زنگ به عمه بتول زدم که بگویم یک کپی برابر اصل از شناسنامه و کارت ملی به من بدهد بروم دنبال انحصار وراثت که دیدم خیلی خسته است و نفس نفس میزند. اول گفت خوبم و تعارف کرد و احوالپرسی گرم کرد ولی وقتی قضیه مدارک رو گفتم گفت که امروز تصادف کرده است و پایش شکسته و روی تخت بیمارستان ضیائیان است. بهش گفتم که اول فهمیدم که اتفاقی افتاده. گفتم فردا بعد از ظهر بهت سر میزنم. بعد به سعید زنگ زدم. گفت کی به شما گفت؟ گفتم اتفاقی زنگ زدم. گفت پایش از زانو از پشت به پایین شکسته است و فردا دکتر ببیند و عمل کنند. به او هم گفتم که فردا سر میزنم بهش.
نوشته شده در:
1403-11-13
(1 سال 4 ماه 1 هفته پیش)
من محسن هستم؛ برنامهنویس تفننی!
برای ارتباط با من یا در همین سایت کامنت بگذارید و یا به dokaj.ir(at)gmail.com ایمیل بزنید.
پست قبلی:
microblog-160
پست بعدی:
microblog-164
در مورد این مطلب یادداشتی بنویسید.