برنامه مطالعاتی امروز هم طبق برنامه انجام شد. سه ساعت مطالعه؛ بیست و پنج صفحه. دقیق و با توجه بخونی بیشتر از این نمیشه خوند.
امروز دوباره با عمو مسلم رفتیم ادارهی ثبت. به خاطر نظر دیروز عسگری مبنی بر در جریان قرار دادن بچههای عمو حسین در مورد بازدید از زمین و تهیه گزارش مورد نیاز برای ادارهی ثبت اراک، عمو مسلم زنگ زد به پسر بزرگش. اون هم پر چونه بود و ول کن ماجرا نبود. میگفت سند ما قدیمیه و سال هشتاد و خردهای گرفتیم و سند ما اشکال نداره. نمیدونه سند زمینهای باغ همواره صادره به سال 1319 دست ماست! عمو هم گفت به هرحال ادارهی ثبت میآید و تصمیمگیری میکند. خلاصه نفهمیدم برای روز یکشنبه که ثبتیها میآیند بالاخره هستن یا نه. شخصا امیدوارم که نباشن. پوچ و پر سر و صدان و هر بحثی رو به حاشیه برده و بیاثر میکنن. البته اگر هم بیایند جلوشون در میام. از طرفی ثبتیها هم دستگیرشون شده که ول کن ماجرا نیستم. با تمام سنگاندازیها در ثبت، دو سه نفری کمک کردن. وقتی بیاتی رو برداشتن و مؤزی رئیس شد اون هم در ابتدا تلاش کرد ما رو ارجاع به دادگاه بده ولی وقتی فهمید از وجود هیئت نظارت آگاهم و از این که ثبت در صدور سند اونها اشتباه فاحش کرده انصافا تا اینجا کمک کرده و شاید بگم سنگینترین مهرهایه که در ثبت داریم. اگر مؤزی نباشه از کارشناسها و مهندسها چیزی در نمیاد. یکبار که بهش گفتم: «خانم! امید ما به شماست، اگر ارتقا بگیرید یا بازنشست بشید دست ما به جایی بند نیست.» گفت: «آقای فلانی این چیزها اگر طرف در گور هم که بره از بین نمیره و باید درست شه.» گفتن چنین حرفی به ارباب رجوع در محیطی که همه منکر وقوع اشتباه در صدور سند میشن خیلی شعور میخواد.
راه رو که انشالله انداختم توی زمین حسین صفری به اون پسر دیلاق بیخردش خواهم گفت «چشمت کور دندهت نرم، راه مردم رو بده» همون چیزی که یکسال و ده ماه پیش گوه زیادی خوردی و بهم گفت. پستفطرت بیشرف.
حتی نوشتن اینکه یه کتاب رو هم بالاخره تموم کردم برام سخته. خوب چه دردیه که وقتی ده روز پیش «تلنگر» از ریجارد تیلر رو تموم کردم نیومدم اینجا بنویسم. به خدا قسم نوشتن یه سیستم مدیریت محتوای دیگه گویا برام از نوشتن یه پست در وبلاگ راحتتره!
بگذریم! دقایقی پیش «حقایق و مغالطهها در اقتصاد» از توماس ساول رو هم تموم کردم. هر دو کتاب خوب بودن. تلنگر کتاب الهامبخش و به معنای واقعی «تلنگر»زن بود. واقعا پسندیدم. چند تا ویدیو از ریجارد تیلر و کس سانستین نویسندهی همکارش رو هم نگاه کردم. از توماس ساول هم چند ویدیو دیدم. انگلیسی رو واقعا سخت حرف میزنه و به سختی متوجه میشم. بگذریم از اینکه کلا از فهم و درک انگلیسی ناتوانم.
امشب شب چلهست و تنهام. ساعت هفت و نیم بلند میشم و مراسم رو اقامه میکنم. فعلا آب گذاشتم جوش بیاد.
امروز «اقتصاد فقیر» از آبهیجیت بنرجی و استر دوفلو رو تموم کردم. کتاب در مورد فهم زندگی و تصمیمگیری فقراست و اینکه چگونه تغییرات مثبت کوچک اثرات فوقالعاده بزرگی روی زندگی و سلامت و اقتصاد فقرا میذاره و اینکه چگونه چیزهایی که فکر میکنیم تاثیر زیادی دارن در واقع چنان تاثیر شگرفی هم ندارن.
این کتاب رو بهونه کرده فردا و «تلنگر» از ریچارد تالر رو شروع میکنم.
امروز کتاب «چین چگونه سرمایهداری شد» از «رونالد کوز» رو تموم کردم. به نظرم جالب و پرمحتوا اومد. ماشاالله نویسنده عمر کامل و خوبی هم کرده. در ۱۰۲ سالگی مرحوم شده و این آخرین کتابشه که در ۱۰۰ سالگی نوشته.
فردا «اقتصاد فقیر» از «آبهیجیت بنرجی» رو شروع میکنم.
«اقتصاد روایی» از رابرت شیلر رو تموم کردم. کتاب خوبی بود. در مورد همهگیر شدن روایتهاست؛ اینکه مدل شیوعشون چگونهست و چرا بعضی روایتها مدام در طول زمان با اندکی تغییر دوباره شایع میشن و مسائل رو به حوزهی اقتصاد بسط داده بود.
از ارائهی توضیحات بیشتر عاجزم چون که قدمهای اولم را در اقتصاد دارم برمیدارم.
فردا کتاب «چین چگونه سرمایهداری شد» از رونالد کوز را شروع میکنم.
من هیچ وقت رمانخون و قصهخون نمیشم. چند روز پیش «کلبهی عمو تم» رو دست گرفتم که بخونم و الان واقعا بزرگترین باریه که روی دوشمه. لعنت به رابرت شیلر در «اقتصاد روایی» که گفت کلبه عمو تم در جنگ داخلی آمریکا و مبارزات ضد بردهداری نقش داشت.
چرا نمینویسم خدا میدونه. در این مدت دو کتاب رو تموم کردم. یکی «سیاست اقتصادی: شش گفتار دربارهی سوسیالیسم و کاپیتالیسم، اقتصاد و سیاست» از لودویک فون میزس اقتصاددان اتریشی و دیگری «تاریخ مختصر اقتصاد» از نیل کیشتینی. هر دو کتاب مفید بودند.
هایلایتهایی که میکنم رو بعدا با صدای خودم ضبط میکنم و در پیادهرویهای روزانه گوش میکنم. این هم ایدهای بود که یکدفعه به ذهنم رسید و خوشبختانه خالی از فایده نیست.
پیش به سوی کتاب بعدی، «اقتصاد روایی» از رابرت شیلر!
امروز «اقتصاد به زبان ساده» از «لس لیوینگستون» رو تموم کردم. کتاب خوبی بود و اصلا انتظار نداشتم این حجم از اطلاعات را در این تعداد صفحهی اندک منتقل کند. بعد از خواندنش کتاب «منکیو» را ورق زدم و دیدم میتوانم اطلاعات تکمیلی هر مبحث را از این کتاب بخوانم.
باید وقت بذارم و حجم عظیم یادداشتهایی که هنگام مطالعه برداشتهام بخوانم.
بالاخره با اصرار فرشته «انسان خردمند» رو خوندم. امروز تمامش کردم. بدک نبود. به زردیای که فکر میکردم نبود، یا شاید اصلا زرد نبود!
در بین این کتاب و «چرا ملتها شکست میخورند» دو کتاب دیگر هم خواندم ولی از آنجا بیحال و تنبلم این جا ننوشتمشان. یکی «اقتصاد در یک درس» از هنری هزلیت و دیگری «اقتصاد چگونه کار میکند» از راجر فارمر.
«راه بردگی» از هایک را ادامه ندادم. قدری سنگین بود. باید بعدا سراغش بروم.
به قول جادی با سرعت غیرقابل تصوری دارم پیش میرم.
دیروز بالاخره «ملتها چرا شکست میخورند» را تمام و امروز «راه بردگی» از فردریش فون هایک رو شروع کردم. در خواندنش کمی مشکل دارم. جلوتر بروم بهتر میتوانم داوری کنم که مشکل از ترجمه است یا کتاب به ذات مشکل است و یا اینکه من برای ورود در این موضوع زیادی کم دانشم.
دارم چرا ملتها شکست میخورند؟ از عجم اوغلو رو میخونم. حدودا صفحهی چهارصد و پنجاهم و دویست صفحهی دیگه مونده. یه جاهاییش واقعا روده درازی صرفه. خستهم کرده ولی از ترس اینکه مبادا اطلاعات به درد بخوری رو از دست بدم، که یقینا اطلاعات مفیدی هم بین این چونهدرازیها هست، مجبورم ادامه بدم.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 1 سال 11 ماه پیش تحت عنوان چالش-100-فیلم سینمای-ایران عباس-کیارستمی وبلاگ
هشتمین فیلم
با تاخیر زیاد، با تماشای «مسافر» از عباس کیارستمی محصول سال پنجاه و سه، چالش صد فیلم رو پی گرفتم.

بابا لنگ دراز تموم شد. بار اول اوایل اسپانیایی خوندن یعنی سال ۹۷ دیدمش. در این مدت اسپانیایی خوندم ولی خودم رو در راه یادگیری نکشتم! آهسته و پیوسته پیش آمدم. با این وجود اگر بگم بیشتر از هفتاد و پنج درصد دیالوگها رو متوجه میشدم دروغ نگفتم. واقعا لذت بخشه. یادگیری زبان دوم وارد شدن در دنیای دیگرانه. جایی که بهش تعلق نداری ولی درکش میکنی. توصیفش سخته. به همون لذت بخش بودن اکتفا کنید!
آخ که من چقدر جودی رو دوست دارم! جز معدود قهرمانان کارتونهاست که ازشون بیزار نیستم.
