لیست پست‌های : Mohsen

صبح همه سر خاك بابا بودند داشتند سنگ را جا مي گذاشتند. من نرفتم. حقيقتش دستم اذيتم مي كرد ولي نه در آن حد كه بميرم. امروز آب گربار هم توي "باغ همواره"بود دكتر تا ساعت 2 و نيم سر آب بود. ساعت 3 بود كه من و فرشته و دكتر با خاله و حاج قدرت حركت كرديم طرف تهران با ماشين خاله البته. راستي ديروز يادم رفت كه بگويم سجاد خاله با ما آمد تفرش و عزيز هم همراه مامان اينها بود در تفرش آمدن. به هر حال عزيز و سجاد ماندند پيش مامان و احسان و فايزه. سه ساعته رسيديم تهران آبجي رفت سر كار.

صبح ساعت 5 عمه عذرا زنگ زد كه بيدار شيد. دكتر هم گفت بيداريم، شما بريد ترمينال آنجا همديگر را ميبينيم. بعد رفت حمام. خلاصه يك ربع به 5 از خانه رفتيم بيرون. اصلا ماشين پيدا نمي شد ولي به هر حال 5 و 5 دقيقه در ترمينال جنوب بوديم. مامان و دو تا آبجي ها وايستادند كه عزيز مراسم سالگرد بابا محمد(باباي مامان)را بگيرد بعد ظهر با خاله اينها بيايند.

سنگ خاك بابا را هم آوردند. كارگر عمو تقي اينها آورد. خيلي قشنگ است. دوست داشتم شعرش را اينجا مي نوشتم ولي اين محيط _منظورم محيط نوشتاري اينجاست_مناسب نيست. مامان اينها هم آمدند. دم غروب احسان داشت ماسه سرند مي كرد با سجاد كه بريزد بالاي خاك بابا كه فردا كه سنگ را كار مي گذارند آماده باشد. من هم رفتم كمكش ولي متاسفانه انگشت وسطي دست راستم رفت زير فرغون و پايين در :داشت از سر بالايي مي آمد بالا رفتم زير فرغون را بگيرم كه راحتتر بيايد بالا كه اينچنين شد. فضاي خانه دوباره در هم رفت. البته من هيچي نگفتم ولي به هر حال نبايد زياد توقع داشت چون 40 روز نمي شود كه بابا رفته. احسان هم خيلي ناراحت شد مخصوصا اينكه دكتر از او خواست بهتر كار انجام دهد همان موقع كه احسان ناراحت شده بود به دكتر گفتم كه من هر چيزي را كه لازم بدانم به احسان مي گويم لازم نيست كسي از طرف من به او امر و نهي كند بعد هم رفتم "زمين بلندي" يك دل سير گريه كردم براي بابا .بار اول بود كه چنين كاري مي كردم شب درد دستم خيلي اذيتم مي كرد كلي ناله كردم .زير ناخن خون مردگي شده بايد ناخن بيفتد

صبح كه بلند شدم نشستم پاي كامپيوتر. بر خلاف ديگر روزها خيلي توي اينترنت كار كردم. اين نو آور هم عجب چيز بيخوديه. رفتم توش ايميل گرفتم قبلا كه اصلا مرورگر پيداش نمي كرد؛ الان هم كه پيداش مي كنه كار نمي كنه. هر چي از توي ي"ياهو" و"هاتميل" ايميل زدم نيامد توي صندوق پستي. در عوض 6 تا نامه ميرفت توي آنجايي كه از آنجا ايميل زده بودم كه "متاسفانه ايميل به كاربر ما نرسيد". گفتم ريدم توي اين" اولين پست الكترونيكي ايراني". آخر سر گفتم ما منت هاتميل رو هم داريم فونت فارسي هم نخواستيم .

ساعت 10 و نيم رفتم مغازه وحيد عمه ولي فكر مي كردم همان مغازه قبلي اش است ديدم بسته است آمدم ظهر هم رفتم ديدم بسته است رفت خانه عمه آنجا گفت پسر حميد عمه كه مغازه عوض شده است. گفت رفته سر 20 متري ما هم رفتيم ته 20 متري{!} داشتم بر ميگشتم _فهميده بودم كه اشتباه كرده ام_كه ديدم خود پسره آمد. به هر حال با مهدي رفتيم مغازه دوستش. آنجا يه خورده تغييرات با اجازه من داد توش. بعد هم من پرينت رو ورداشتم آوردم خانه كه ببينند خوب است آنها هم گفتند نظراتشونو بعد بردم و 30 {تا} چاپ كرد .ماند 20 تا اعلاميه رنگي كه اينجا دونه اي 600 تومان پرينت مي كرد مهدي گفت كه ايران فيلم 250 تومن ميكنه بهتره. ساعت 4 و نيم مهدي آمد اينجا و بعد رفتيم چهار راه وليعصر و آنها را هم رديف كرديم. توي اتوبوس صحبت اينترنت و اين جور چيزها بود. بهش گفتم كه يه سايت دارم توي "ژئوسيتيز" و از اين جور چيزها. بعد دست كرد يه كارت اينترنت داد بهم از سهند. بهش گفتم من تعارف بلد نيستم يا پس بگير تعارفتو يا ورش مي دارم. پس نگرفت و من ورداشتم. دستش درد نكند.

توي خانه عمه عذرا و فاطمه خانم بودند. دكتر هم بعدا آمد . اي داد بيداد امروز چه دل پري داشتيم. راستي يادم رفت كه بگويم سجاد دم غروب آمد خانه ما كه فردا صبح زود بريم تفرش.


{ سال ۱۴۰۳: اعلامیه را که می‌خواستیم سفارش بدیم یارو متن آماده‌اش را خواند: «مرحوم مغفور جنت مکان خلد آشیان...» بابا که سن و سالی نداشت که این چیزها پشت سر اسمش ردیف بشه. گفتم این‌ها رو بردار. یارو برداشت و بعد گفت: «حالا بیشتر فکر کن شاید با تاسف و تاثرش رو هم خواستی برداری» گفتم نه خوبه چاپ کن. داشتم برمی‌گشتم خونه که یک دفعه دوزاریم افتاد که چی به من گفت. ادامه نداره. برگشتم خونه و تا بیست و یکسال و هشت ماه بعد که همین الان باشه این حرف رو فراموش نکردم.}

صبح رفتم فلاح. دلم گرفته بود. درس خيلي اندكي خواندم. دكتر هم صبح از همان سر كار رفته بود خانه ي خاله دنبال چك و ضمانت و اينجور چيزها. وقتي آمد نشست سر تنظيم متن اعلاميه 40 بابا از روي متن هايي كه ما نوشته بوديم . ساعت 1 بود كه حاضر شديم با سجاد و رفتيم آزادي سجاد از همانجا رفت خانه شان و من هم دانشگاه. ساعت 6 كه برمي گشتم توي ايستگاه اتوبوس تمام رفيقا جمع بودند. يكي از دوستام گفت خدا رحمتش كند چه نسبتي داشت باهات؟ فكر اينجا را نكرده بودم به افق دور نگاه كردم و گفتم شوهر عمه ام بود! بيچاره حاجي اينقدر با بابا خوب بود حالا سزاي خوبي اش اينست. خانه كه رسيدم عمه رقيه نشسته بود قبلش هم يا همزمان با او عمه عذرا آمده بود كه البته وقتي من آمدم رفته بود.

صبح رفتم حمام دكتر امروز هم نمي آيد نشستم بعد از اندكي درس خواندن سر تنظيم متن اعلاميه بابا حوصله نداشتم زياد كار كنم ولي دوست داشتم توي آن به چند چيز اشاره كنم: يكي قسم بخورم به"ن والقلم و مايسطرون"و در جاي ديگر بگويم كه "اقرا باسم ربك الذي خلق" كه هر دو به معلمي و آموزگاري بابا دلالت دارند. ساعت 3 رفتم دانشگاه. وقتي آمدم ساعت 8 و ربع بود. خاله اعظم هم در خانه بود. صبح يه خورده پاسكال كار كردم ولي آخر سر كه نتيجه كار رو داشتم مي ديدم همه اش را اشتباها پاك كردم شب فضاي خانه يك مقدار سنگين بود و احسان با سجاد بد رفتار كرد سجاد هم ناراحت بود

صبح دكتر رفت دنبال حقوق و اين جور چيزها. بعد زنگ زد ساعت 10 بود كه من فروشگاه فرهنگيانم كالابرگ 238 رو بردار بيار گوشي را گذاشت. بعد نگاه كه كرديم ديديم نداريم بالاجبار رفتم گفتم دكتر جان نداشتيم برگرد خانه خنده ام گرفته بود ساعت 1 رفتم دانشگاه دكتر امشب شب كار است دايي علي شب با دو تا بچه كوچيكاش آمد خانه ما.

صبح بلند شدم رفتم حمام.

آخ يادم رفت بگويم ديشب خواب بابا را ديدم. اينجوري بود كه"من قهر كرده بودم و بابا هم در خانه نبود _با بابا دعوايم شده بود _رفته بودم سر كمد لباس ها كه لباس هايم را بردارم و بروم از خانه بيرون. مامان هم پيشم بود ولي يادم نمي آيد كاري كرده باشد. داشتم مي آمدم كه بابا از در آمد تو. خنديد و گفت "جان" بعد هم بغلم كرد و مثل هميشه كه بغل مي كرد آدم را و همراه خود مي برد همانطور مرا بغل كرد و با خود برد. داشت مي برد كه بيدار شدم"اي داد وقتي خانه بود قدرش را نمي دانستيم، پيشش ننشستيم و امروز منتظريم كه خوابش را ببينيم.

ساعت 7 رفتم دانشگاه. تا ساعت 12 آمار داشتيم. ساعت 4 بعد از ظهر رفتم فلاح و دوري زدم و آمدم خانه. بچه هاي خاله هم آمده بودند و بعد با آبجي رفتند خريد. عمه بتول هم آمد با محمد آقا مقداري نشستند و بعد رفتند. بنده ي خدا پايش شكسته بود توي هيچكدام از مراسم بابا نبود

صبح از خواب زودتر از بقيه بيدار شدم. خواستم بروم سرخاك بابا ولي نمي دانم چرا نرفتم و به از پنجره نگاه كردن كفايت كردم تا اينكه ديدم از پنجره كه دكتر دارد مي رود من هم پريدم كه با او بروم. چند تايي فاتحه خوانديم براي بابا و بابا احمد و عمه نصرت و شوهرش كه همگي در كنار هم آرام گرفته اند.

بعد رفتيم صبحانه خورديم. حاج قدرت و احسان و سجاد رفتند ترخوران. من و محمد حسن يا همون دكتر و فايزه هم رفتيم باغ پيش عمه عذرا و حاجي. مي خواستيم با حاجي برويم چك عمو تقي را پس بدهيم كه عمو نبود ماند براي بعد. سپس !همگي بغير از آنهايي كه ترخوران بودند و مامان و خاله بقيه با حاجي رفتيم "ميخورقان". يه خورده سر و شاخه ي درخت ها را هرس كردند و بعد هم آمديم. ساعت 2، چهار تا پسرا حاضر شديم و حاج قدرت رساندمان ترمينال و با تعاوني 2 آمديم كه بياييم تهران. ساعت 8 بود كه در خانه بوديم. دكتر از همون ترمينال، البته ترمينال جنوب در تهران، رفت سر كار. مامان اينها هم كه بعد ما راه افتاده بودند ساعت 5 رسيده بودند.

امروز صبح رفتم بانك دفترچه قسط خانه را عوض كردم و پول را ريختم به حساب و بعد رفتم فلاح يه دوري زدم و آمدم خانه.

زهره ي خاله و سجاد هم آمده بودند. رفتم كيك يزدي هم گرفتم و بعد ما سه تا پسرا با سجاد رفتم ترمينال جنوب كه برويم تفرش. مامان و بقيه هم با خاله اينها آمدند. يادم رفت بگويم با عمه عذرا و حاج احمد رفتيم تفرش. اتوبوسه خيلي جان كند. 4 ساعت و نيم شد. ساعت 3 بود كه رسيديم.

بعد از ظهر رفتيم سر خاك بابا. البته خانه ي ما تا پيش خاك بابا بيش از 20 متر فاصله ندارد ولي امروز بعد از ظهر پنج شنبه است و به طور رسمي رفتيم پيش او. باورم نمي شود بابا رفته باشد هر وقت كه فكر آن را مي كنم خودم فكرم را منحرف مي كنم. شوخي نيست كه بابا براي هميشه رفته. آدم ديوانه مي شود.

از همان سر خاك با دكتر رفتيم كه برويم"گربار" آب را كه مي آورند توي باغ ما هم باشيم. در راه با حاج احمد و آقا تقي همراه شديم. آقا تقي توي گربار ما را گذاشت رفت پيش فامیل‌هایش و ديگه اصلا پيش ما نيامد. آب را ساعت 8 غروب پايين كرديم به طرف "باغ همواره" بعد هم رفتيم عباس عمه را صدا كرديم كه نوبت اول تو آب را بينداز پاي زمين هايت.

آمديم با حاجي خانه .خاله و حاج قدرت هم كه رفته بودند "زاغر"سر به پدر حاج قدرت بزنند هم آمدند. شام خورديم و دكتر و حاج احمد رفتند سر آب. ما هم گرفتيم خوابيديم. دكتر ساعت 1 و نيم بعد از نيمه شب آمده بود خانه.

{چند خطی سانسور شد.}

دكتر صبح رفت سر كار. من هم رفتم كتابخانه ي پارك شهر يه كارت المثني گرفتم و بعد رفتم كتاب بگيرم ديدم تمام آن كتابهايي كه مي خواسته ام را ملت بردن . آخر سر "راهنماي عيب يابي توي مايكروسافت فرانت پيج" رو گرفتم. بعد هم رفتم موهايم را اصلاح كردم؛ البته فقط دورش را زدم كه خيلي در هم ريخته بود. وقتي آمدم خانه عمه عذرا هم بود .ساعت 1 و نيم بود كه رفتم بانك قسط خانه را واريز كنم دفترچه تمام شده بود ماند براي فردا _چه_امروز تعويض نكرد دفترچه را.

اندازه ي دوتا مسئله امروز پاسكال خواندم و ديگر هيچ.

امروز صبح دكتر و حاج احمد و آقا پرويز رفتند محضر براي امضا چند سند. من هم براي صفحه هاي وبم تگ "متا" را اضافه كردم؛ حالا يه موتور جستجو رفت يه چيزي رو بگيره از اين سايت ما.

ساعت 1 رفتم دانشگاه. برنامه سازي داشتيم. ساعت 6 و نيم كه در خانه بودم عمه عذرا با حاجي و دوتا دختر هايش با خاله زهرا و حاج قدرت در خانه بودند. همان موقع هم حاج احمد و حاج قدرت و دكتر حاضر شدند كه بروند جاده قم براي سنگ خاك بابا اقدام كنند. من هم چند تا ايميل نوشتم كه وقتي رفتم آنلاين بفرستم براي دعوت به آمدن به اين سايت كه الان داريد در آن گذران وقت مي كنيد.

راستي صبح يكسر رفتم خانه عزيز. مهتابي اش خراب بود هر چه كلنجار كردم درست نشد كه نشد

امروز صبح دكتر رفت بيمارستان. من هم نشستم سر كامپيوتر. قالب وبلاگم رو تو پرشن بلاگ عوض كردم. آدرس همين سايت رو هم توش اضافه كردم {http://geocities.com/aryoo_ir}

تا ساعت 2 سر كامپيوتر بودم. يادم رفت بگويم كه ساعت 9 رفتم از چند تا سند فتوكوپي گرفتم. بعد هم رفتم دنبال حاج احمد كه بريم محضر. مثل اينكه يك جا رو امضا كرده بوده جاي ديگر را انگشت زده كه ديدم دارند با فاطمه خانم دم مجتمع بهزيستي بر ميگردند. رفته بودنو و درست كرده بودن.

ساعت 3 رفتم دانشگاه. آمار و احتمال داشتيم. استاد دو خط گفت ديدم رنگ خودكار تموم شد. همين طور نشستيم به گوش كردن. يكي از دوستام"آقاي ظروفي" هم يكساعت بعد از كلاس آمد. از من پرسيد كه چي ها رو درس داد. خودكار رو نشونش دادم گفتم رنگ خودكارم تموم شده تو كلاس نبودم(توجهي به كلاس نداشتم) گفت بهتر از مني كه اصلا خوكار نياوردم! گفتم بچه فرهنگي ها ازين بهتر نمي شوند .خنديد.آن تراكت كه داد استاد ازش اجازه گرفتم آمدم خانه. جلوي در عمه رقيه را ديدم كه داشت از خانه ما مي رفت. سلام و احوالپرسي كرديم و رفت. همين الان هم كه ساعت 8 و يك دقيقه بعد از ظهر است خاله زهرا و حاج قدرت آمدند اينجا.

صبح با دكتر نشستيم پاي اينترنت غزل مولوي رو پيدا كنيم كه ميگويد

زخاك من اگر گندم برآيد{ / }از آن گر نان پزي مستي فزايد

البته نصفش را بلد بوديم مي خواستيم روي خاك بابا بنويسيم كه البته پيدا نكرديم يك جا گفت بيا بخر ديوان شمسو، گفتم بي يخ !ببخشيد من آدم بي تربيتي نيستم ولي اين يكي رو از دوران بچگي به ياد دارم و توي ضمير ناخودآگاهم ثبت شده است .

بعد از اتمام كار با اينترنت رفتم دنبال خريد خيار و گوجه فرنگي .

الان كه تا به اينجا را نوشته ام ساعت 11 صبح است بايد بنشينم پاسكال بخوانم كه دوباره نيفتم كه چنين نمي كنم.

ساعت 7و 30دقيقه است البته بعدازظهر. ساعت 1 رفتم دانشگاه از سر بالايي كه مي رفتم بالا ديدم استاد هم دارد مي رود بالا همراهش نشدم و پشت سرش رفتم. ساعت 3 بود. گفت تو گروه كار دارم نيم ساعت بعد برميگردم. نيم ساعت گذشت ديديم استاد كلاسو دودر كرد و با رفيقش رفت از سر پاييني پايين. ما هم آمديم آزادي خانه ي خاله. يه فرم بود گرفتم. يك كتاب شعر هم از معيني كرمانشاهي داد براي شعر سر خاك بابا. گفتم خاله كاري كردي تمام شعر هايي كه جمع كرده ايم بريزيم دور از شعرهاي اين بنويسيم. اسم كتابش هم بود "اي شمع ها بسوزيد" خدا وكيلي توي اين دنيا نه عموي درست و حسابي داريم نه دايي ولي اين خاله ام چيز ديگريست. بعضي وقت ها كه فكر مي كنم مثل بقيه ملت نيستيم ياد خاله مي افتم آرام مي گيرم .{🤦‍♂️}

آمدم خانه. خاله اعظم هم ساعت 5 و نيم بود كه آمد. يادم رفت صبح كه قسمت اول خاطراتم را نوشتم بنويسم هم اكنون عمه عذرا هم اينجاست.

صبح رفتم دانشگاه. آمار و احتمال داشتيم. به دل بابا موند ما يك روز كامل بريم سر كلاس ولي اين يارو ساعت 8 كه مي آيد سر كلاس تا خود ساعت 12 درس مي دهد و حيف كه بابام نديد من ميرم درست حسابي دانشگاه. به هرحال ساعت 1 خانه بودم.

ساعت 6 هم {رفتم} انقلاب كارت اينترنت بگيرم يك خورده به وضع سايتم و وبلاگم توي پرشن بلاگ رسيدگي كنم. سايتم را كلا ريختم توي آريو آي_آر.خواستم انگليسي بنويسم توي اين محيط نمي شد.

شب دايي نبي و زنش آمدند. من اصلا جلو نيامدم تا وقتي كه رفتند.

آقاي احمدي دوست بابا هم زنگ زد. گفت فردا مي آييم يك سر آنجا.

دكتر هم شب چند مرتبه تماس گرفت ديگر هيچ.

امروز ساعت 11 آب گربار نوبت ما بود. مامان از صبح با خديجه ي خاله توي باغ بود سر پياز و وجين كردن آن. آب را دكتر گرفت. البته ما هم بوديم كنارش. توي باغچه هم آورديم و باغ انگوري يعني باغ انگور را هم آب كرديم. درخت هاي اطراف زمين ها را هم آب داديم. ساعت 6 بود كه مامان اينها به طرف تهران حركت كردند ما پسر ها هم كه با اتوبوس رضاي عمه نصرت يا به قول سجاد خاله( كه خيلي بي غيرت است و تهمت نابجا مي زند به پسر عمه ي من)با رضا واحدي آمديم تهران. البته از تفرش كه در آمديم ساعت 7 بود و در كنار خانه كه پياده شديم ساعت10.

عمه از تفرش غوره آورده بود تهران. كمك كرديم سه تايي و برديم خانه شان رسانديم. مامان اينها دقايقي بعد از ما رسيدند. ماشينشان چند نوبتي خراب شده بود.