نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 19 سال 1 هفته پیش تحت عنوان خاطرات-خدمت وبلاگ
ساعت چهار و نیم صبح آخرین پاس من بود. آخرهای پاسم تلفن زنگ زد و گوشی را برداشتم. بعد از سلام و خسته نباشید گفت یگان گشت امشب برای شما بود گفتم بله گفت گوشی را بده به نگهبان گشت. گوشی را دادم به حاجی هاشمی و او گفت چشم چشم. و سریع رفت بچههای پاس یک گشتی را بیدار کرد. قضیه این بود که اینها فکر میکردند گشتی ساعت پنج و نیم تمام میشود. پاس ۳ که کارش تمام شده بوده پست را رها میکنند و میآیند به یگان. فکر میکنم از پاسدارخانه پیگیر میشوند و میبینند کسی نیست و تلفن میزنند. خلاصه بچهها خسته و کوفته رفتند سر پستشان. بیچاره احسان طباخی که پاس ۳ بود ساعت پنج و نیم آمده بود که بگیره بخوابه. حالا باید ساعت هشت و نیم میرفت سر پست.
ساعت ۱۰ از پادگان خارج شدیم و آمدیم خانه. دلم خیلی درد میکرد و علت هم گرسنگی بود. جدا از دیگران یعنی زودتر غذا خوردم و گرفتم خوابیدم تا ساعت ۳ بعد از ظهر. بعد هندوانه خوردم و چای و … نشستم سر کامپیوتر تا ساعت ۶ و نیم اینترنت میکردم با این اینترنت هوشمند. بعد حمام و بعد اندکی درس. کمی هم با شیربهار صحبت کردم سر پروژه. اصلاً حس و حال کار ندارم ولی چکار کنم. ساعت ۹ و چهل و پنج دقیقه خوابیدم.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 19 سال 1 هفته پیش تحت عنوان خاطرات-خدمت وبلاگ
صبح با دکتر آمدیم پادگان. دکتر به خانه برگشت که از آنجا برود اورژانس. یکسره نرفت چون زود بود.
صبح رفتیم زیارت عاشورا. نیمی از مراسم را خواب بودم. بعد هم رفتیم صبحگاه در رژه یک «خیلی خوب» گرفتیم . راستی یادم رفت بگویم در مسجد حاج آقا زارع گفت که سرهنگ «شناسخوش» به دنبال این است که پنجشنبه را تعطیل رسمی کند که چهارشنبه برویم خانه.
بعد از رژه کلاس نارنجک بود. امروز پست نگهبانی اسلحه خانه به من خورد. خیلی خوب است لااقل فردا آزادم. آن هم نسبتاً کامل. سر پست اول نگهبانیام سرگرد عزیزی زنگ زد و گفت جناب سروان صفایی و من جناب سروان صفایی را صدا زدم. این هم اولین تلفنی که جواب دادم آن هم فرمانده گردان بود. بعد صفایی آمد و ما را فرستاد به یگان ۵۱۲. در انباری تیرکهای چادر و خود چادرها را از روی طبقهها ریختم کف انبار. بعد چند نفر آمدند کمک. صفایی هم آمد و با تلفن صحبت میکرد. خلاصه یک ساعت از نگهبانیام را به این کار سپری کردم. ساعت دو و ربع خوابیدم تا چهار و نیم . پنج رفتیم دم هنگ بازدید نگهبانی.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 19 سال 1 هفته پیش تحت عنوان خاطرات-خدمت وبلاگ
صبح همهی پادگان در ورزش صبحگاهی با اسلحه شرکت کرده بودند جز ما و یگان ۵۱۳ که بعد از ورزش باید سریع میرفتیم به کلاس عقیدتی. خوب دویدیم مخصوصاً چون امت اسلحه به دست بودند و ما دست خالی. این محمدی از بچههای افسری هم دو تا شعر خیلی جالب خواند و بچهها تکرار کردند. یکی در مورد پدر بود و دیگری که به سرانجام رسید به نظرم در مورد مادر بود. شعر اینطور القاء میکرد که در مورد مادر است. یک قسمت شعر پدر اینگونه بود که ««رنج تو بی گنج بود» که خیلی حال کردم و اشک هم در چشمانم حلقه زد.
سر کلاس عقیدتی خوابیدم یک ساعتی در حالی که دقیقاً در معرض دید استاد بودم. امروز بازی ایران مالزی بود که ساعت چهار برگزار میشد به همین خاطر تمرین رژه را شیفت دادند به ساعت ۲ و ساعت ۳ تمام شد. تمرین از نظر من خوب بود. یعنی من از کار خودم راضی بودم. بعد از رژه سریع رفتیم سر منطقه نظافت عمومی یعنی دم هنگ. پدرمان در آمد تا آنجا را تمیز کردیم.
آمدیم آسایشگاه بازی شروع شده بود و مرخصی من نیز تأیید شده بود. سریع بساط را جمع کردم و از پادگان خارج شدم. ساعت شش در خانه بودم. عزیز هم بود. آش پشت پای فایزه را خوردم. مثل اینکه زنگ زده بوده که من می خوام برگردم و زده بوده زیر گریه حالا گریه نکن کی گریه بکن، خلاصه همه به نوبت دلداریاش داده بودند و آرامش کرده بودند. گردنبند خریده و چند تا ساعت و به سرپرستشان هم گفته که میخواهم ریش تراش بخرم. یک هندوانه هم بود که خوردیم. دکتر شب عزیز را برد خانهاش رساند. من آن موقع خوابیده بودم و با عزیز خداحافظی نکردم.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 19 سال 1 هفته پیش تحت عنوان خاطرات-خدمت وبلاگ
امروز صبح رفتیم به مسجد. مسابقه قرائت قرآن بود که من بدجوری خوابم میآمد ولی نمیشد خوابید.
بعد از مسجد آمدیم و کامل کردیم و رفتیم به کلاس. {کلاس را} صفایی اداره میکرد و موضوعات پراکندهای مطرح شد. کلاس بعدی نمایش فیلم بود در مورد اسلحه ژ-۳ در تالار اندیشه که آن را هم رفتیم. بعد که از تالار بیرون آمدیم ساعت ۱۱ بود. جلالی یکی از دانشجوهای افسری گفت همین جا بنشینید صحبت کنیم. الان برویم باید رژه بروید و … خلاصه نیم ساعتی نشستیم و بعد آمدیم یگان و رفتیم برای نماز.
کلاس بعد از ظهر دوباره در مورد قطب نما بود و این بار کار در شب.
شب نگهبان هستم در آسایشگاه یک. احسان طباخی مرخصی رفته است.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 19 سال 1 هفته پیش تحت عنوان خاطرات-خدمت وبلاگ
صبح بچه پلنگوار دویدیم. خداییاش خیلی شد و من نیز خوشحال از اینکه وسط جا نزدم. از خدمت تنها چیزی که به نظر من باقی میماند همین ورزش است.
بعد از ورزش رفتیم کلاس آن همکلاس آمادگی جسمانی. باید اعتراف کنم که خسته نشدم. قسمتی از کار را باید جفت پا از پلهها میپریدیم بالا که من نمیتوانستم ولی این نتوانستن ناشی از خستگی نبود.
بعد آمدیم به یگان. تفنگها را دادند که نظافت کنیم. ساعت یازده بود، یازده و ده دقیقه که شد جیغ و فریاد که تا یازده و ربع جمع کنید، خلاصه نفهمیدیم که چطور سر هم کردیم این ژ-۳ را. بعد به سرعت وسایل گردان بلیات را جمع کردیم و خط شدیم و رفتیم به میدان صبحگاه. خط شدیم و خبر دار ایستادیم. آمده بودند از طرف فرماندهی نیرو. از پیمان سؤال کرد، یعنی فرمانده گروه سوم کمکهای اولیه. او هم نسبتا خوب جواب داد و من در کنارش بودم ولی از من سؤال نکرد.
گروه تأمین دویدند دور میله پرچم حلقه زدند. فرماندهشان کارخانه بود و بدجور مسلط. برای ما که نمیشد همانجا تست گرفت مینی بوس و اتوبوس آورده بودند. سوارمان کردند و بردند زمین فوتبال، ۴ پنج نفر در زمین افتاده بودند. ما سه گروه کمکهای اولیه پشت یک دروازه ایستادیم. گروه تخلیه، ۴ پنج نفر را آوردند بیرون البته به فواصل. یکی را که آوردند گروه ما یعنی گروه دوم به سرعت رفتیم بالای سرش. مصدوم سعید حریری بود. بازدید کننده هم آمد بالای سر ما. سعید گفت که یک پایم سوخته است. یک پایم شکسته است و تنگی نفس هم دارم. خلاصه تمامی بلایای عالم سرش آمده بود. گروه ما فقط زیلو داشت. نمیدانم امداد غیبی بود یا چیز دیگر که دو تا بیل پیدا شد و محمود عبدیان هم ملحفه به دست رسید. ملحفه ها را پاره کردیم و بیلها را پایش آتل کردیم و با ملحفه بستیم. احسان طباخی هم یقهاش را باز کرده بود و دلداریاش میداد! بازدیدکننده گفت طرز بستن آتل اشتباه است ولی دکتر همراهش گفت نه درست است. سوختگیاش هم از یاد همه رفت خوشبختانه. خوب کار بلیات هم تمام شد و راحت شدیم.
با اتوبوس رفتیم و پیاده برگشتیم. بعد از ظهر تمرین رژه داشتیم و چند تا دستور جدید یاد داد جناب سروان صفایی. بعد از آموزش و بعد از شام رفتیم با احسان طباخی به حمام چهل دوش. شب را راحت خوابیدم.
ساعت تقریباً ۵ و نیم عصر بود یک روحانی و یک ستوان یک از عقیدتی آمدند در آسایشگاه و از بچهها در مورد همه چیز سؤال میکردند. بچه ها هم به شدت از ۳ تا دانشجوی افسری شکایت کردند .
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 19 سال 1 هفته پیش تحت عنوان خاطرات-خدمت وبلاگ
صبح ساعت ۳ از خواب بیدار شدم. مامان پیش از من بیدار شده بود. بعد کلیه اعضای خانواده بیدار شدند. حاضر شدم و از جمع حاضر خداحافظی کردم و فایزه را به خدای بزرگ سپردم و ۱۰ دقیقه به ۴ از خانه زدم بیرون. دکتر گفت بگذار میرسانمت ولی گفتم رساندن بی استرس فایزه به فرودگاه بر کل خدمت من اولی است و آمدم بیرون.
ساعت چهار و نیم پشت در صفر یک بودم. جالب اینکه چهار پنج نفری پشت در بودند {و} هنوز دژبان در را باز نکرده بود. بعد از پنج دقیقه در را باز کردند و رفتیم داخل.
زنگ زدم خانه کسی گوشی را برنداشت. زدم به موبایل دکتر گفت که فرودگاهیم. گفتم که بابا چقدر زود رفتید. گفت رفتیم دیگه. ساعت پنج و نیم هم دوباره تماس گرفتم. گفت بلیت و گذرنامهاش را دادهاند و ساعت پرواز هم نه و نیم است. ساعت یازده و نیم دوباره تماس گرفتم این بار با خانه. مامان گفت پروازشان به تعویق افتاده و فایزه چند دقیقه پیش زنگ زده که الان دارند میروند طرف هواپیما. البته فایزه موبایل نبرده. احتمالاً با موبایل اتحاد زنگ زده . خوب این از شرح وقایع سفر حج فایزه.
بعد از خط شدن رفتیم به میدان صبحگاه که امروز صبحگاه هنگ است. دهانمان صاف شد. زیر آفتاب کلی ایستادیم. بعد هم یک رژه رفتیم که از نظر من افتضاح بود ولی گروهان خیلی خوب را گرفتیم.
کلاس اول، درس در مورد نشانهگیری با ژ-۳ بود که جالب است که بگویم من در موقع نشانه روی چشم راست را میبندم در حالیکه باید چشم چپ را ببندم و این البته یک عمل غیرارادی است. چاره کار این است که خود را به شمایل دزدان دریایی یک چشم درآورم!
کلاس بعدی نمایش فیلم بود در مورد کلتِ نه میلیمتری که کلاس خوبی برای خواب بود چون افسر آموزش ما یعنی اون بچهی افسری جناب باوفا خودش گرفته بود خوابیده بود. حیف که وقتی برقها را روشن کردند فهمیدم وگرنه ما هم کمی فیض میبردیم.
بعد آمدیم به گروهان. این پیمان الدنگ، زمانی که جناب سروان باوفا سر گروهان بود، زمانی که فلاحپور و تقیپور داشتند به گروهان نزدیک میشدند ایست کشید. فلاحپور و تقیپور هم که دیدند بد جور ضایع شده گفتند کی ایست کشید؟ بشین پاشو و … پیمان هم خودش را زد به تجاهل و هی میگفت به ما گفتند که اگر ارشدتر آمد سر گروهان باید ایست کشید (ارواح باباش افسر وظیفه ارشدتر از دانشجوی سال چهارم دانشگاه افسری شده است.1) خلاصه بعد از رفتن این دو باوفا توضیحاتی داد و رهایمان کرد.
ساعت دو بازی ایران و چین بود که ایران اول دو بر صفر عقب افتاد ولی با گلهای فریدون زندی و نکونام بازی را با مساوی به اتمام رساند. شب مرخصی ما تأیید شد و ساعت هفت در خانه بودم. فایزه ساعت سه و نیم با موبایل اتحاد sms زده که من رسیدم به جده.
سال ۱۴۰۳: جوگیری چقدر! به تو چه کی از کی ارشدتر است؟ خودت مگر وظیفه نبودی؟ ↩
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 19 سال 2 هفته پیش تحت عنوان خاطرات-خدمت وبلاگ
امروز صبح ساعت ۴ و نیم از خواب بیدار شدم در حالی که پوتین در پا داشتم و چهاربند و فانوسقه هم بهم آویزان بود. خوشبختانه دیشب نوری عقده ای پیش نزد ولی خیلی کوفته شده بودم. موقع به خط شدن اندکی نرمش کردیم یا شاید هم نکردیم، دقیقا خاطرم نیست ولی برای مراسم ورزش رفتیم به میدان صبحگاه.
چهار دور و نیم دور میدان صبحگاه دویدیم که یک رکورد فوق العاده بود ولی در عین حال جانمان هم به لبمان رسید. بچهها در حین دویدن شعار می دادند «کارخانه دوستت داریم ما، دوستت داریم ما» چون کارخانه از گروهان ما رفته است به ۵۱۱ و جای او ساجدی آمده است به یگان ما. کارخانه هم بدجوری حال کرده بود و خوشش آمده بود. دو هفته پیش اصلا تصور نمی کردم که این قدر از کارخانه خوشم خواهد آمد و از رفتنش ناراحت خواهم شد. البته زیاد هم ناراحت نیستم چون در رژه و ... کمی ضعیف بودم و پروندهام زیر بقل او بود و با رفتن او همه چیز تمام میشد!
بگذریم! بعد از این شعار چند تا شعار هم برای صفایی فرمانده گروهان ما دادند که اینها هم خیلی خوب بود چون ف گروهان ما آدم فوق العاده قابل احترامی است. ولی بعد کار افتاد به چاپلوسی و پاچه خواری جمعی. برای فلاحپور و ساجدی و .... هر کسی که دم دست بود شعار میدادند که من البته نپسندیدم.
بعد از آموزش یعنی ساعت ۵ بعد از ظهر دفترچههای مرخصی را که توزیع میکردند دیدم که مرخصی من خوشبختانه تایید شده است. لذا سریع لباسهایم را برداشتم و آمدم طرف درب خروجی. در کانکس لباسهایم را عوض کردم و آمدم خانه.
فائزه فردا می رود به مکه، البته به جده اول و لازم بود که در خانه باشم. وقتی رسیدم مامان و احسان و حسن و فایزه رفته بودند خانه عمه رقیه برای خداحافظی و فقط فرشته در خانه بود . یک پارچ شربت آلبالو در یخچال بود که همهاش را من خوردم. از آلبالوهای باغچه درست شده بود و گویا تنها شربت قابل استحصال از آلبالوها بوده که عطش این روزهای خدمت من اجازه نداد که کس دیگری از آن بهره مند شود.
بعد رفتم حمام . مامان اینها هم بعد از، از حمام آمدن من آمدند. فائزه که کامل چادری شده است. خلاصه شب هم دور هم گذشت. اندکی که نه، بیش از اندکی شب اینترنت کردم. بعد از مدتها ساعت نزدیک ۱۱ بود که خوابیدم.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 19 سال 2 هفته پیش تحت عنوان خاطرات-خدمت وبلاگ
امروز سختترین روز خدمتم(!) هست؛ البته اول به این خاطر که روز جمعه را مجبور بودیم در پادگان بگذرانیم ولی وقایع طوری رقم خورد که این مشکل به کلی از خاطرها محو شد و توجهات معطوف به چگونگی گذران این روز شد.
افسر گردان یک افسر سگ است از یگان ۵۱۳ به نام نوری که دست بر قضا وظیفهای بیش نیست. خلاصه پدر ما را درآورد! صبح ما را برای توجیه بردند دم هنگ. آنجا چند سوال کردند؛ بچهها هم مِن و مِن کردند، البته اگر از من هم میپرسید وضعیت فرقی نمیکرد شاید بدتر هم میشد. از یکی از بچهها پرسید اون چیه دستت؟ گفت چراغ! (از این چراغ انگلیسیها بود) گفت نفت داره؟ گفت آره! گفت تو کبریت داری روشنش کنی؟ گفت نه! به گروهبان نگهبان گفت تو کبریت داری روشنش کنی؟ او هم گفت نه! گفت ما رو اسکل کردی؟ چراغ آوردی بیکبریت؟! مسخره بازیه؟! برو دوباره آموزش بده ورشون دار بیار. ما هم رفتیم و دوباره آموزش دیدیم و برگشتیم. زیاد خوب نبودیم ولی گفت خوبه (منظورم افسر هنگ است) آمدیم و گرفتیم خوابیدیم تا ظهر.
بعد ناهار خوردیم و خوابیدیم تا ساعت ۵. البته کامل خوابیدیم منظورم اینه که با پوتین و چهاربند فانوسقه خوابیدیم و همهاش در این استرس که کی «پیش» میزنند و ما بریزیم بیرون. من مسئول ملحفه بودم و نفر هشتم گروه کمکهای اولیه. ملحفهای که دیروز مامان شسته بود رو ورداشته بودم و با خودم میبردم این طرف و آن طرف.خلاصه گندش تا حدودی درآمد. خلاصه ساعت فکر میکنم که ۵ بود که «پیش» زدند. البته یک نفر آمد و گفت «گروه آماده پیش.» حالا کی شنید کی نشنید و چه کسی فهمید و چه کسی نفهمید بماند. خلاصه دیر به خط شدیم و ما را دوبار دور سلف دواند به طوری که جان همه درآمده بود. نوری که افسر گردان ماست و مرتکب دواندن ما شد گفت خوب نیست و تا صبح ده بار پیش می زنم. خلاصه آمدیم به آسایشگاه همه شاکی و اعصاب همه خرد. «پیش» نزد.
موقع شام شد و شام خوردیم و بعد وقت نماز. یک «پیش» دیگر زد بعد از نماز و گفت سه دقیقه طول کشید تا به خط شدیم و خیلی زیاده این زمان . تا صبح گوش به زنگ «پیش»های من باشید. یک «پیش» دیگر هم نیم ساعت بعد زد و اینبار بچهها میشمردند و وقتی که همه خط شدند گفت چند دقیقه شد به خط شدنتان؟ بچهها گفتند ۵۰ ثانیه. طرف کم آورده بود. نمی توانست بگوید بیشتر شد چون واقعا شاید حتی کمتر هم شده بود. برای اینکه عرصه خالی نباشد گفت پس دیدید زیر یک دقیقه هم می شود به خط شد. گفت آزاد ولی با پوتین و کامل بخوابید و آماده باشید. ساعت ۹ و نیم خاموشی را زدند و خوابیدیم .
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 19 سال 2 هفته پیش تحت عنوان خاطرات-خدمت وبلاگ
امروز صبح رفتیم مسجد. زیارت عاشورا بود. احسان طباخی بعضی جاها از شدت زیاد بودن صدا گوشهایش را میگرفت ولی من با طنین عربی زیارت نامه حال میکردم.
بعد ساعت شد ۷ و ۴۵ دقیقه و به سرعت آمدیم و کامل کردیم و اسلحه گرفتیم و رفتیم برای مراسم صبحگاه. اولین صبحگاه ما بود و برایم خیلی جالب بود. هفته پیش باند رژه را آسفالت میکردند لذا صبحگاه نداشتیم. صفایی فرمانده گروهانمان هم بد جوری خوشگل کرده بود. شمشیرش را هم بسته بود و جلوی گروهان ایستاده بود. هرگاه نام پیامبر، امام خمینی و ... میآمد شمشیری در هوا میچرخاند و باقی افسرها هم با دست سلام نظامی میدادند. بعضی بچهها حالشان بد شد و نشستند سر مراسم. «شناس خوش» فرمانده مرکز هم گفت لازمه که فرمانده گروهانها برنامه ورزش را با شدت بیشتری اجرا کنند؛ اینجوری اگر ادامه پیدا کنه در تلو تلفاتمان بالا میرود! دست آخر هم رژه رفتیم. منتظر شنیدن «گروهان خیلی خوب» بودم ولی هیچ چیز نگفت. با این وجود کارخانه راضی بود.
ما گروهان دوم از گردان بلیات هستیم و من فرمانده گروه دوم کمکهای اولیه هستم. بعد از رژه فقط فرصت کردم بروم توالت! و دوباره رفتیم به میدان صبحگاه. کلی آنجا بودیم و یک سرگرد آمده بود بازدید. باید خودت را معرفی می کردی و وظایف گروهت را میگفتی و اگر فرمانده گروه بودی باید اعضای گروهت و مسئولیتهایشان را میگفتی. خلاصه فضا فوق العاده سنگین بود و حتی افسر وظیفههای آموزش ریده بودند! خاصه فلاحپور و یکی دیگه.
خوشبختانه از ما سوال نکرد و رفت ولی گفت ۲۵ همین ماه بازدید داریم که یه کسی می آید دم کلفت! من خاطرم نیست. اسم کسی را برد. برگشتیم و شخصی کردیم و وسایل را برداشتیم و آماده شدیم که بریم خانه و با فلاحپور از پادگان خارج شدیم. مینیبوسهای بهارستان را سوار شدیم و با احسان طباخی داشتیم پست سر افسرهای آموزش و هر کسی که در پادگان هست حرف میزدیم که من متوجه شدم دو تا صندلی جلوتر فلاحپور نشسته است. خلاصه ماستها را کیسه کردیم و خوشحال از این که پشت سر فلاح پور حرف نزدیم. احسان نرسیده به شهدا پیاده شد. موقع پیاده شدن گفت: « محسن، جناب سروان حساب کردم!» و پیاده شد. عجب زبلی است این پسر کف کردم. وقتی مینیبوس حرکت کرد فلاحپور برگشت عقب را نگاه کرد و مرا دید. احسان را هم که در پیاده رو میرفت نگاهی کرد. خلاصه ....
رسدیدم خانه. احسان هم آمده است تهران. فائزه رفته بود حسینیه ارشاد برای کارهای مکهاش. ساعت پنج و نیم بود که آمد. رفتم موهای سرم را از ته با ۴ زدم. بعد هم حمام رفتم. شیربهار هم تماس گرفت شب و با هم صحبت کردیم. فردا گروه آمادهایم و باید برگردیم پادگان.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 19 سال 2 هفته پیش تحت عنوان خاطرات-خدمت وبلاگ
امروز قرار بود که ورزش کنیم چون روز زوج است ولی رفتیم مسجد. رییس عقیدتی یه جایی را آورده بودند که نمیدانم اسمش چه بود یعنی زده بودند ولی فراموش کردهام اسمش را. بعد رفتیم کلاس عقیدتی با حاج آقا زارع. من ازش خوشم میآید ولی قدری عصبی است یعنی زود ناراحت میشود. احسان صادقیان گفت من پدرم و مادرم بالای ۶۰ سال سن دارند و دو برادر دارم که هر دو رفتهاند پی کار و زندگیشان. من وقتی میآیم به پادگان در چشم این دو اشک جمع میشود ولی شبها اجازه نمیدهند من بروم آنوقت پسر یک سرهنگ هر شب میرود خانه و نگهبانی هم نمیدهد. حاج آقا زارع گفت حاضری و آنقدر مردانگی داری که بیایی و بگویی کدام سرهنگ و پای هزینههایش هم بنشینی؟ احسان گفت نه مگه هوس رفتن به خاش را دارم و او هم گفت پس خفه خون بگیر و حرف نزن! البته الان یک مقدار نوشتنش ناجور شد ولی در کلاس میشد این حرف را تحمل کرد باز هم ولی یک مقدار نافرم است. سر نماز ظهر هم در مسجد شرح ماوقع را برای جمعیت نمازگزار تعریف کرد.
امروز ساعت ۲ بازی ایران ازبکستان از سری مسابقات جام ملتهای آسیا بود که ایران ۲ بر ۱ برد و هر سه گل را هم ایرانیها زدند. اجازه دادند بازی را کامل ببینیم و ساعت چهار رفتیم برای رژه، البته نه در میدان صبحگاه بلکه در همان آسفالتها.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 19 سال 2 هفته پیش تحت عنوان خاطرات-خدمت وبلاگ
امروز صبح رفتیم مسجد. ساعت ۷ تا ۷ و چهل و پنج دقیقه ناقص بودیم یعنی بدون جوراب و پوتین و کلاه. بعد از مسجد رفتیم به کلاس. باز و بسته کردن ژ۳ بود که من جلسه یکشنبه را نبودم ولی با کمک محسن طاهری و دیگران باز و بسته کردم و چیز عجیب و غریبی نبود. کلاس بعدی آشنایی با مین بود که بخشی از کلاس را به آمفی تئاتر رفتیم. بعد از ظهر هم آشنایی با انواع سنگر بود و بعدش هم کمی رژه کار کردیم که بد نبود.
این بچه های افسری عجب آدمهای گهی از کار درآمده اند. خیلی از بالا به پایین نگرند. الان هم ساعت هشت و نیم شب است و اینها گفتهاند بیرون یگان باید به خط شوید، کاری که تا به حال نکرده بودیم. فردا امتحان داریم. هیچی نخواندم.
الان چهارشنبه ۲۰ تیر ۱۳۸۶ است! دیشب به خط نشدیم.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 19 سال 2 هفته پیش تحت عنوان خاطرات-خدمت وبلاگ
بابا عجب بچه پلنگی شدیم ها. امروز ورزش صبحگاهی داشتیم. میدان رژه را دارند آسفالت میکنند و خراب است لذا به مانند شنبه دور پادگان دویدیم ولی این بار مسافت را بیشتر کردند و دور ساختمان بازرسی هم رفتیم. مسیری فوق العاده طولانی بود ولی رفتیم. این شعارها بد جور به نوع بشر نیرو می دهند موقع دویدن! یه شعار جالب محسن طاهری نژاد میداد که خیلی حال کردم: «ایران وطنم خاکت کفنم» شعارهای جالب زیاد بود این هم یکی از آن جالبها بود. دم فرماندهی هنگ یکم دویدن تمام شد و رفتیم برای نرمش. امروز تمام کلاسهایمان در حفاظت بود و روز خیلی جالب تمام شد. پس فردا امتحان داریم و چیز زیادی مطالعه نکردم.
امروز دکتر رفت تفرش. مامان و فایزه هم جمعه رفتند. فرشته هم چند روز قبل رفته است. ساعت هفت بود که زنگ زدم. دکتر رسیده بود. گفت لندرور را روشن کردیم برویم میخورقان دم «قلعه بیخ» بنزین تمام کرده. احسان رفته بود سیم بکسل بیاورد با پیکان آنرا بکسل کنند.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 19 سال 2 هفته پیش تحت عنوان خاطرات-خدمت وبلاگ
ساعت 4 و نیم صبح رفتم برای نوبت آخر نگهبانیام که تا ساعت ۷ است. ساعت ۷ شد و پاس بعدی نیامد و ما منتظر شدیم. آقا نیامد که نیامد. این ارشد گروهان (میثم خشکباری) بود طرف. هیچی تا ساعت ۹ و نیم پاس او را هم ایستادم. پاس سوم هم با ۲۰ دقیقه تاخیر آمد. در نتیجه دو ساعت و نیم پاس را پنج ساعت و نیم ایستادم.
ساعت ده رفتم به کلاس. ولی صبح به بچهها فشار شدیدی آمده بود. این بچههای افسری بد جور رژه برده بودند بچهها را. سر ظهر بعد از نماز رفتم پیش سرگروهان صمدی و ماجرای غیبت پاس دو را گفتم و او هم پاس بخش و طرف را صدا کرد و من نمیدانم چه به آنها گفت ولی بعد رفتم پیش او و بهش گفتم: "می تونم امیدوار باشم که تنبیه بشه؟" و گفت آره . بعد از کلاس عصر با احسان طباخی رفتیم بازرسی. کلاه شخصیاش را گرفتهاند و یکهفته میرود و میآید ولی نمیدهند. در بازرسی موضوع را مطرح کرد احسان و حتی رییس بازرسی را هم دیدیم. او گفت ما دنبال بهانه می گردیم برای آنها اضافه خدمت بنویسیم. بعد گفت یک شکواییه تنظیم کن و احسان چنین کرد و بعد گفت رسیدگی میکنیم . خداحافظی کردیم و آمدیم. رفتیم بعد به حمام چهل دوش .
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 19 سال 3 هفته پیش تحت عنوان وبلاگ خاطرات-خدمت
امروز شنبه ساعت 11 و 45 دقیقه که آمدیم توی یگان، لوح نگهبانی را نصب کرده بودند. نگهبان کلاس حفاظت هستم و ساعت 12 باید بروم سر پست لذا لباس را عوض نکردم. پاس را از احسان صادقی تحویل گرفتم؛ همتختی خودم در آسایشگاه ۲. بد نگذشت اولین نوبت نگهبانی و ساعت ۲ به پایان رسید.
آمدم و لباس عوض نکرده منتظر شدم تا کلاس بعد از ظهر شروع شود. موقع اتمام کلاس، دو یگان که رسیدیم، صفایی فرمانده گروهان ۳ تا جوان که از دانشکدهی افسری آمده بودند را معرفی کرده و گفت اینها هم به جمع ما اضافه شدهاند به مدت بیست روز.
پاس دوم نگهبانیام ساعت ۶ تا ۷ بعد از ظهر بود. پاس بعدی ساعت ۹ تا ۱۱ و نیم شب بود و هوا تاریک. البته چند تا ساختمان دور و بر کلاس حفاظت است که برقشان تا مدتی روشن بود. دو تا گربه هم در کنار ساختمان مشغول کارهای ناجور بودند تا نفهمم یکساعت و نیم اول نگهبانیام چطور گذشت. گربه ها رفتند و من از رفتنشان ناراحت شدم. چند بار به تفتیش رفتم که ببینم کجایند ولی چیزی دستگیرم نشد. ساعت ۱۱ و نیم پاسم تمام شد و آمدم خوابیدم ولی نگهبانیام تمام نشده است باقیاش مانده برای فردا.
صبح سر کلاس یکی آمد و با من کار داشت. با اجازه رفتم بیرون. طرف در بازرسی کار میکرد و تفرشی بود. معصومی نامی بود. در لیست ورودیها به دنبال تفرشیها میگشته و به اسم من رسیده و آمده بود تا آشنایی بده. خوشم آمد ازش. با هم کمی صحبت کردیم و خداحافظی کردیم و من سر کلاس برگشتم .
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 9 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
امروز صبح همه اش توي اينترنت بودم. عكس هايم را ريختم توي yahoo breifcase. خدا كنه كه نمايش داده بشه. اصلا حوصله ندارم برم دنبال جاي ديگه. اگر نمايش نده كه ديگر تمام كاسه كوزه هام مي ريزه به هم. امروز استاد شبكه كه آمد سر كلاس اولش داشتيم از خنده مي مرديم. نه بذاريد اينجا رو بگم كه من گوشه ي كلاس نشسته بودم. در ورودي توي زاويه ديدم نبود كه ديدم بچه ها مي گن :اه كه بعد از 10 ثانيه استاد آمد قدرتي خدا اه هم داشت. ولي فكر مي كنم درس دادنش بد نباشد نمره گرفتن كه حتما مي گيريم و كاري ندارد. يه جا سر كلاس گفت شما "كلاينت_سرور " (از اينترنت سوال كرد) چيزي مي دونين؟ يكي از بچه ها گفت "نه استاد فقط چت بلدن" كه در نوع خودش جالب بود.