لیست پست‌های : Mohsen

نصب readline در xampp دقیقا یکساعت وقت گرفت. تازه قبلا این کار رو کرده بودم و می‌دونستم که میشه. تلاش آخرم به ثمر نرسیده بود بی‌خیالش شده بودم.

دیروز صبح اومدیم تهران. هنوز خسته‌ی راهم. نه اسپانیایی خوندم و نه عبری و نه لاراول و نه چیزهای دیگه. از فردا دوباره باید خودم رو مقید چهارچوب کنم. امروز روی لپ‌تاپ KDE نصب کردم. وه که چه زیبا و دوست داشتنی شده. دنیایی‌ست که البته به خاطر قدیمی بودن سیستم همیشه ازش دوری می‌کردم.حالا بعد از گردگیری لپ‌تاپ شجاع شدم و نصبش کردم.

فردا یه وبلاگ عبری هم درست می‌کنم و مزخرفاتی که می‌خونم رو توش می‌نویسم. البته تایپ عبری از لپ‌تاپ واقعا سخته و پیدا کردن دگمه‌ها زمانبره. کار نوشتن رو باید از موبایل و تبلت انجام بدم.

امروز رسیدم به درس پنجم زبان عبری از همون دوره‌ی یازده جلسه‌ای عبری به زبان اسپانیایی. خوب پیش رفته‌ام و ادامه خواهم داد.

قشنگ گم شدم.‌یه روز حالم خوبه و یه روز احساس می‌کنم که گم شدم. از فردا دوباره می‌چسبم به لاراول و اسپانیایی و عبری.

دوباره شروع کردم به خوندن عبری. تا حالا دو تا حمله‌ی ناموفق داشتم. یه بار سال ۹۵ و یه بار هم دو سه ماه پیش. این دفعه دیگه به حول و قوه‌ی الهی کار رو نیمه کاره نمیذارم. یه سری ویدیو پیدا کردم که به اسپانیاییه. با اون جلو میرم. تا ببینم چی میشه.

دیشب یه باگی توی صفحه‌ی تغییر قالب پیدا کردم. یک ساعت و نیم وقتم رو گرفت و آخر سر پیداش نکردم. امروز توی نگاه اول پیداش کردم! از {{ }} توی قالب استفاده کرده بودم. Blade این کد رو تفسیر می‌کرد و در نتیجه همه چیز به هم می‌ریخت.

بین این عوضی‌هایی که هستم، اگه مراقب خودم نباشم، چشم که باز کنم، شدم یکی مثل خودشون. جماعت دورویی هستن.

کشیدن توری دور باغ دیروز تموم شد. توری رو محکم کشید و بد نشد. حالا مونده که عباس دو تا درش رو درست کنه و بیاد نصب کنه.

سامانه‌ی قبلی mstafreshi.ir رو با zend framework نوشته بودم. تکه کدهایی از پروژه‌های مختلفم بود که امکانات زیادی داشت ولی فقط از امکانات کمی ازون استفاده می‌کردم. به اینجا که مهاجرت کردم چون php هشت داشت خطا می‌داد و کار نمی‌کرد لذا دست به کار شدم و با لاراول نوشتمش. خوشبختانه بخش اعظم کد و قالب رو تونستم در سیستم جدید استفاده کنم.

و این‌گونه آخرین پیوند من با zend framework بعد از دوازده سال شکست.

زهره مش اسماعیل کرونا گرفت و فوت کرد. باور نکردنیه. شاید به زحمت چهل سال داشت. دیروز عباس عمه گفت ولی با آدرس دادنش نفهمیدم کی رو می‌گه. امروز که رفتم داشتن قبر می‌کردن. باز پرسیدم. این بار گفت دختر مجتبی. گفتم زهره؟ گفت آره.

به گفته‌ی امام حسین «دنیا چنان است كه گویی هرگز نبوده است و آخرت، چنان است كه گویی همواره بوده است»

دوباره سیستم وبلاگنویسی رو آپلود کردم. یه سابدامین توی سایت اصلی درست کردم و در واقع وبلاگ در سابدامین این سابدامین نشون داده می‌شه. خوشم اومد! با این شیوه می‌تونم مدیریت مطالبم رو سر و سامون بدم و خودم رو از شر دامین‌های متعدد خلاص کنم.

شاید مشکل من این باشه که دست خودم رو ول کردم و چشم انداختم به دست مردم. به این شدت نه البته. می‌خواستم چیزی رو بفروشم و در پناه درآمد حاصله با صبر و حوصله بیشتری کار خودم رو پیش ببرم ولی خُب مشتری که خودت بری دنبالش مشتری نمی‌شه.

باید خودم رو جمع و جور کنم. این دو روز که به هم ریخته بودم خیلی اذیت شدم.

آیا من عرضه‌ش رو دارم که یه مستند ساز حرفه‌ای نرم‌افزار بشم؟ هم علاقه‌ش رو دارم و هم توانایی نوشتنش رو. قبلا چند تا کار خیلی فوق‌العاده کردم و این موضوع امیدوارم می‌کنه. استمرار در کار می‌خواد و از زیر کار فرار نکردن. برای شروع هم میشه از نوشتن در مورد ابزارهای یونیکس شروع کرد.

کاش می‌شد این دامین‌ها رو بفروشم. به شرط اینکه مشتری خاص‌شون پیدا بشه دامین‌های ارزشمند‌ی هستن. اگه فروش برن گره بزرگی از کارم باز میشه.

لپ‌تاپم از تعمیرگاه برگشت. بعد از یازده سال گردگیری شد و به نظرم خوب کار می‌کنه. یه پیچش رو شکونده و یه مقدار فضای بالای CDROM بازه. مهم نیست. با اون چسبی که تهران داریم و اسمش رو نمی‌دونم سفتش می‌کنم. امشب کل هارد رو پاک می‌کنم و یه لوبونتوی خوشگل می‌ریزم و فضا رو از لوث وجود ویندوز پاک می‌کنم. کامپیوتر دسکتاپ هنوز مشکلش حل نشده بود. گفت دوباره می‌فرستمش قم. امیدوارم کم خرج مشکلش حل شه.