تگ: ویویر

یه مقدار دست به سر و گوش سایت کشیدم. نمی‌دونم این گوگل حرومزاده چرا ایندکس نمی‌کنه. خُب ازگل ایندکس کن ورودی تو سرت بخوره!

تعارف که نداریم. آدم ضعیفی هستم. نباید چیزهای به این کوچیکی ساعت‌ها ذهنم رو درگیر کنه. اگر نصف رهنمودهایی که به دیگران می‌دم رو خودم به کار می‌بستم اوضاع و احوالم فرق می‌کرد.

راستش رو بگم عید فطر هیچ وقت برای ما عید نشد. اگرچه همیشه رمضان و روزه توی خانواده‌مون جاری و ساری بود ولی عید فطرها عید نبود.

عید فطر مبارک! پایان یک ماه روزه داری. انشالله که مقبول بوده باشه.

سند کاخ بخوای بگیری ۱۰۰ تومن ازت می‌گیرن، سند ۱۰ متر زمین کشاورزی هم بخوای بگیری ۱۰۰ تومن. الحمدلله.

از امروز جدی‌تر می‌نشینم و متن‌‌های کتاب اسپانیایی رو تایپ می‌کنم. این کار رو یکی دو روز انجام دادم و احساس می‌کنم فوق‌العاده مفید بوده. جمله‌ها رو همزمان با نوشتن با صدای بلند می‌خونم و تا حدودی حفظ می‌شم لذا در آینده با جایگزین کردن کلمات می‌تونم جملات جدید خودم رو بسازم. از طرفی کلی سوال برام مطرح میشه که باید دنبال جوابشون برم، سوالاتی که صرفا با خوندن متن حاصل نمیشن.

ترم آخر دوره‌ی B1 هستم و هر جور شده باید مدرک دوره رو حلال کنم!

ساعت چهار رفتیم گردنه‌ی سابق یا همون گردنه‌ی گیان به آویشن‌چینی. به نظرم خوب چیدیم. البته فرشته و مامان و فایزه می‌چیدن. ملت مثل مور و ملخ ریخته بودن توی کوهها و مشغول بودن.

از امروز می‌خوام منظم کتاب بخونم. روزی یکساعت. از «مرگ در آند» ماریو بارگاس یوسا شروع می‌کنم و بعد هم با گارسیا مارکز ادامه می‌دم.

از اون شب‌هاییه که دلم می‌خواد زودتر صبح بشه. باید کاری بکنم. خیلی خالی دارم می‌رم.

مثل روزی که خونه خریدم امروز هم روز خوبی بود. اول اینکه قسمت دیگه‌ای از اموال بابا رو بین خودمون تعیین تکلیف کردیم و بعد اینکه سند خونه‌ خودم توی تفرش آماده شد و گرفتم. محمدحسن صبح آمد و بعد از انجام کارهای مشترک به سمت کرمانشاه رفت. حدودا ساعت چهار پیام داد که رسیدم.

ساعت یازده و نیم رفتیم باغ و به کار اره کردن سنجدی که باد انداخته بود پرداختیم. اره‌برقی خیلی اذیت کرد ولی در نهایت کار انجام شد.

فکر کنم دوازده اردیبهشت بود که اومدیم تفرش. الان هوا از اون موقع سردتره. با بخاری روشن به استقبال خرداد می‌ریم!

تفرش هوا متغیر شد. امیدوارم بباره ولی این چهار تا سر درختی رو نبره.

گور بابای توییتر. من خودم ویویر‌مذگان دارم. هیچ وقت هم دنبال خواننده نبودم پس گوربابای خواننده.

این سر و صدای بیرون موقع کلاس مجازی هم دردسر من بیچاره شده. تهران اون وضع، تفرش هم این وضع. یا قارقار موتور و ماشینه یا صدای تراکتور و بیل مکانیکی! همیشه میکروفن رو بسته نگه می‌دارم ولی خب یه جاهایی باید صحبت کنم.

زندگیم خیلی خالیه. نیازهای اولیه‌ام الحمدلله نه با تلاش من که با لطف خدا مرتفع شده ولی حقیقتا چیزهای سطح پایینی فکرم رو مشغول می‌کنه و مدت‌های مدیدی آسایش و آرامشم رو می‌گیره. باید کاری بکنم. کاری که سودی به خلق خدا برسونه و حس رضایتی هم در من برانگیزه!