و بعد خیلی زود کتابی در مورد فلسک پیدا کردم و آن را هم نه کامل ولی بیش از هشتاد درصدش را خوندم. نتیجه شد این سیستم مدیریت محتوایی که الان دارم در آن می‌نویسم. امکانات زیادی نداره ولی خیلی هم بی امکانات نیست.

دارم جزیره‌ی سرگردانی از سیمین دانشور رو می‌خونم. صفحه‌ی صد و بیستم. آه که چه خریست این هستی.

اینجا می‌نویسم که اگه انجام ندادم آبروم بره! اول تابستان ۱۴۰۱ شروع می‌کنم به خوندن پرتغالی. یه اسپانیایی زبان زیر ویدیوهای آموزشی نوشته بود در طی نه ماه به پرتغالی مسلط شدم. با توجه به نزدیکی فوق‌العاده‌اش به اسپانیایی اگه پی کار رو بگیرم بعید نیست دست و پای معنی‌داری هم در زبان پرتغالی زدیم. خدا رو چه دیدی.

نه دنیا داریم نه آخرت.

ما هیچ وقت به امروز برنمی‌گردیم پس هر چه را که لازم است بردارید.

پریشب از سفر آبگرم قزوین برگشتیم. ده روز طول کشید و بخاطر فیلد دوست فایزه بود. سخت گذشت ولی تموم شد. حالا فقط یه سفر ده روزه به میناب داریم که انشالله این هم به خیر و خوبی بگذره.

اینجا ننوشتم ولی بودم. شاید عجیب باشه ولی عبری هم بد نخوندم. شاید حتی بتونم بگم فراتر از حد تصور هم خوندم. اسپانیایی رو هم عرضم به حضور وبلاگ بی‌خواننده‌ام که صد صفحه از کتابی که شروع به خواندنش کرده‌ام باقی مونده. اسمش La chica invisible است.

خیلی خالی دارم می‌رم. نه دنیا دارم، نه آخرت. نه نقشی و نه کاری و نه انگیزه‌ای. مگه خدا خودش دگرگون کنه.