تگ: خاطرات-خدمت

امروز طبق معمول رفتیم سر منطقه نظافت که جلو هنگ باشد و آنجا را ردیف کردیم و آمدیم و اسلحه گرفتیم و با باقی بچه‌ها رفتیم برای ورزش. دو و نیم دور دور میدان صبحگاه با اسلحه دویدیم که وحشتناک بود ولی خوشبختانه از عهده‌اش برآمدم. بعد هم رفتیم به سر کلاس. البته در کلاس، دیگر درس نمی‌دهند و می‌نشینیم و مطالعه می‌کنیم برای امتحان فردا. شاه‌مرادی فرمانده هنگ ما هم آمد سر کلاس و در مورد سوال‌ها توضیح داد و گفت ۴۰ تا سؤال است که ۳۳ تای آن تشریحی است و ۷ تای آن تستی که البته اصلاً مشکل نیست. خلاصه تا ظهر درس خواندیم.

بعد از ظهر ساعت ۲ داشتیم استراحت می‌کردیم که گفتند همه کامل کنند و ما هم پوتین پوشیدیم. بعد کل یگان را بغیر از بچه‌های سلف را، ساجدی برد در منطقه نظافت عمومی یعنی همان منطقه ما که چهارشنبه بعد از ظهرها روز ویژه تمیز کردن آن است. خلاصه ۸۰ نفری کل منطقه را لیسیدیم و کلی آشغال که ۱۰ سال آنجا مانده بود را جمع و جور کردیم و بعد رفتیم برای رژه. یک رژه جانانه رفتیم و آمدیم به یگان. ساجدی می‌گفت دهان فرمانده هنگ دوم بازمانده بود وقتی عروسکی می‌رفتیم! خلاصه واقعاً عالی بود.

مرخصی شبانه را استفاده کردم. لباس‌هایم را شستم و بعد خوابیدم. اصلاً هم درس نخواندم در خانه برای امتحان فردا.

صبح رفتم پادگان. این بار رفتم انقلاب. در انقلاب اتوبوس شبانه ای ایستاده بود که می‌رفت امام حسین و تمام مسافرانش که به ده تن نمی‌رسیدند سرباز بودند. بعد از امام حسین با مینی‌بوس رفتم به سه راه تختی و پادگان. کل مسیر با ۶۲۵ تومان تمام می‌شود که البته برای من ۵۰۰ تومان چون که پول مینی بوس { را } یکی از دوستانم داد که سوار همان ماشین بود.

امشب گشتی خورده‌ام با منوچهر شیرین پشت یگان ویژه. پاس ما پاس دو بود. خوشبختانه ایست نکشیدیم ولی خیلی خوابمان می‌آمد ولی به قول منوچهر شرافتمندانه گشتی دادیم و کمتر از پنج دقیقه نشستیم و همه‌اش را سر پا بودیم.

این نگهبانی‌ها و گشتی‌ها قسمت سختِ کارش همان توجیه نگهبانی است که دم هنگ است. من که از این کار بی‌فایده خیلی بدم می‌آید.

سر کلاس صبح، حامد گرامی رفت پایین ادای ۴ ، ۵ نفر از افسرها را در حضور فلاح پور و ساجدی درآورد.

نکته : نوبت اول گشتی ساعت ۷ تا ۸ شب بود و نوبت دوم آن یازده و نیم شب تا دو بامداد امروز چهارشنبه بود.

صبح در دستشویی بودم، ساعت سه و نیم صبح که تلفن زنگ خورد. خوب طبیعی است که من نمی‌توانم در بیاییم دیگر. دکتر بود. یک بار دیگر زنگ زد و قطع شد و دیگر باید بلند می‌شدم! دفعه بعد که زنگ زد گوشی را برداشتم. طبیعی بود که زنگ زده است که مرا بیدار کند که به پادگان بروم. از او تشکر کردم و گفتم که بیدارم.

رسیدنم به پادگان قدری طول کشید. سر جمهوری و نیز دم خانه خودمان ماشین به سختی گیر آمد. صبح ورزش داشتیم و بعد هم کلاس جنگ با سر نیزه که خیلی جالب بود ولی من قدری در انجام حرکاتش مشکل داشتم که خوب بار اول بود که این کارها را می‌کردم مثل همه البته ولی شاید گیرایی بقیه از من بالاتر باشد. بعد از ظهر هم استتار و اختفا و پوشش را در میدان تمرین کردیم که آن هم‌ بازی جالبی بود. مرخصی شبانه را نیز استفاده کردم.

اتوبوس‌های بهارستان را که سوار شدم ساجدی و فلاح پور هم سوار شدند و من بلیطشان را دادم. ساجدی تشکر کرد . آن‌ها در بهارستان رفتند به مترو. البته در اتوبوس کاملاً جدا از آن‌ها بودم. به خانه که رسیدم زنگ زدم به تفرش. بعد رفتم موهایم را با چهار زدم. بعد اصلاح کردم و رفتم حمام. بعد هم اینترنت. یازده شب هم خواب.

امروز صبح رفتیم به عقیدتی و در کلاس عقیدتی بچه‌ها نمونه سؤال دوره‌های پیش را آورده بودند و ما به مطالعه پرداختیم. دو درس خودسازی و نظام سیاسی بود. بعد از ظهر هم امتحانش را دادیم که با توجه به اینکه من امروز صبح برای بار اول سؤال‌ها را می‌دیدم و به طور کلی امروز برای اولین بار کتاب‌ها را دستم گرفتم، امتحان را خوب دادم.

امتحان ساعت دو و نیم بود و ما دو و ربع جلو در مسجد بودیم. بعد از امتحان به خط شدیم و رفتیم به رژه، البته بدون اسلحه چون «زمندی» معلوم نبود که کجا است. بعد از اتمام کار سریع حاضر شدم که بیایم خانه و چنین کردم. اول زنگ زدم تفرش بعد زنگ زدم به دکتر. بعد رفتم حمام و لباس‌های کار را شستم و حمام کردم و درآمدم و به اینترنت مشغول شدم. خدا لعنت کند مرا و این اینترنت را که بدجور وقتم را این روزها به بطالت پای آن از دست می‌دهم.

ساعت تقریباً یازده بود که خوابیدم.

صبح ساعت پنج از خواب بیدار شدیم. من رفتم دستشویی که من را یاد دستشویی خانه مادر می‌اندازد و بعد رفتم حسینیه و نماز خواندم. وقتی برگشتم دیدم بچه‌ها در حال جمع و جور کردن وسایل هستند و من هم دست به کار شدم و چند تا از وسایلم را برداشتم. صبحانه را هول هولکی خوردیم در زیر سایه یک درخت. مقداری پنیر بود با چند نان به اضافه یک کنسرو فکر می‌کنم آناناس.

بعد رفتیم اسلحه گرفتیم و آمدیم نشستیم. یک ساعتی شد فکر می‌کنم که حرکت کردیم پیاده به سمت درب ورودی منطقه تلو. آنجا همه‌ی یگانهای هنگ یک رفتند. ما آخرین یگانی بودیم که سوار شدیم و بچه‌ها حسابی کلافه بودند ولی حقیقتاً من کلافه نبودم. علتش هم این بود که ما عروسی نیامده بودیم. در یک شرایط جنگی همه چیز که سر ساعت نباید اتفاق بیفتد بی کم و کاست. البته ما در شرایط جنگی نبودیم ولی آمده‌ایم تا تمرین آن را انجام دهیم. در ضمن عصبانیت و اعصاب خردکنی من چه کمکی می‌توانست در آن شرایط به من کند. خلاصه مطلب اینکه ساعت تقریباً یازده و نیم بود که رسیدیم به پادگان. بعد از چند دقیقه کوتاه استراحت کامیون حامل کیسه‌ی انفرادی را که تازه رسیده بود تخلیه کردیم. بعد به نظافت اسلحه پرداختیم. ساجدی گیر داد به من که لوله اش مشکل دارد و کثیف است باید تمیزش کنی لذا به سعی مجدد در تمیز سازی آن پرداختم و به همین خاطر جز آخرین نفرها بودم که اسلحه را دادم و مشغول آنکادر تختم شدم.

از چیزی که می‌ترسیدم که همانا نگهبانی در بعد از تلو بود بسرم آمد و نگهبان شده‌ام و آن هم پاس‌بخش. پس خانه نمی‌توانم بروم. وقتی زنگ زدم خانه کسی گوشی را برنداشت بعد زنگ زدم به موبایل دکتر. ورداشت و بعد از سلام و علیک گفت که امروز صبح رفتیم تفرش و هم‌اکنون نیز در تفرشیم ولی من بعد از ظهر برمی‌گردم لذا دیگر ناراحت نگهبانی نیستم چون خانه رفتن معنا ندارد!

ساعت پنج و نیم رفتم حمام و شش و نیم از حمام درآمدم. چقدر لذت‌بخش بود. کلی حال کردم و چرک و کثافت را از تنم و سرم زدودم. بعد هم یک آب آلبالو خوردم.

نگهبانی را به صورت مزخرفانه به اتمام رساندیم .

صبح به بطالت گذشت سر کلاس صحرایی و ساجدی صحبت می‌کرد. قدری هم سنگر کندیم. ساعت چهار بعد از ظهر پیاده‌روی یا همان راهپیمایی داشتیم که طول آن هشت کیلومتر بود و خیلی هم خوش گذشت.

حضور در کلاس صحرایی و پرتاب فشنگ مانوری، البته من از زیر پرتاب آن در رفتم. بعضی از بچه‌ها هم به صورت آتش و حرکت در تپه مجاور فشنگ‌ها را شلیک کردند که خیلی کار سختی بود و خوشبختانه به ما که رسید فشنگ‌ها تمام شد.

بعد از ظهر هم حضور در همان کلاس صحرایی، بعد هم رفتن به حسینیه برای شنیدن صحبتهای جناب سرهنگ شناس‌خوش فرمانده مرکز آموزشی صفر یک. صحبت می‌کرد در مورد عملیات مرصاد و فیلمی نیز نمایش دادند که ساخته‌ی گروه روایت فتح بود.

شب، حضور در رزم شبانه که کار با قطب‌نما و ستاره‌شناسی بود.

حرکت به سمت اردوگاه تلو در ساعت تقریباً هفت همراه با اسلحه.

استقرار در تلو، گرفتن چادر و برپاسازی آن.

بعد از ظهر حضور در کلاس صحرایی در میان دو تپه.

کمبود جا بیداد می‌کند. شب حتی نمی‌توانیم قلت بزنیم.

صبح بلند شدیم، البته بلند که نشدیم. ساعت دو تا چهار و نیم صبح نگهبان آسایشگاه یک بودم لذا بیدار بودم. سریع رفتم صبحانه را خوردم و دیدم که سلیمانی یکی از افسرهای آموزش آمده است. رفتم پیشش و گفتم که وضعیت ناخن پایم چنین است بنویس که ما برویم بهداری ببینیم که چه کنیم آیا پوتین به پا کنیم و آیا می‌شود میدان تیر را دور زد و او هم پاسخ داد که در درمانگاه کاری نمی‌کنند برایت نهایتاً یک باند می پیچند دورش. من می‌خواستم بگویم معاف از پوتین که می‌توانند برایم بنویسند که نگفتم لذا سریعاً دور شستم را با پارچه پوشاندم و پوتین به پا کردم و رفتم سر منطقه نظافت و بعد اسلحه گرفتیم و بعد از کلی شمارش اسلحه و تشریفات راهی میدان تیر تلو شدیم برای تیراندازی.

آخرش را اولش بگویم که سخت نبود. ساعت هفت از صفر یک خارج شدیم تا ساعت پنج که دوباره برگشتیم. در تلو مقدار زیادی پیاده‌روی کردیم تا به میدان تیر رسیدیم. من با جوانکی به نام جعفری هم گروه بودم و بار اول من کمک او بودم. ۲۴ نفر در خط آتش قرار گرفتند و ۲۴ نفر در خط کمک که من به عنوان کمک در خط ۲۴ قرار گرفتم.

اول در فاصله پنجاه متر بودیم. کمک خشاب را پر می‌کرد و تیر انداز به فرمان فرمانده میدان یعنی جناب سروان صفایی شلیک می‌کرد و کمک هم باید حواسش خیلی جمع می‌بود تا پوکه‌ای از دست نرود. خوشبختانه من هیچ پوکه‌ای گم نکردم. باز هم بهتر بگویم گروه دو نفره ما پوکه‌ای گم نکرد.

از لگد ژ-۳ زیاد شنیده بودم ولی لگد سهمگینی نداشت فقط یک ضربه ناز به زیر گونه‌ام احساس کردم در دو تیر اول که آن هم چیز سختی نبود.

خلاصه بعد از پنجاه متر در صد متر هم زدم ولی در دویست متر اصلاً نزدم. سیبل خیلی دور بود به نفر دوم گفتم تو بزن دوباره و او هم زد.

در صد متر وقتی رفته بود نتایج را دم سیبل ببیند چون تیری در سیبل نخورده بود جعفری چند تا با خودکار سیبل را سوراخ کرده بود که صفایی ناراحت شده بود و صفر داد به ما ولی چند بار رفت معذرت‌خواهی و صفایی نرم شد و گفت نگران نباشید موضوعی نیست.

نماز را در آسایشگاه خواندم. ناقص تا جلوی در دژبانی آمدم به خاطر شست پایم. دژبان هم چیزی نگفت و آمدم خانه. عزیز هنوز در خانه ما بود و دکتر سر کار.

صبح با دکتر آمدم پادگان. خوابم می‌آمد در ماشین که می‌آمدیم. خدا خیر دهد دکتر را که بی منت و بی چشم داشت هر وقت که من خانه‌ام و او نیز خانه است سه و نیم از خواب پا می‌شود و مرا می‌رساند و دوباره بر می‌گردد به خانه. شاید من اینکار را برای او نکنم. بعد از خوردن صبحانه رفتیم سر منطقه نظافت عمومی. یک ساعت و ده دقیقه کار نظافت طول کشید. اطراف هنگ که مسئولیت آن بر عهده من و احسان صادقیان است جوری تمیز شده بود که تصور می‌کردی سگ آن را لیسیده بود.

خلاصه بعد از اتمام نظافت بدو برگشتیم یگان. بچه‌ها رفته بودند به میدان صبحگاه برای ورزش. ما هم سریع فرنچ‌ها را درآوردیم و «بدو رو» رفتیم به همان محل. بچه‌ها در حال دویدن بودند و دو دور دویده بودند. ما هم ملحق شدیم بدیشان و یک دوری نیز ما با آن‌ها دویدیم.

امروز هم کاملاً در استرس بازدید گذشت. بازدیدی که البته از یگان ما صورت نگرفت. کمی خیز و خزیدن کار کردیم. نظافت اسلحه نیز داشتیم. بعد از ظهر هم در مورد جهت‌یابی کلاس داشتیم که بخش عملی آن در زیر آفتاب بود و چیزی نداشت برای ما.

شب نگهبان آسایشگاه یک هستم، پاس سه یعنی از ساعت دو تا چهار و نیم صبح.

ساعت شش گذشته بود. یک شلنگ زده بودند سر یکی از شیرهای دستشویی. من کنار آن بودم و کاری هم به کارش نداشتم. یک دفعه در رفت و تمام هیکل ما را خیس کرد که منظره بدی داست! البته توضیح دادم برای همان چهار پنج نفری که شاهد وضع ظاهری من بودند ولی آیا باور کردند؟ {!}

موقع وضو، شب، دستم رفت زیر ناخن شست پایم و نصفه‌نیمه بلند شد.

صبح آمدم پادگان. دکتر که سر کار بود لذا خودم باید می‌آمدم. آمدم تا تقاطع جمهوری با انقلاب { منظور کارگر بوده.} سپس سوار یک تاکسی شدم که بیایم بهارستان. نزدیک بهارستان که رسیدیم گفتم شهدا هم می‌روید گفت آره. نزدیک شهدا که رسیدیم گفتم می‌ره داخل پیروزی و گفتند آره. انتهای پیروزی گفتم می‌ره پایین گفتند آره. خلاصه نزدیک پادگان رسیدیم و من پیاده شدم و دیدم همه پیاده شدند. همه سرباز بودند و همه سرباز صفر یک. جالب اینکه من اصلاً توجهی نکرده بودم به آن‌ها، حتی بقل دستی‌ام در صندلی جلو. خیلی سفت نشسته بودم که لباس کار سربازی‌ام نخورد بهش و کثیف نشود. حالا فهمیدم که همه‌شان «چس ماهی»! بوده‌اند به قول محسن طاهری نژاد.

صبح و بعد از ظهر را در استرس بازدید گذراندیم که خوشبختانه صورت نگرفت. شب از مرخصی شبانه استفاده کردم و آمدم خانه. همه در تدارک رفتن به فرودگاه بودند. عزیز هم آمده بود خانه ما. خلاصه پرواز قرار بود ساعت نه و بیست و پنج دقیقه به زمین بنشیند. مامان این‌ها ساعت یک ربع به هشت از خانه رفتند بیرون. من و عزیز در خانه ماندیم و وظیفه من هم شد روشن کردن ریسه و دود کردن اسفند.

ساعت یازده مامان این‌ها از فرودگاه برگشتند به همراه حاج فایزه. ماچش کردم. شام خوردیم. من در این مدت سربازی بیشتر به خودم فکر می‌کنم البته اگر بپذیریم که قبل از خدمت به دیگران هم فکر می‌کردم. در این مدت که فایزه حج رفته بود اصلاً به او و اینکه الان کجا است، چه می‌کند، در حرم پیامبر است یا در مسجدالحرام، در سعی صفا و مروه است یا در طواف خانه خدا { فکر نمی‌کردم } در مدت زمان بین آمدن مامان این‌ها به خانه تا مدت به خواب رفتن خودم همه‌اش به خواب فکر می‌کردم و اینکه کسری خواب خواهم داشت فردا!

فایزه از مکه سوغاتی‌هایی هم آورده است، برای من یک ریش تراش بی‌سیم {!} و یک ساعت. البته این را برای هر سه برادرش آورده است البته به جز ریش تراش برای دکتر.

محل نظافت ما تغییر کرده است و افتادیم نظافت عمومی اطراف هنگ و کلاس حفاظت.

امروز دکتر رفت سرکار، یعنی اورژانس، من هم تا دم بربری باهاش رفتم. درس اندکی خواندم. در چند روز آینده بازدید داریم و من هم عین خرها این سه روز تعطیلی را گند زدم توش.

تا ساعت یک اینترنت کردم. فایزه انشالله فردا می‌آید.

کتاب چه کسی پنیر مرا جابجا کرد را تمام کردم. کتاب کوچکی است که البته باید دوباره بخوانمش. قدرت تغییر در زندگی نوع بشر را دارد.

ظهر احسان از تفرش آمد. من کار خاصی نکردم. تا ساعت ۱۰ اینترنت می‌کردم. تا ساعت ده و نیم درس خواندم و بعد تا ساعت دوازده و نیم خوابیدم.

ساعت دو و نیم از خانه خارج شدم به مقصد خانه‌ی جناب شیربهار. رسیدم ساعت یک ربع به چهار بود. قرار بود سایت را آپلود کنیم ولی سرورش اشکال داشت و اصلاً نتوانستیم به سایت وارد شویم، در نتیجه قدری صحبت کردیم و ماحصل کار یک ماهه‌اش را ریخت روی سی دی و داد به من و من هم به او گفتم که فقط تا آخر شهریور می‌توانم با او کار کنم چون می‌خواهم برای فوق لیسانس بخوانم. ساعت شش از خانه‌اش درآمدم و ساعت هفت در خانه بودم.

دکتر رفته عروسی یکی از دوستهایش حوالی میدان ونک. شب دیر وقت بود آمد.

ساعت ۶ و نیم صبح از خواب بیدار شدم. عجب خوابی شد این خواب ما. دیشب ساعت شش و نیم خوابیدم و الان ساعت شش و نیم از خواب پا شدم. البته دو بار در شب نیز بیدار شدم.

کار خاصی نکردم امروز. ساعت دو و نیم بعد از ظهر مامان زنگ زد مکه با فایزه صحبت کردیم. گفت دو تا ریش تراش خریده و فرصت نداشته که بره سه تاش کنه. دکتر هم گفت ایرادی نداره من نمی‌خواهم. سه تا ساعت جیبی هم خریده.

ساعت پنج رفتم انقلاب و چند تا کتاب برای فرشته گرفتم به این عناوین : «چه کسی پنیر مرا جابجا کرده» ، «قورباغه را قورت بده» ، «هشت کتاب» سهراب سپهری ، «روی ماه خداوند را ببوس»

دکتر ظهر رفت و دو تا پلاکارد دارد که برای فایزه بنویسند. انشالله یک شنبه می‌آید.

شب رفتم نوشابه و سن ایچ گرفتم.

مامان صبح رفت خانه عزیز و دکتر نیز صبح از سر کار آمد خانه.

صبح دوباره ساعت سه و نیم بیدار شدم و چهار و نیم با دکتر رفتیم بیرون. فرنچ را در آورده بودیم برای ورزش که خبر رسید مراسم صبحگاه برقرار است و باید برویم صبحگاه. به سرعت دویدیم و فرنچ را پوشیدیم و رفتیم به میدان صبحگاه. چون صفایی نیامده بود و در‌واقع چون مرخصی بود علی محمدی از بچه‌های دانشکده‌ی افسری شمشیر را بست و ایستاد جلوی گروهان! رژه هم رفتیم و خوب برگزار شد فقط شناس‌خوش فرمانده مرکز از بالا گفت صف ششم بیشتر فشار بیاور و ما صف ششم بودیم!

در سخنرانی شناس‌خوش گفت امروز می‌فرستیم شما را به مرخصی البته قبل از آن می‌آییم و سؤال می‌کنیم درس‌های آموزش داده شده را. اگر جواب دادید می‌روید در غیر این صورت در خدمت شما خواهیم بود. البته این‌جور نگفت ولی معنی این را می‌داد.

خلاصه ما صبح کلاس عقیدتی داشتیم. سریع برگشتیم به یگان که علی محمدی آمد و گفت من حج دانشجویی اسمم در آمده و باید بروم دنبال کارها، هر که را آزار و اذیت کرده‌ام مرا ببخشاید که بی بخشش حجم مقبول نخواهد بود. شماره تلفنش را هم داد که مثلاً چنین چیزی بود ۰۹۱۲۵۶۸۲۹۱۰ آخرش هم گفت نیکی کریمی!

رفتیم به کلاس عقیدتی که جایش عوض شده و رفته به زیر درمانگاه. کلاس اول تمام شد و کلاس دوم آغاز شد که دو نفر آمدند و گفتند هر که لیسانس کامپیوتر دارد بیاید بیرون و ما هم چند نفری بودیم رفتیم. در راه از ما پرسیدند مثلاً عزیز زاده در یگان شماست ما هم گفتیم نه بعد گفتند تاجیک در یگان شماست گفتیم نه. گوشی دستمان آمد که برگزیدگان از قبل مشخص شده‌اند ولو اینکه ما فرمی پر کنیم و مصاحبه‌ای نیز شویم. حیف شد از ستاد مشترک آمده بودند.

برگشتیم به کلاس عقیدتی دیدیم در قفل است لذا به یگان رفتیم و دیدیم بچه‌ها به مسجد رفته‌اند. جمعی از بچه‌ها البته در یگان بودند با آن‌ها همکلام شدیم. حس و حالی برای خواندن درس نداشتم. گذشت و کیومرث جلالی و عباس باوفا دو تن دیگر از بچه‌های افسری آمدند و رفتیم به آسایشگاه یک. بچه‌ها قدری تعدادشان بیشتر شده بود. مسجد را دو در کرده بودند. آمده بودند برای خداحافظی و حلالیت . آخر کارشان دیگر تمام است و باید بروند. چه زود سه هفته گذشت . گفتند بعد از عید فطر جشن فارغ التحصیلیشان است و رهبر هم حضور دارد و گفتند که حتماً از تلویزیون نگاه کنید.

لیست نگهبان‌های روزهای تعطیل را زده‌اند. از ۶ محل نگهبانی فقط اسلحه‌خانه و کلاس حفاظت را گذاشته‌اند و ۴ تای دیگر را حذف کرده‌اند و خوشبختانه من بین آن‌ها نیستم و می‌توانم خوب استراحت کنم.

ساعت دو به خط شدیم و رفتیم به میدان رژه. قدری به چپ چپ و به راست راست و عقب گرد در حال حرکت کار کردیم تا ساعت شد چهار که رفتیم روی صندلی‌های آبی رنگ کلاس نشستیم تا بیایند و سؤال کنند. آمدند و ۵ نفر را بردند که خوب، خدا رو شکر خوانده بودند، خوشبختانه خوب هم جواب دادند و لذا مرخصی‌هایمان لغو نشد. ساعت ۴ و نیم یا ۵ بود که از پادگان درآمدیم. بعد از خوردن شام و چای، ساعت شش و نیم عصر خوابیدم اساسی.