احسان دیروز پریروز گفت یکی از دوستاش میخواد اسپانیایی بخونه نمیدونه از کجا باید شروع کنه بهت زنگ میزنه کمکش کن. گفتم باشه. دیروز زنگ نزد. امروز خود احسان زنگ زد که این شمارهشه خجالت میکشه زنگ بزنه. من بهش زنگ زدم و تعجب نکردم که دیدم یه دختریه. یه مقدار سوال پرسید و جواب دادم. بعد از ظهر احسان زنگ زد و گفت این همون دختریه که اون روز توی ختم زن عمو جواد بهت گفتم. بهش زنگ بزن و صحبت کنید و تعهدی نیست و ... حالا همه رو هم با یه حس خجالت و حیایی میگفت. من هم گوش کردم و گفتم باشه.
آخه برادر من تو چه میدونی که من هزار سال هم که برم بگذره هیچ گشایش اقتصادی رو انتظار ندارم. چه میدونی که من خودم با خودم دعوام میشه. چه میدونی که من با وجود کمکهایی که خدا بهم کرده به خودم و زندگیم ظلم کردم. زن گرفتن برای من یعنی از دست رفتن همین نیمچه آرامشی که هر از گاهی دارم. یعنی رفتن توی گردابی که توانایی بیرون آمدن ازش رو ندارم.
از خودم خوشم نمیاد.
من محسن هستم؛ برنامهنویس تفننی!
برای ارتباط با من یا در همین سایت کامنت بگذارید و یا به dokaj.ir(at)gmail.com ایمیل بزنید.
در مورد این مطلب یادداشتی بنویسید.