نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 8 سال 5 ماه پیش تحت عنوان بچه-تفرش-بلاگ-اسپات وبلاگ
زندگی کمکم به آدمهای روراست یاد میده اگر دغلباز نمیشن لااقل هر راستی رو هم به زبون نیارن. کاملا در مورد خودم صدق میکنه و دارم از این تجربهی جدید لذت میبرم.
سادهست! حوزهای فقط برای خودت داشته باش.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 8 سال 5 ماه پیش تحت عنوان بچه-تفرش-بلاگ-اسپات وبلاگ
آمدم به این جا. گرچه من بنویس نیستم! قالب وبلاگ بر مبنای قالبهای قدیم بلاگره. یک مقدار سر و سامون دادم بهش و البته باید رنگش رو هم عوض کنم. تیره است و من رنگ روشن دوست دارم. زدم وبلاگم در بلاگفا رو حذف کردم. مغزم داشتن چند تا صفحه رو نمیکشه!
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 8 سال 5 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ یادداشت-های-نامفید
ساعت ده صبح فِلَشَم رو برداشتم و رفتم خونهی خودم. پنجشنبه است و خیالم تقریبا از کار راحت بود. به قصد دیدن فیلم رفته بودم و کتابی برای خوندن نبردم. به محض رسیدن فلش رو به تلویزیون زدم و به تماشای «هامون» نشستم. کارگردانی شده توسط «داریوش مهرجویی» و بازی «خسرو شکیبایی» و «بیتا فرّهی»، محصول سال ۱۳۶۸.
آدم «فیلمبین»ی نیستم. اصلا به طور غیرطبیعی «فیلمنبین» هستم. شاید آخرین چیزی که همراه بقیه به طور کامل دیدمش «امپراتور دریا» بود و آن هم سال ۱۳۸۷. یادم نمیاد که CD بود یا DVD ولی هر چی بود ۱۶، ۱۷ حلقه بود و همراه بقیه شبی چند قسمت نگاه میکردم. بعدها «جومونگ» رو دانلود کردن و بعدش هم «امپراتور بادها» که من هیچکدوم رو نگاه نکردم. گذشت زمان و عوض شدن ذائقه فیلم اهل خانواده هم نتونست من رو وادار به فیلم دیدن کنه.
چند وقت پیش که تعرفههای اینترنت عوض شد و اوضاع اینترنت ADSL خونه بهتر شد، آخر قرارداد ماهانه دیدم حجم خیلی زیادی از اینترنت باقی مونده، به همین خاطر برای تموم کردن حجم افتادم به دانلود فیلمهای ایرانی. خیلی دانلود کردم. دانلود یه گیگ تقریبا یه ربع طول میکشه که زمان خیلی کمیه، بهمین خاطر من هم فقط نگاه به فیلم میکردم و اگر کارگردان و یا بازیگرانش رو میشناختم دگمه دانلود رو میزدم!
تعریف کردن از «هامون»، بازیگرها و دیالوگهاش به یه جور «ادا بازی» تبدیل شده و به همین خاطر از مدتها قبل دوست داشتم این فیلم رو ببینم. نه اینکه من هم ادا دربیارم، برای اینکه بفهمم بقیه در مورد چی حرف میزنن. دیدم. حس اولیهام عدم خستگی بود، اینکه متوجه گذشتن دو ساعت زمان فیلم نشدم. ولی احساس میکنم باید یک یا دو بار دیگه هم فیلم رو ببینم تا بتونم داستان فیلم رو برای خودم حلاجی کنم، تا ببینم میتونم برای سیر حوادث دلیل معقولی ببینم و اینکه آیا داستان فیلم «شعارزده» نیست. به هر حال تجربهی خوبی بود.
باز هم فیلم خواهم دید و باز هم اینجا خواهم نوشت. فیلم بعدی لیستم «لیلا»ست. تا چه پیش آید!
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 8 سال 5 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ یادداشت-های-نامفید
ساعت شش و نیم (چهارشنبه ۱۸ بهمن) وقت دندون پزشکی داشتم. مطابق همهی قرارهام در زندگی زودتر رسیدم. دور تا دور اتاق انتظار نشسته بودن. تا ساعت هشت و ربع نوبت من نشد و جالب اینکه بعد از ورود من به مطب برخلاف روال گذشته غیر از یک نفر مراجعهکنندهی دیگری نیومد! کارها میتونست سریعتر پیش بره ولی یه پسر جوونی بود که دکتر با راهانداختن هر مریضی اون رو به داخل فرامیخوند و مشغول به درمانش میشد. اینجوری اگر چهار نفر جلوی من بودن شما انگار کن هشت نفر بودن. بعدا که دکتر داشت دندونم رو برای روکش قالبگیری میکرد متوجه شدم از بستگانشه و در صف اعزام به خدمت سربازی و اینکه «بره آدم شه و برگرده».
ساعت هشت و ربع نشستم زیر دست آقای دندون پزشک. در دهه پنجاه زندگیه. یکی از دفعات قبل با یه مریضش که صحبت میکرد سنش رو گفت و ما توی اتاق انتظار شنیدیم. سر حال و صمیمی با صحبت کردنی آرام. از اینهایی که تا حالا قند توی دلشون آب نشده. همون شخصیتِ رفتاری که من دوست دارم باشم ولی نیستم. زن دکتر هم توی اتاق بود. قبلا چند بار توی مطب دیده بودمش. گرچه هر دو همسالند ولی مَرده جوونتر مونده. شاید هم به خاطر آرایش زیادی که میکنه باعث شده که مَرده رو جوونتر ببینم.
امروز جلسه اول از سه جلسهی لازم برای روکش کردن دندان آسیای سمت چپ پایینم بود. دور دندان را تراشید و بعد قالب گرفت. دندان عقلم را هم که پریروز ترمیم کرده بودم و یک مقدار بلند بود و اذیتم میکرد را هم مقداری تراشید. الان خیلی بهتر شده. جلسه بعدی برای «پرو» و جلسه بعد هم نصبش انشاءالله.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 8 سال 5 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ یادداشت-های-نامفید
فونت وبلاگ رو به «وزیر» تغییر دادم. یقینا زیباترین قلم فارسی است که تا حالا دیدم.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 8 سال 5 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ یادداشت-های-نامفید
یه فروشگاه پر ترافیک پیدا کردیم و درخواستهای اولیهاش را اجابت کردیم! انشاءالله زمان رونق کسب و کار برسه. یک سال کم ترافیک رو سپری کردیم ولی مشمول لطف خدا بودیم و الحمدلله کسب و کار «کج دار و مریز» جلو رفت.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 8 سال 5 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ یادداشت-های-نامفید
اَپ بلاگر رو نصب کردم و این تست رو انجام میدم. الان منتظر کنفرانس مطبوعاتی روحانی هم هستم. یک ساعت پیش رفتم به ماشینم در پارکینگ سر زدم و بعد رفتم خانهام و نماز خواندم و سریع برگشتم. آنتن تلویزیون درست نیست اونجا و اینترنت هم ندارم که مثلا از «آیو» بتونم تلویزیون ببینم.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 8 سال 5 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ یادداشت-های-نامفید
خوش به حال این دندونپزشکی که من میرم پیشش! من یکی تا حالا دو تومن پیاده شدم. دیروز که اونجا بودم برای بعد از عید وقت میداد، اینقدر مراجعهکننده داره.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 8 سال 5 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ یادداشت-های-نامفید
خوب! امروز بالاخره اومدم اینجا و کلی سر و کله زدم با بلاگر. نسبت به قدیم کلی فرق کرده. تازه متوجه شدم چقدر الکی وبلاگ درست کردهام و بعد از یه پست ولشون کردم! انشالله که اینجا خواهم نوشت.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 8 سال 6 ماه پیش تحت عنوان بچه-تفرش-بلاگ-اسپات وبلاگ
علیرغم اینکه در مسیر زندگی همراه بقیه جلو رفتهام ولی تاکنون هیچ وقت از خودم راضی نبودهام. علتش اینه که آدم منعطفی نیستم. نمیتونم از دقایق پرت زندگیم استفاده کنم. اگر قرار بر انجام کاری در یک ساعت بخصوص باشه بیکار مینشینم تا اون ساعت برسه و مشغول انجام اون کار بشم! چه بسیار کارهای معضل گونهای که بارها عقب انداختمشون و وقتی بالاخره سروقتشون رفتم در چند دقیقه حل شدن. در این جور مواقع آه از نهادم بلند میشه که آیا واقعا این چند دقیقه ارزش این همه خوراک فکری رو داشت؟ ولی دریغ از عبرت گرفتن!
چند وقت پیش یکی در توییتر درخواست کرده بود که یه پرسشنامه در مورد «اهمالکاری» رو پر کنید. به قصد پر کردن رفتم. شاید حدود 5 صفحه بود و توی هر صفحه 10 تا سوال 4 گزینهای. شروع کردم به جواب دادن. به پایان صفحه که رسیدم متوجه شدم در تمام سوالات گزینه 4 رو انتخاب کردم، گزینهای که در تمام سوالات دلالت بر این میکرد که کارم را تا آخرین لحظهای که جا داره عقب میندازم! دیدم خیلی ضایعست. قید جواب دادن به سوالات را زدم و صفحه را بستم.
به این ایراد خودم خیلی خوب واقف بودم. قبلا چند بار به همکارم که خیلی با هم صمیمی هستیم در مقام شوخی گفته بودم که: «من کار رو با دستم تا جایی که میدونم امکان داره به عقب پرت میکنم!» این جمله مختصرترین چیزیه که میتونه تنبلیم رو توصیف کنه.
شاید علت اهمالکاری من رشتهای است که خواندهام، کامپیوتر و نرمافزار! عمده شاغلین این رشته آدمهای بدقول و «پشتگوشانداز»ند!
نمیدونم!
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 8 سال 7 ماه پیش تحت عنوان بچه-تفرش-بلاگ-اسپات وبلاگ
چهارشنبه 29 آذر، ساعت یازده و بیست و هفت دقیقهی شب تهران لرزید. چیزی که من در عالم غافلگیری حس کردم دو لرزش با فاصلهی خیلی کم از همدیگه بود. لرزش اول نیمخیزم کرد و نگاهی به لامپ انداختم که تکان میخورَد یا نه و بلافاصله لرزش دوم. زلزله صدا هم داشت. صدایی پر هیبت و زیر و رو کننده، صدایی که میفهماند ضعیفتر از چیزی هستی که تصور میکنی. این چیزی است که الان بخاطر میارم.
درنگ نکردم. شک نداشتم که اول باید لباس بپوشم و لباس را هم تکمیل و گرم بپوشم. بعد سوییچ ماشین را برداشتم. خیلی دنبال کارت بانکیام گشتم و بالاخره پیداش کردم. کارتملی و مدارک ماشین را هم برداشتم. «اینه زندگی!» و «چقدر فکر کار و پول بودی؟» مدام در ذهنم رژه میرفت. حالت تمسخر بهم دست داده بود. من قطعا نه آدم «پولدار»ی هستم و نه «در تلاش برای پول در آوردن» ولی فکر کسب و کارم بخش زیادی از زندگیم رو پرکرده.
مادرم و خواهر کوچکم هم کولهی نجاتشون! رو آماده کرده بودند. خواهر بزرگم در خانه ماند و ما به عنوان آخرین خانواده به پایین و میان جمع همسایهها رفتیم! زنها در پاگرد طبقه اول تجمع کرده بودند و مردها جلوی در. چند دقیقهای بودیم و صحبت کردیم و بعد بالا آمدیم که خواهرم گفت: «تلویزیون اعلام کرده احتمال اینکه این زلزله، پیشلرزهی زلزلهی اصلی باشه بسیار زیاده و مردم شب بیرون باشند.» دیگه وقتی خواهرم بترسه یعنی شب رو باید بیرون باشیم!
ساعت از دوازده شب گذشته بود. ماشین را توی پارکینگی نزدیک خونه میزارم. رفتم و دیدم خوشبختانه بخاطر زلزله باز کرده. توی خیابان فرعی کنار ساختمان پارک کردم و در ماشین مستقر شدیم و فقط یکبار رفتیم و پتو آوردیم.
خیابان اصلی بسیار شلوغ شده بود و تنها قانون خیابان فرعی ما که یکطرفگی و ورود ممنوعی آن از خیابان اصلی بود به کرات شکست! قبلا به ندرت دیده بودم که این اتفاق بیفته و ترسیدم که اگر خدایی ناکرده زلزله بیاد و نظم بشکنه، ما مردم تحت نظارت هیچ قانون «خدا وضع»و «بشر وضع»ای در نخواهیم آمد
خدا رو شکر تا وقتی دور و بر شلوغ بود زمان به سرعت میگذشت ولی کمکم که مردم و ماشینها رفتند و خیابان خلوت شد دیگه غیر قابل تحمل شد ولی از طرفی کسی هم مسئولیت بزرگ «بازگرداندن بقیه به زیر سقف» را به عهده نمیگرفت لذا تا یک ربع به همدیگه میگفتیم: «برگردیم حالا؟ من نمیدونم! حالا چیزی هم تا صبح نمونده!» ولی بالاخره برگشتیم. ماشین رو بردم و در پارکینگ گذاشتم و یک پتو را هم محض احتیاط گذاشتم در ماشین بمونه.
فضای باز کنار خیابون اصلی متعلق به شهرداریه. موقع برگشت دیدم درش را باز کردهاند و ماشینهای زیادی آنجایند. گوشه خیابان هم تقریبا پر بود از ماشینهایی که پارک بودند.
ساعت پنج و نیم در خانه بودیم. نماز را در حالی اقامه کردم که بنیاد زندگی را سست دیدم! ساعت شش، توکل بر خدا گویان خوابیدم.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 8 سال 7 ماه پیش تحت عنوان بچه-تفرش-بلاگ-اسپات وبلاگ
سال 81 بود که در وب گردی گذرمون افتاد به یه وبلاگ. اون وقت نمیدونستم بهش میگن وبلاگ. برادر بزرگم شیوه کار این صفحات را برایم توضیح داد: «مطلب ارسال میکنی و بعد وقتی مطلب جدید رو ارسال کردی میاد و بالای مطلب قبلی میشینه! بعد افراد میتونن بیان و در مورد مطلبت نظر بدن.»
برادرم زرنگتر از من بود و وبلاگ زده بود. بعدها وبلاگش رو پیدا کردم. اینجاست. قرار بوده که اینجا بنویسه ولی سه روز بعد در 9 تیر (برای اینکه تصور دقیقتری از روز داشته باشی روز فینال جام جهانی 2002) بابا سکته قلبی کرد و در بیمارستان بستری شد و 14 تیر از دنیا رفت. رشتهی امور کلا بهم ریخت. رفتن بابا سرنوشت ما رو عوض كرد و همهی ما آدمهای دیگهای شدیم. هنوز هم بعضی وقتها که گذرم به صفحهای که برادرم میخواست توش بنویسه میفته قلبم فشرده میشه.
اما خودم بعد از بابا نوشتم. چند وقتی توی پرشین بلاگ و بعد در بلاگاسپات که اون موقع قابلیت ftp کردن به دامنه ی شخصی داشت. موتورهای جستجو خوب نبودن و شایع بود که فقط صفحات html را ایندکس میکنن. به همین خاطر بلاگاسپات امتیاز بالاتری داشت. البته نرمافزار مووبل تایپ هم بود که من نه سوادش را داشتم و نه پول خریدن دامنه و هاست را. دامنهی رایگانی در سایتی به نام boomspeed گرفتم. سایت خوبی بود. فضای خیلی کمی در اختیار شما میگذاشت ولی در صفحات سایت تبلیغ نمی انداخت. از طریق بلاگاسپات وبلاگ مینوشتم. صفحات هم موقع پابلیش شدن روی دامنهی رایگان خودم مینشست. هم بازی میکردم و هم مینوشتم. نوشتههایم چیز ارزشداری نبود.
پریروز از طریق آرشیو اینترنت وبلاگ و یادداشتهای روزانه ام را پیدا کردم. یادداشتهای روزانهام برای 14 روز بعد از فوت باباست. از اول مرداد تا هفتم، هشتم مهر 1381. سرسری یادداشتها را خواندم. دوباره مثل روز اول بهم ریختم و صفحات را بستم. فرصت کنم باید این صفحات را در لپتاپ ذخیره کنم. علی رغم اینکه حس خوبی برام نداره ولی خلاصه دورهای از زندگیمه. سر جمع دو سالی در وبلاگ نوشتم و بعد تموم شد. به طور کل هیچ وقت شخصیت خیلی اجتماعی نداشتم.
الان تصمیم گرفتم دوباره بنویسم . همین امور روزمرهای که اتفاق میفته. از کسب و کاری که به لطف خدا هست و از چیزهایی که میبینم و میشنوم.
نوشتن مهمه ، حتی اگر من ننویسم!
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 8 سال 7 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ بچه-تفرش-بلاگ-اسپات
شاید در اینجا بنویسم!
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 8 سال 9 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ یادداشت-های-نامفید
آیا اینجا خواهم نوشت؟ نمیدونم ولی سعی میکنم.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 18 سال 11 ماه پیش تحت عنوان خاطرات-خدمت وبلاگ
ساعت پنج و نیم بیدار شدم و ساعت شش از خانه خارج شدم و ساعت هفت و نیم در صفر یک بودم. البته بگویم که شخصی رفتم ولی لباس استتار را همراه برده بودم. در صفر یک مجبور شدم که لباس استتار را بپوشم و چنین کردم.
احسان طباخی با لباس شخصی آمده بود، البته همراه من نبود. من در توی یگان از زبان احسان صادقیان شنیدم و مجبور شده بود همان پشت در بماند و وکالت داده بود به صادقیان که برای او را هم بگیرد و گمان کرده بود که من هم نمیروم و اسم مرا هم در وکالت نامه نوشته بود!
خلاصه معطل شدیم در توی یگان. من که صبحانه نخورده بودم به بوفه رفتم و بیسکوییت گرفتم و خوردم. صبحگاه امروز فقط سازمانیها بودند و خیلی کوچک برگزار شد. من از پشت صندلیهای آبی شاهد بودم.
امریهها که آمد حال خیلیها گرفته شد. خود من افتادم به گروه ۳۳ توپخانه که در پرندک است. سعید حریری هم در پرندک افتاد. آیدین ریحانی هم پرندک است. خلاصه مثل اینکه تمام شرایطیهای فوت پدر را انداختهاند پرندک. از همه بدتر برای من احسان صادقیان بود (رجوع کنید به ۲۰ تیر ۱۳۸۶) که افتاد سرپل ذهاب. محمد نجمی افتاد کرمانشاه. چند نفر افتادند خرم آباد. دکتر وطن خواه افتاد به خاش.
سعید حریری و آیدین ریحانی خیلی ناراحت بودند ولی من نه. وقتی صادقیان را در سرپل ذهاب دیدم به خودم اجازه ی ناراحتی ندادم. البته بعضی بچهها جاهای خوبی افتادند که من بعید میدانم بی پارتی بوده باشند. آرمان عدالتمنش با کت و شلوار آمده بود. محسن طاهری نژاد با کیف سامسونت آمده بود و فکر میکنم هر دو سماجا افتادند! ناظم و خانجانی هم فکر میکنم سماجا بودند. خلاصه … اگر اینها واقعاً پارتی داشته باشند مخصوصاً ناظم و خانجانی و امثالهم در روز قیامت باید جواب احسان صادقیان را بدهند.
احسان طباخی باید برود لویزان فکر میکنم. در یکی از آن مصاحبهها امریه داده شده است و باید برود امریهاش را درست کند. من آنقدر درگیر امریه خودم و کار و بار بچهها بودم که حال و حوصلهی فکر به طباخی را نداشتم {خوب جای خوبی افتاده بود و دیگر فکر کردن نداشت!}
تا امام حسین با طباخی و ریحانی آمدم و بعد جدا شدیم. در خانه به دکتر زنگ زدم که امروز صبح به تفرش رفته است و او هم گفت جای بهتر هم وجود داشت ولی اینجا هم بد نیست.
شب پولهای شارژ و تعمیرات را دادم به پسر اسدیان. خودش خانه نبود.
از انقلاب کارت اینترنت گرفتم.