تگ: ویویر

سامانه‌ی قبلی mstafreshi.ir رو با zend framework نوشته بودم. تکه کدهایی از پروژه‌های مختلفم بود که امکانات زیادی داشت ولی فقط از امکانات کمی ازون استفاده می‌کردم. به اینجا که مهاجرت کردم چون php هشت داشت خطا می‌داد و کار نمی‌کرد لذا دست به کار شدم و با لاراول نوشتمش. خوشبختانه بخش اعظم کد و قالب رو تونستم در سیستم جدید استفاده کنم.

و این‌گونه آخرین پیوند من با zend framework بعد از دوازده سال شکست.

زهره مش اسماعیل کرونا گرفت و فوت کرد. باور نکردنیه. شاید به زحمت چهل سال داشت. دیروز عباس عمه گفت ولی با آدرس دادنش نفهمیدم کی رو می‌گه. امروز که رفتم داشتن قبر می‌کردن. باز پرسیدم. این بار گفت دختر مجتبی. گفتم زهره؟ گفت آره.

به گفته‌ی امام حسین «دنیا چنان است كه گویی هرگز نبوده است و آخرت، چنان است كه گویی همواره بوده است»

دوباره سیستم وبلاگنویسی رو آپلود کردم. یه سابدامین توی سایت اصلی درست کردم و در واقع وبلاگ در سابدامین این سابدامین نشون داده می‌شه. خوشم اومد! با این شیوه می‌تونم مدیریت مطالبم رو سر و سامون بدم و خودم رو از شر دامین‌های متعدد خلاص کنم.

امروز تمام دامینهای شرکت سابق و یکی دو تا دامینی که خودم از قبل داشتم رو گذاشتم برای فروش. سایت رو هم طوری تنظیم کردم که همه یه جا لود بشن و شماره خودم رو توی صفحه گذاشتم. تا ببینیم کسی میخره یا نه.

¡Cuanto tiempo sin verte!

بعد از یکماه یکدفعه دلم برای وبلاگم تنگ شد. کاری نکردم توی این مدت ولی واقعا خیلی خسته شدم. از نوشته‌های گذشته‌ام هم معلومه.

بعد از سفر شمال، همه چیز رو رها کردم و اومدم تفرش. خیلی خسته‌ام.

پسر! دیروز واقعا دلم می‌خواست گریه کنم. بعضی مشکلات خیلی کوچک و احمقانه‌ان ولی هر کاری می‌کنی حل نمیشن. بعد بی‌خیال میشی و می‌گی جهنم‌. اما زجر بدی می‌کشی.

در پیاده‌روی بعد از ظهرمون توی مسیر کناربر به سمت بالا توی مسیر رودخونه یه سگ دیدیم. اول فکر کردیم مُرده ولی بعد دیدیم نه. در حال جون دادنه. غم‌انگیز بود. دنیای بند‌ه‌‌های خدا دنیای عجیبیه.

این جانک‌آرت هم هنر جالبیه. یه مدت در موردش بخونم ببینم دنیا دست کیه.

گوش شیطون کر خوب دارم فایل‌های صوتی کتاب رو پیاده یا به قولی transcribir میکنم. دیروز هم که تنبلی کردم و به تاخیر انداختم ساعت یازده شب نشستم و کارم رو انجام دادم. حتی تایپش رو هم ساعت دوازده شب انجام دادم هر چند که پستش موند برای امروز ولی کار انجام شد.

ساعت ۶ صبح پیاده رفتم به سمت فَم و چند دقیقه‌ای توی باغ ملی نشستم وبرگشتم. بدبختی هندزفری رو نبرده بودم و نشد پادکست گوش کنم. یه هندز‌فری رو هم که دیروز توی کوههای آبگراب و مشرف به اُشتریه گم کردم. الان خوابم میاد.

آخر سر یه روز‌ از نگرانی می‌میرم.

چهار تا کلمه می‌نویسی بعد می‌بینی اصلی‌ترین کلمه رو یادت رفته. به قول یارو اینم شد زندگی؟!

لشکر غم دوباره حمله کرد.