نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 18 سال 11 ماه پیش تحت عنوان خاطرات-خدمت وبلاگ
صبح تلویزیون یک ربعی روشن بود که من بیدار شدم. سریع کارهای شخصیام را انجام دادم و چهار و ربع از خانه زدم بیرون.
در میدان امام حسین اول خشکباری سوار مینی بوس شد و بعد هم در کمال تعجب احسان طباخی وارد مینیبوس شد که از وارد شدنش خیلی خوشحال شدم چون خشکباری آمده بود و در کنارم نشسته بود و من اصلاً از این بابت راضی نبودم. احسان در آخر سر پول همه را حساب کرد.
رفتیم سر منطقه نظافت. مثل همیشه منطقه خودمان را زدیم ولی مثل اینکه در کل کار نظافت عمومی رضایتبخش نبوده و سرگرد یک سلسله تهدیداتی انجام داده است مبنی بر اینکه پنج شنبه و جمعه بچههای نظافت عمومی را نگهبان میگذارم البته اگر فردا کار به همین شیوه باشد.
رفتیم به میدان صبحگاه با اسلحه و برگشتیم چون میدان را داشتند خطکشی میکردند و نمیشد درش رژه رفت ولی خلاصه بعد از یک سلسله کشمکش بالاخره فکر میکنم ساعت ۱۰ بود که رفتیم به میدان. البته یادم رفت بگویم که امروز صبح لباس استتار را پوشیدیم و کاشکول ها را به گردن بستیم. تمرین مراسم را انجام دادیم و جانشین محترم مرکز از یگانهای مستقر در میدان بازدید کرد و وضع ظاهر سربازان را بررسی کرد و تذکراتی دادند. گفتند بعد از رژه کسانی که لیسانس کامپیوتر و الکترونیک دارند نروند و ما نرفتیم. دویست نفری بودیم و اسم ده یازده نفر را نوشتند که سه نفر را بردارند و ما محروم شدیم از نوشتن اسم.
بعد از ظهر هیچ کار بخصوصی نداشتیم و بچهها ساعت دو به مرخصی رفتند البته من نگهبان آسایشگاه در پاس یک هستم. لذا به استراحت پرداختم تا توجیه نگهبانی.
امروز بچههایی که امریه خارج از ارتش داشتند بعد از ناهار ساعت یک ربع به دو به مسجد رفتند و مطلع شدند از اینکه آیا امریه آنها پذیرفته شده است یا نه .
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 18 سال 11 ماه پیش تحت عنوان خاطرات-خدمت وبلاگ
ساعت سه و چهل و پنج دقیقه صبح با روشن شدن تلویزیون از خواب بیدار شدم و خود را مهیای آمدن به پادگان نمودم.
با دکتر ساعت از چهار و نیم گذشته بود که از پارکینگ درآمدیم. نرسیده به میدان شهدا دوباره حائری از بچههای یگان را سوار کردیم. البته از او گذشته بودیم که دیدم هم اوست، لذا به دکتر گفتم که نگه دارد و باز هم البته در همانجاها به دنبال او اصلاً می گشتم. خلاصه بار سوم بود که او را سوار کردیم.
بعد از نظافت منطقهی نظافت عمومی آمدیم و رفتیم به میدان صبحگاه برای ورزش. بعد از ورزش رژه نرفتیم. موقع نرمش صفایی آمد و پشت گردنم را نگاه کرد و گفت پشت گردنت را خط بگیر. پنج شنبه گفته بود که این کار را بکنیم. بعد اضافه کرد: «صفری با انضباط امروز بیانضباط شده است!»
وقتی به یگان برگشتیم بچههایی که پشت گردنشان را مرتب نکرده بودند از جمله من دنبال تیغ میگشتند و بعضا مشترکا از یک تیغ استفاده میکردند که کار فوقالعاده خطرناکی است. من یک نیم تیغ از احسان طباخی گرفتم و سید زحمت تیغ انداختن پشت گردنم را کشید.
بعد رفتیم برای تمرین مراسم سر دوشی. خوب بود ولی احساس کردم پایم را زیاد بالا نمیآورم! و کسر کار میروم. ولی در کل رژه خوب برگزار شد و فرمانده و جانشین فرمانده از گروهان کوچکترین ایرادی نگرفتند. بعد از پایان رژه به یگان آمدیم و ناقص کردیم و به مسجد رفتیم برای جشن میلاد حضرت ابوالفضل که هم امروز است.
بعد از {نظر؟} دوباره رفتیم تمرین مراسم و دوبار رژه رفتیم که از نظر من بد نبود. بعد آمدیم و کیسه انفرادیام را نسبتاً خالی کردم و در کیف دستیام ریختم و آماده شدم برای رفتن به مرخصی با احسان طباخی. با او تا میدان امام حسین آمدم و {او} رفت به مترو و من اتوبوسهای انقلاب را سوار شدم.
در خانه نشستم پای اینترنت. این عادت بد این روزهای من است که مرا از تمام کارهایم باز میدارد. قبوض تلفن ثابت و موبایلها آمده است. موبایلها را باز نکردم ولی تلفن چهل و شش هزار تومان آمده است. حدود هفت هزار تومان خدمات ویژه که همان اینترنت است و بخش دیگری هم برای تلفنهای خارج از کشور است که برای فایزه زدند. البته این مبلغ فقط تا ۱۳۸۶/۵/۱ است و ترکاندن من در زمینهی اینترنت بیشتر در ماه مرداد اتفاق افتاده است و باید کماکان منتظر بود.
زیر دستشویی لولهی آب، نوار تفلونش باز شده است و چکه میکند و زیر دستشویی را خیس خالی کرده بود. من حال و حوصلهی ور رفتن با آن را نداشتم. کاسهای زیرش نهادم و شب هم آب را قطع کردم.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 18 سال 11 ماه پیش تحت عنوان خاطرات-خدمت وبلاگ
ساعت ۲ صبح پاس کلاس حفاظتم تمام شد و از آنجایی که پاس بعدی باز هم خشکباری (رجوع کنید به ۱۷ تیر ۱۳۸۶) بود و این بار گفته بود که هر وقت پاست تمام شد بیا به یگان چون من سر پست احتمالاً نمیروم، برگشتم به یگان. پوتین را در آوردم و گرفتم خوابیدم.
ساعت دو و نیم گروهبان نگهبان آمد و ما را بیدار کرد که من ساعت دو و پنج دقیقه آن جا بودم تو ترک پست کرده بودی لذا اسم ما را نوشت با اسم پاسبخشِ من و اسم پاسبخشِ خشکباری و خود خشکباری. هر چه به او گفتم او خودش گفت بیا به یگان به خرج یارو نرفت. گفت من میدهم به افسر گردان او خودش تصمیم میگیرد. گفتم جهنم و آمدم خوابیدم.
ساعت چهار و ربع پا شدم از شدت دستشویی! و رفتم بیرون که شموشکی پاسبخشِ خشکباری را دیدم. گفت الان در یگان گرفته خوابیده!! ساعت شش دوباره رفتم سر پست تا ساعت هفت و سی و پنج دقیقه که خشکباری نیامد ولی دیدم کارخانه را، دارد به طرف دفتر هنگ میرود. سریع رفتم پیشش و شرح ماوقع و نیامدنهای او سر پست را به اطلاع کارخانه رساندم و او برگشت به طرف یگان ما. ده دقیقه بعد خشکباری آمد سر پست. مثل اینکه کمی ترسانده بودند او را به علت نیامدن سر پست دیشب و حرفهایی از نامه زندان بود که البته هیچ وقت این نامههای زندان عملی نمیشود. خوشبختانه نوبت نگهبانی ما به هر صورت با تمام خوبی و بدیهایش در طول ۲۱ ساعت به پایان رسید. موقع بازگشت به یگان مردی پور افسر گردان را نیز دیدم و به او هم توضیح دادم و از او جدا شدم.
ساعت یازده در خانه بودم. رفتم دنبال نان ولی چیزی گیرم نیامد. ساعت دو دوباره رفتم و از سوپر سر چهارراه، نان بستهای و نوشابه گرفتم. ساعت شش رفتم حمام و لباس هم شستم. در بلوک عروسی و بزن و بکوب است در دو طبقهی زیر ما. نمیدانم برای کیست!
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 18 سال 11 ماه پیش تحت عنوان خاطرات-خدمت وبلاگ
صبح ساعت سه و نیم بیدار شدم و چهار و ربع از خانه زدم بیرون.
صبح رفتیم به مسجد برای زیارت عاشورا. بعد آمدیم و کامل کردیم و رفتیم برای صبحگاه. رژه انتهای مراسم را جانشین مرکز نمره میداد و نمره ما را بعداً مطلع شدم که داده است ۱۸/۵. بعد دوباره رفتیم به مسجد برای پر کردن فرم نظرخواهی که البته اختیاری بود ولی چون احسان صباخی نشست من هم نشستم و پر کردم.
امروز نگهبان کلاس {حفاظت} پاس دو هستم؛ ساعت ۱۴ تا ۱۶ ، ۱۹ تا ۲۰ ، ۲۳:۳۰ تا ۲ {بامداد} ، ۶ تا هفت و نیم.
شب در آسایشگاه بچهها عروسی راه انداخته بودند. به هر حال روزهای آخر دورهی آموزش است و لذا نتوانستم زیاد استراحت کنم.
افسر هنگ امشب کارخانه است و افسر گردان مردی پور. توجیه نگهبانی سر ظهر برگزار شد.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 18 سال 11 ماه پیش تحت عنوان خاطرات-خدمت وبلاگ
صبح با دکتر آمدیم به پادگان. یک ربع به چهار بیدار شدیم.
در پادگان لباس استتار را پوشیدیم و بعد از خوردن صبحانه رفتیم با بچهها به سر منطقهی نظافت. شاهمرادی سوار بر جیپ که البته خودش راننده نبود وقتی آمد ادای احترام با دست کرد! به صادقیان گفتم از نظافت امروز خوشش آمده است ولی احسان صادقیان گفت چون لباس استتار به تن داشتی او فکر کرد که از افسران آموزشی به همین خاطر احترام کرد. دیدم حرف حساب زد! ما در درجهای نیستیم که فرمانده هنگ خبردارمان را با سلام نظامی پاسخ گوید.
آمدیم به یگان و افسران آموزش گفتند لباستان را بروید عوض کنید و لباس کار بپوشید. البته زیاد ناراحت نشدم چون لباسها کثیف میشود و من حالا حالاها با این لباسها کار دارم. رفتیم برای ورزش با اسلحه. سخت بود ولی شد. آمدیم به یگان و بعد گفتند بروید به سر کلاسها و قطبنما کار کنید چون فرماندهی مرکز برای امتحان عملی میآید. رفتیم تا ظهر ولی فرمانده مرکز نیامد و ما هم طبیعتاً به یگان برگشتیم. از خوشحالی بال در آوردم وقتی فهمیدم نگهبان نیستم.
بعد از ظهر رفتیم به میدان صبحگاه. شاید دیر به خط شدیم یا شاید هم چیز دیگر که ساجدی گفت دور میل پرچم بدوید. یک بار دویدیم ولی او غیر از دو صف، بقیه را گفت که یک بار دیگر هم بدوند. این بار همه بچهها فقط دور میل پرچم را قدم زدند. یک بار دیگر هم گفت و این بار هم بچهها به شیوهی قبل رفتار کردند و او هم گفت قدم آهسته کار میکنیم به عنوان تنبیه ولی در حقیقت تنبیه نمیشد گفت، همان کاری انجام میشد که شاهمرادی از پشت میکروفن مدام به آن توصیه میکرد. ولی بچهها کفری شده بودند از جمله خود من به طوری که همه قصد خراب کردن رژه را داشتیم. رژه را هم رفتیم و بد نشد. یک حداقلهایی در یگان ما وجود دارد که یگان را سر پا نگه میدارد و ما با حداقلمان رژه رفتیم و آبرومند بود.
وقتی برگشتیم به یگان گفتند بروید سر منطقه نظافت. هیچکس نیامد جز من و احسان طباخی و محمود عبدیان که البته ما جلوی بقیه رفته بودیم و اطلاع نداشتیم که بچهها تحریم کردهاند. خلاصه یک مقدار جارو زدیم و برگشتیم.
دفترچه مرخصی را که گرفتم از پادگان زدم بیرون. خیلی دفاتر را دیر دادند به طوری که ساعت هفت رسیدم خانه. در خانه حمام رفتم و پیش از آن و نیز بعد از آن اینترنت کردم. میخواهم یک سایت مقاله راه بیندازم ولی همت نمیکنم. همین روزها به سجاد شیربهار زنگ میزنم و از پروژه کنار میکشم.
دکتر خانه نیست. سر کار است.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 18 سال 11 ماه پیش تحت عنوان خاطرات-خدمت وبلاگ
صبح ساعت پنج و ده دقیقه از خواب بیدار شدم و این اولین عارضهی گشتی دیشب و ناخوابی آن است.
سر منطقه نظافت رفتیم. بچههای کمکی هم رسیدند و سریع منطقه را نظافت کردیم. جناب سروان سلیمانی امر فرمودند که از فردا کسانی که جلوی هنگ را نظافت میکنند باید نفری دو تا آفتابه آب بیاورند! برای آبپاشی اطراف هنگ.
آمدیم به یگان. خوشبختانه ساجدی هم آمده بود و داشت برای بچهها صحبت میکرد. بعد رفتیم به مسجد. بعد از مسجد تمرین مراسم پایان دوره تا ظهر. البته در دو نوبت تمرین کردیم و بینش هم قدری استراحت کردیم.
ساعت دو با احسان صادقیان رفتیم به دم دژبانی برای اینکه مامور ملاقات شویم که دیدیم مازیار باستانی و راخدایی آنجا هستند. خلاصه گفتیم کی به شما گفت بیایید اینجا، گفتند فلاحپور. خلاصه صادقیان برگشت با باستانی به یگان برای تعیین تکلیف و تکلیف روشن شد و من باید بر میگشتم به یگان. حالم از این باستانی به هم میخورد، همیشه مرخصی است، یک روز هم که هست اینجوری میپیچاند. خلاصه رفتیم به یگان و بعد رفتیم روی blue chair ها نشستیم و صفایی بحث کرد برایمان. بعد هم یک رژه کشکی رفتیم و آمدیم به یگان.
مرخصیها را دادند و آمدیم به خانه. تا امام حسین با طباخی آمدم. مرخصی او با یک مقدار تأخیر صادر شد علتش هم منشی یگان بود که یادش رفته بود مرخصی را بنویسد.
دکتر در خانه بود. متوجه شدم با یک خانمه دارد حرف میزند. شکم برده بود که یک خبرهایی است ولی امروز دیگر یقین کردم. چند نوبت دیدهام که صحبت میکند. امروز یک قسمت از دیالوگ این بود که دکتر گفت یک چیزی میخوریم، سوسیس و تن ماهی هست. البته صادقانه بگویم هرگز ننشستم به فالگوش. ما خرمان از کرهگی دم نداشت و علاقهای به هیچ چیز نداریم.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 18 سال 11 ماه پیش تحت عنوان خاطرات-خدمت وبلاگ
از طریق انقلاب و مینیبوسهای خطی خودم را رساندم به پادگان. ساعت پنج بود. البته فکر میکنم یک مقدار از پنج گذشته بود. سریع چای خوردم و خودم را به منطقه نظافت رساندم. بعد از نظافت آمدیم به یگان و رفتیم به میدان صبحگاه برای ورزش. ساجدی امروز هم نبود.
بعد از ورزش آمدیم به یگان و بعد از استراحت مختصری به خط شدیم. گفتند از رکن دو (؟!) آمدهاند برای امتحان عملی و تئوری. خلاصه مثل اینکه امتحانهای ما تمامی ندارد. لذا دوباره به میدان صبحگاه برگشتیم و یکخورده به چپ چپ و به راست راست و عقبگرد در حال حرکت را تمرین کردیم. بعد آمدند یک عده را بردند برای امتحان عملی و ما آمدیم به یگان.
سر ظهر رفتم و نامه بهداری گرفتم و رفتم به بهداری به اتفاق یکی از بچههای دیگر که او هم مشکل داشت و پایم یعنی بهتر بگویم ناخن پایم را نشان دکتر که او هم وظیفه ورودی ما بود دادم، او هم گفت باید فردا ساعت هفت بیایی تا بتوانم برایت معاف از پوتین بنویسم. گفتم باشد . ساعت دو و نیم که بچهها به خط شدند رفتم پیش صفایی و ناخنم را نشانش دادم. گفت امروز را استراحت کن ولی نامه دکتر هم بیاوری باید تمرین مراسمهای روزهای بعد را بیایی. ما هم گفتیم کاچی بعض هیچی و لذا در یگان ماندیم و به استراحت پرداختیم.
شب گشتی بودم با حسن خانجانی، دو دره ترین فرد موجود در صفر یک. محل گشت ما هم از درب جنوب تا استخر بود و پاس یک بودیم. ساعت شش و ربع رفتیم تا هفت و ربع شب که احسان صادقیان پاسبخشِ پاس بعد آمد و گفت محسن طاهری نژاد و حامد گرامی نمی آیند؛ سر نیزهها را بدهید و بیایید برویم. چنین کردیم و رفتیم شام خوردیم. پاس بعد ساعت نه تا یازده و نیم شب بود. آن هم گذشت و محسن طاهری نژاد و حامد گرامی ده دقیقهای تأخیر داشتند و حسن خانجانی سر نیزه را نداد ولی من سر نیزه را به طاهری نژاد دادم و گفتم هم تختی من است و امکان ندارد که ندهم. در یگان حسن سر نیزه را به احسان صادقیان داد. هیچی فقط صادقیان را به زحمت انداخت.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 18 سال 11 ماه پیش تحت عنوان خاطرات-خدمت وبلاگ
ساعت سه و نیم صبح از خواب بیدار شدم با روشن شدن تلویزیون، خلاصه کار و بارهایم را انجام دادم و ساعت چهار و چهل دقیقه با دکتر از خانه خارج شدیم. نرسیده به میدان شهدا یکی از بچههای یگان را که قبلاً نیز او را سوار کرده بودیم سوار کردیم و تا صفر یک رفتیم.
رفتیم سر منطقه نظافت عمومی ساعت پنج و نیم و تا یک ربع به هفت آنجا بودیم. بد جوری منطقه کثیف بود و جاروی من هم زیاد خوب نبود و هر تکه را چند بار میکشیدم تا تمیز شود. بعد برگشتیم یگان و دیدیم اوضاع بپیچ بپیچ است و هیچ برنامهای ندارند. رفتیم به سر کلاس (بعد از دادن امتحان !) و آنجا نشستیم الکی. بعد آمدیم و رفتیم به مسجد. رئیس عقیدتی سیاسی ارتش آمده بود . جانمان در آمد بس که مراسم طولانی شد.
بعد از ظهر قدری در میدان صبحگاه مشق صف جمع کار کردیم. بچههایی که مرخصی نمازی گرفته بودند امروز نبودند یعنی رفته بودند مرخصی، بچههای ۵۱۳ هم همینطور، نه صفایی آمده بود و نه ساجدی و نه زمندی. لذا یگان ۵۱۳ و ۵۱۴ را در هم ادغام کردند و با هم رژه رفتیم. خوشبختانه نگهبان نبودم و آمدم خانه. حمام رفتم و …
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 18 سال 11 ماه پیش تحت عنوان خاطرات-خدمت وبلاگ
صبح ساعت ۷ بود که فکر میکنم از خواب پا شدم. رفتم نان گرفتم و آمدم خانه. باقی مغازهها بسته بود لذا گرفتن پنیر را به نیم ساعت بعد یعنی حول و حوش ۷ و نیم ، ۷ و چهل و پنج دقیقه موکول کردم.
دکتر ساعت ۹ از سر کار آمد خانه. از وقتی مامان اینها را تفرش گذاشته است برای بار اول آمده است خانه.
ساعت ۴ رفتم سس ماکارونی و سوسیس و تن ماهی و کنسرو بادمجان گرفتم و دکتر فکر میکنم کنسرو بادمجان را درست کرد و خوردیم.
ساعت ۷ بعد از ظهر رفتم حمام و لباس شخصیام را شستم. یک وبلاگ در بلاگفا گرفتم برای نوشتن مقالاتم. حالا میماند همان نوشتن مقالات. ظهر گرفتم خوابیدم.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 18 سال 11 ماه پیش تحت عنوان خاطرات-خدمت وبلاگ
صبح برای نماز صبح بیدار شدم و آن را اقامه کردم و خوابیدم و ساعت ۸ بیدار شدم و رفتم نان گرفتم به همراه چای کیسهای. چای درست کردم و خوردم ولی پنیر نداشتیم لذا خود را با ماست سیر کردم.
کار خاصی نکردم. قدری پای اینترنت بودم. قدری هم خوابیدم. میخواهم از پروژه با شیربهار بکشم کنار. دنبال فرصت میگردم به او زنگ بزنم. در عوض دلم میخواهد مقاله بنویسم و در اینترنت منتشر کنم.
با خبر شدیم دکتر یک عدد سیم کارت ایرانسل گرفته است. شب خودش زنگ زد و شمارهاش را داد. گفت امشب این سیم کارت در گوشیاش است.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 18 سال 11 ماه پیش تحت عنوان خاطرات-خدمت وبلاگ
صبح رفتم انقلاب و بعد با مینیبوس رفتم امام حسین و دوباره با مینیبوس رفتم به پادگان. منطقه نظافت عمومی را نظافت کردیم و بعد عدهای از بچهها رفتند به مسجد برای زیارت عاشورا ولی جمع کثیری ماندند برای خواندن درس.
وقتی بچهها از مسجد برگشتند با اسلحه رفتیم به میدان صبحگاه برای رژه و مراسم صبحگاه. رژه رفتنمان هم خوب بود. بعد از رژه رفتیم به سالن سر پوشیده فوتبال کنار ستاد برای امتحان. امتحان را بد ندادم. وقتی از سالن درآمدیم دیدیم عدهای از بچهها دارند فرم پر میکنند که البته فرمش دیگر تمام شده بود. مثل اینکه از ستاد نیرو آمده بودند. خلاصه احسان طباخی خیلی شاکی بود. میگفت «داداشی خاص» امریه دارد، بچهی تهران هم نیست، جز رشتههایی که آنها گفتهاند قرار ندارد ولی دارد فرم پر میکند ولی من فرم نتوانستم بگیرم! حالا این «اسماعیل داداشی خاص» بچهی باشخصیتی است، نمیدانم چرا این کار را کرده است!
وقتی به سمت یگان میآمدیم فلاحپور گفت آنجا هم هستند هر که میخواهد برود. ما رفتیم ولی آنها نیز فرم نداشتند ولی کامپیوتر و زبان عربی میخواستند. آنها برگشتند و فقط من ماندم و آرمان عدالت منش. خلاصه گفتیم به آنها و آنها هم اسم ما را نوشتند. تا چه شود.
در آسایشگاه کتابهای عقیدتی را منوجهر شیرین ، جمع میکرد . کتابها را به او دادم. نگهبانیهای جمعه و شنبه را کم کردهاند لذا من خوشبختانه دیگر نگهبان نیستم در روز شنبه و میتوانم به خانه بروم. ساعت ۱۲ با احسان طباخی از پادگان در آمدیم.
در خانه روی پیغامگیر تلفن، پیغامی بود از بیمارستان بانک ملی برای فرشته که در روز یکشنبه در بیمارستان بانک ملی به خانم عبدلی برای مصاحبه مراجعه کن. به تفرش زنگ زدم و به فرشته گفتم. به دکتر هم زنگ زدم و او گفت شنبه صبح به خانه میآید.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 18 سال 11 ماه پیش تحت عنوان خاطرات-خدمت وبلاگ
امروز طبق معمول رفتیم سر منطقه نظافت که جلو هنگ باشد و آنجا را ردیف کردیم و آمدیم و اسلحه گرفتیم و با باقی بچهها رفتیم برای ورزش. دو و نیم دور دور میدان صبحگاه با اسلحه دویدیم که وحشتناک بود ولی خوشبختانه از عهدهاش برآمدم. بعد هم رفتیم به سر کلاس. البته در کلاس، دیگر درس نمیدهند و مینشینیم و مطالعه میکنیم برای امتحان فردا. شاهمرادی فرمانده هنگ ما هم آمد سر کلاس و در مورد سوالها توضیح داد و گفت ۴۰ تا سؤال است که ۳۳ تای آن تشریحی است و ۷ تای آن تستی که البته اصلاً مشکل نیست. خلاصه تا ظهر درس خواندیم.
بعد از ظهر ساعت ۲ داشتیم استراحت میکردیم که گفتند همه کامل کنند و ما هم پوتین پوشیدیم. بعد کل یگان را بغیر از بچههای سلف را، ساجدی برد در منطقه نظافت عمومی یعنی همان منطقه ما که چهارشنبه بعد از ظهرها روز ویژه تمیز کردن آن است. خلاصه ۸۰ نفری کل منطقه را لیسیدیم و کلی آشغال که ۱۰ سال آنجا مانده بود را جمع و جور کردیم و بعد رفتیم برای رژه. یک رژه جانانه رفتیم و آمدیم به یگان. ساجدی میگفت دهان فرمانده هنگ دوم بازمانده بود وقتی عروسکی میرفتیم! خلاصه واقعاً عالی بود.
مرخصی شبانه را استفاده کردم. لباسهایم را شستم و بعد خوابیدم. اصلاً هم درس نخواندم در خانه برای امتحان فردا.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 18 سال 11 ماه پیش تحت عنوان خاطرات-خدمت وبلاگ
صبح رفتم پادگان. این بار رفتم انقلاب. در انقلاب اتوبوس شبانه ای ایستاده بود که میرفت امام حسین و تمام مسافرانش که به ده تن نمیرسیدند سرباز بودند. بعد از امام حسین با مینیبوس رفتم به سه راه تختی و پادگان. کل مسیر با ۶۲۵ تومان تمام میشود که البته برای من ۵۰۰ تومان چون که پول مینی بوس { را } یکی از دوستانم داد که سوار همان ماشین بود.
امشب گشتی خوردهام با منوچهر شیرین پشت یگان ویژه. پاس ما پاس دو بود. خوشبختانه ایست نکشیدیم ولی خیلی خوابمان میآمد ولی به قول منوچهر شرافتمندانه گشتی دادیم و کمتر از پنج دقیقه نشستیم و همهاش را سر پا بودیم.
این نگهبانیها و گشتیها قسمت سختِ کارش همان توجیه نگهبانی است که دم هنگ است. من که از این کار بیفایده خیلی بدم میآید.
سر کلاس صبح، حامد گرامی رفت پایین ادای ۴ ، ۵ نفر از افسرها را در حضور فلاح پور و ساجدی درآورد.
نکته : نوبت اول گشتی ساعت ۷ تا ۸ شب بود و نوبت دوم آن یازده و نیم شب تا دو بامداد امروز چهارشنبه بود.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 18 سال 11 ماه پیش تحت عنوان خاطرات-خدمت وبلاگ
صبح در دستشویی بودم، ساعت سه و نیم صبح که تلفن زنگ خورد. خوب طبیعی است که من نمیتوانم در بیاییم دیگر. دکتر بود. یک بار دیگر زنگ زد و قطع شد و دیگر باید بلند میشدم! دفعه بعد که زنگ زد گوشی را برداشتم. طبیعی بود که زنگ زده است که مرا بیدار کند که به پادگان بروم. از او تشکر کردم و گفتم که بیدارم.
رسیدنم به پادگان قدری طول کشید. سر جمهوری و نیز دم خانه خودمان ماشین به سختی گیر آمد. صبح ورزش داشتیم و بعد هم کلاس جنگ با سر نیزه که خیلی جالب بود ولی من قدری در انجام حرکاتش مشکل داشتم که خوب بار اول بود که این کارها را میکردم مثل همه البته ولی شاید گیرایی بقیه از من بالاتر باشد. بعد از ظهر هم استتار و اختفا و پوشش را در میدان تمرین کردیم که آن هم بازی جالبی بود. مرخصی شبانه را نیز استفاده کردم.
اتوبوسهای بهارستان را که سوار شدم ساجدی و فلاح پور هم سوار شدند و من بلیطشان را دادم. ساجدی تشکر کرد . آنها در بهارستان رفتند به مترو. البته در اتوبوس کاملاً جدا از آنها بودم. به خانه که رسیدم زنگ زدم به تفرش. بعد رفتم موهایم را با چهار زدم. بعد اصلاح کردم و رفتم حمام. بعد هم اینترنت. یازده شب هم خواب.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 18 سال 11 ماه پیش تحت عنوان خاطرات-خدمت وبلاگ
امروز صبح رفتیم به عقیدتی و در کلاس عقیدتی بچهها نمونه سؤال دورههای پیش را آورده بودند و ما به مطالعه پرداختیم. دو درس خودسازی و نظام سیاسی بود. بعد از ظهر هم امتحانش را دادیم که با توجه به اینکه من امروز صبح برای بار اول سؤالها را میدیدم و به طور کلی امروز برای اولین بار کتابها را دستم گرفتم، امتحان را خوب دادم.
امتحان ساعت دو و نیم بود و ما دو و ربع جلو در مسجد بودیم. بعد از امتحان به خط شدیم و رفتیم به رژه، البته بدون اسلحه چون «زمندی» معلوم نبود که کجا است. بعد از اتمام کار سریع حاضر شدم که بیایم خانه و چنین کردم. اول زنگ زدم تفرش بعد زنگ زدم به دکتر. بعد رفتم حمام و لباسهای کار را شستم و حمام کردم و درآمدم و به اینترنت مشغول شدم. خدا لعنت کند مرا و این اینترنت را که بدجور وقتم را این روزها به بطالت پای آن از دست میدهم.
ساعت تقریباً یازده بود که خوابیدم.