صبح بيدار شدم درس هرگز و اصلا . يادم نيست چه كار كردم الا اينكه عزيز سر ظهر آمد خانه ي ما. تمام راه را پياده آمده بود .

دم غروب هم با دكتر رفتيم مغازه ي وحيد عمه اينها. مقداري حساب كتاب از چهل بابا مانده بود. مهدي بود. به سختي دكتر يك مقدار بهش داد آن را هم قبول نمي كرد. دو تا از عكس هاي بابا را هم اسكن كرده بود ريخت توي "سي دي". يك مقدار با فتوشاپ روش كار كرده بود. خيلي عالي شده بود. باقي "سي دي " را هم مقداري برنامه ريخت .

موقع آمدن رفتيم خانه ي عمه عذرا. كمي هم آنجا نشستيم. علي عمه هم دو تا "سي دي " داد يكيش بود "قافله" كه در مورد انقلاب و امام و اينجور چيزها بود. يكي ديگر هم كه فيلم كارتوني بود . بيچاره عمه خيلي به خودش سخت مي گيرد وضع خانه شان از وضع خانه ي ما هم بدتر است {۱۴۰۳: دنیا ندیدگی و بی‌تجربگی منجر به نوشتن چنین جملاتی می‌شه!}

صبح ساعت 6 و نيم بيدار شدم. تقريبا ديرم شده بود. سريع لباس پوشيدم و رفتم كه امتحان بدهم . برنامه سازي داشتيم بد ندادم . پروژه را هم مهلت داد براي چهار شنبه همين هفته. من كه حوصله ندارم بنويسم ببينم چه مي شود . دكتر ساعت 4 آمد. ساعت 6 دوباره رفت سر كار. مقداري تغييرات دادم توي "سايت وبم". كار ديگري هم نكردم. درس را هم كه قربانش بروم.

صبح دكتر رفت سر آب گربار، دوباره جمعه است ديگر. احسان رفت تلفن زد بليط گرفت براي ساعت 6 و نيم . عباس عمه هم آمد پمپ آب را درست كرد. باز اتوبوس ما تاخير داشت ولي اين دفعه الحمدلله كمتر {از} نيم ساعت فقط شد. ساعت يازده و ربع شب توي ترمينال تهران بوديم. سجاد را برديم خانه شان رسانديم و بعد آمديم خانه. تا اين طرف ميدون آزادي پياده آمديم چون سواره نمي شد. بعد هم آمديم آذري و بقيه راه آذري تا خانه را پياده طي كرديم. ساعت 12 شب در خانه بوديم شام خورديم و خسبيديم.

صبح دكتر از سر كار آمد. جمع و جور كرديم سريع رفتيم ترمينال آزادي. داشتيم مي رفتيم تو كه ديديم حاج قدرت دارد برميگردد. سجاد را رسانده بود. بعد از سلام خداحافظي كرديم . تو ترمينال سجاد را پيدا كرديم. اتوبوس يك ساعت تاخير داشت هنوز از تفرش نرسيده بود . به هر حال مامان اينها نيم ساعت بعد از ما رسيدند تفرش ما هم كه كليد نداشتيم يك مقدار توي باغ و اين جور جاها گشتيم . درس اندك تر از اندكي خواندم .

عمه عذرا اين هفته نيامد تفرش. مريض بود. ولي عمه رقيه بود. از چهل بابا ديگه تهران نيامده است.

صبح كه بيدار شدم ساعت 8 و نيم بود. كمي درس خواندم كم انصافي هم نكنم خوب درس خواندم. بيشتر برنامه ها را هم توي پاسكال اجرا كردم و جواب گرفتم تا ببينيم سر امتحان چه كار مي كنيم.

ساعت 3 رفتم دانشگاه. ساعت امتحان برنامه سازي را بخوانم و خواندم :8 الي 10. صبح شنبه سر فصل درس هاي كارداني ناپيوسته كامپيوتر را هم گرفتم ببينيم كجاي دنيا ايستاده ايم ديدم و ديدم كه جاي خيلي بدي ايستاده ايم ! لب مرز است با اينكه درسم بد نيست اگر نجنبم يه هفت هشت ترمي را بايد توي دانشگاه براي يه كارداني بمانيم. خاله هم آمد. دم غروب حاج قدرت و احسان هم رفتند سراغ ماشين. روشنش كردند و يك دور كوتاه هم توي خيابان زدند تا بعدا سر فرصت خودمان راهش بندازيم .

دكتر چند روز قبل فيلم 40 بابا را داده بود كه بريزند توي "سي دي" امروز رفتم و گرفتم چيز قشنگي شده بچه هاي خاله شب با خاله اينها رفتند. فردا مسافر تفرشيم .

امروز خاطرات را از روز سه شنبه 22/5/1381 تا امروز را نوشتم البته توي كاغذ نوشته بودم امروز وارد كامپيوتر و صفحه ي وب كردم

ريش هايم را امروز زدم . پيراهن مشكي را هم از تنم در آوردم چون مامان آنرا شسته بود . سر ظهر دكتر از پارك شهر زنگ زد كه فروشگاه فرهنگيان نمي دانم چي مي دهد. احسان هم كوپن ها را برداشت و رفت . من هم رفتم دانشگاه . شب دكتر رفت بيمارستان . زهره و سجاد خاله قبل از رفتن دكتر آمده بودند. خانه ي ما شب هم ماندند . راستي يادم رفت بگويم كه آقاي احمدي و خانمش هم شب آمدند و اندكي نشستند. نسبت به دفعه ي قبل كه آمدند خودم پيشرفت داشتم. بيشتر باهاش صحبت كردم او را نمي دانم.

ساعت 3 و نيم از خانه ي خاله رفتم دانشگاه. كلاس زود تمام شد . آمار داشتيم . آمدم خانه. مامان اينها نبودند. رفتم فلاح يك دور زدم و برگشتم ديدم كه هنوز نيامده اند. بالاجبار رفتم دوباره فلاح و خانه ي عزيز. تازه رسيده بودم كه مامان زنگ زد . آنجا زياد نماندم و آمدم خانه.

ظهر رفتيم دانشگاه. شب كه آمدم البته شب نيامدم تازه ساعت 6 بود كه خاله زنگ زد و گفت بيائيد خانه ي ما. مامان هم قبول كرد. توضيح اضافي ندهم ظهر قرار بود برويم شب هم بر گرديم ولي اين فرشته خودش را زد به خواب و تمام كارها را كنسل كرد حالا كه ساعت 7 و نيم شده بلند شده مي گويد برويم. من هم لج كردم جدا از آنها رفتم. شب خانه ي خاله مانديم.

صبح رفتم دانشگاه. بعد از ظهر دو ساعت اينترنت كردم. دم غروب دايي علي و زنش و غزال آمدند خانه ي ما و قبل از آنها خاله اعظم اينها با حميد و زنش . درس اصلا.

بچه هاي عمه اتوبوس گرفته بودند. ساعت 6 بعد از ظهر بود كه آمد قلعه سوار شديم. از بچه هاي خاله زهره و سجاد و خديجه با ما آمدند. درست روبروي بلوك ها نگه داشت و پياده شديم و آمديم خانه. فيلم ديروز يعني اربعين بابا را گذاشتيم. با كلاس شده بود. تفرش امكانات "ميكس" و اين جور چيزها رو نداشت تا بعدا بدهيم درستش كنند. ساعت 1 و بيست دقيقه خوابيديم . خاله اينها تا پايان فيلم بودند ها بعدش رفتند.

صبح ساعت 8 بيدار شدم. كمي درس خواندم. بخاطر انگشت دستم زياد در جريان كارهاي 40 بابا نيستم . حاجي و خاله غروب رفتند زاغر. وقتي برگشتند بعد از مدتي دوباره حاجي رفت. مثل اينكه مي خواستند ارث و ميراث تقسيم كنند . يك خورده پاسكال كار كردم . تصميم هم گرفتم كه توي "فايل منيجر" ژئوسيتيزم يك مقدار تغييرات بدهم تا بهتر بتونم سايتو كنترل كنم. بعد از ظهر مامان اينها و عمه ها با خاله رفتند سر خاك . عمو محمود و عمو حسين هم آمده بودند ولي ما پسر ها تحويل نگرفتيمشان يعن{یعنی} اصلا سر خاك نرفته بوديم كه تحويل بگيريمشون ! گوشت را دكتر و حاج احمد بعدازظهري خرد كردند .

صبح دكتر بيدارم كرد. خانه ي خاله بوديم. سعيد رفته بود سر كار. فرشته هم آمده بود. ساعت يك ربع به 10 بود كه راه افتاديم طرف تفرش با ماشين حاجي و با خاله و زهره ي خاله و حاجي. شب هنگام احسان به قول بابا قسيون كرد و رفت توي بيابان ! من هم دنبالش. نمي دانم سر چي شد. آخر سر حاجي با ماشين آمد دنبالمان و رفتيم خانه. احسان را حاجي برد ترخوران و گرداند و آورد. حالش بهتر شده بود. فرشته هم حالش خوب نبود . مقداري از كارهاي اربعين بابا را بچه ها انجام دادند.

امروز دكتر صبح رفت سركار. من هم تا ساعت 9 خوابيدم. اندازه ي يك مسئله پاسكال حل كردم. آبجي شب مي رود سر كار. زهره ي خاله هم آمده است اينجا كه تا شب پيش ما باشد يكوقت دوري از بابا ما را نكشد نمي داند بنده ي خدا كه ما منتظريم كه او برود تا هر هر خنده ي ما برود بالا. آلان كه ساعت 1 و نيم بعد از ظهر است هر دو رفته اند خريد. شب من مي روم خانه خاله انشا الله فردا عازم تفرشيم. پنج شنبه همين هفته اربعين بابا است. من كه باور نمي كنم كه بابا رفته باشد. او بايد برگردد تا من جبران كنم. وضع من يكي خيلي خراب است. يك دقيقه همين طوري شانشي دم ظهر وصل شدم به اينترنت ديدم همشهري مون ايميل زده برام. دلم مي خواست جوابش را مي دادم ولي دوباره نتوانستم برم آنلاين. ازم خواسته بود كه بگويم مراسم اربعين بابا كجاست. ازش تشكر مي كنم.

صبح يك ربع به هفت بيدار شدم. صبحانه خورديم و با حاجي آمديم. آبجي رفت بيمارستان من را هم رساند در خانه تازه رسيده بودم تو كه دكتر هم آمد. بعد رفت دنبال دعوت ملت براي اربعين بابا. من هم ساعت 10 بود كه كتاب را برداشتم و بردم كتابخانه پارك شهر پس دادم. ساعت 1 بود كه از خانه به قصد دانشگاه رفتم بيرون. دكتر رفته بود بيرون. وقتي آمدم گفت "تو ديدي من كليد نبردم كجا رفتي"گفتم من از تفرش آمدم كه برم دانشگاه. به هر حال مثل اينكه رفته بود بيمارستان آبجي كليد را از او گرفته بود. ساعت يك ربع به هفت رفتم كليد را به او پس دادم.

مثل اينكه محمد عمه نصرت بنده ي خدا دوباره بيمارستان بستري شده. اي داد انشا الله صحت را بازيابد.

صبح رفتم دانشگاه بچه ها توي حياط بودند گفتند زياد درس مي دهد ديرتر بريم بهتر است ولي مثل اينكه استاد يكي از بچه ها را توي كلاس گير انداخته بود! داشت درس را براي هم او مي گفت. ما هم ساعت 9 رفتيم سر كلاس. ظهر رفتم خانه ي خاله. آبجي هم آنجا بود شب هم مانديم آنجا دكتر امروز كلا سر كار است 24 ساعته