نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 7 سال 8 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ یادداشت-های-نامفید
امروز پاییز تهران با باریدن باران شروع شد. به قول روحانی علی برکت الله!
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 7 سال 8 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ یادداشت-های-نامفید
با خوندن روزی نیم جزء، امروز قرآن رو کامل ختم کردم. چند روزی نتونستم بخونم بهمین خاطر یه مقدار بیشتر از شصت روز طول کشید. با صدای ماهر المعیقلی گوش میکنم و میخونم. فوقالعاده خوش صداست.
از ابتدای امسال بار دومه که قرآن رو کامل خوندم. بار اول در ماه رمضان بود.
الحمدلله!
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 7 سال 8 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ یادداشت-های-نامفید
آخرین نامه که از کربلا به مدینه فرستاده شد چنین بود:
از حسین بن علی به محمد (حنفیه) پسر علی و هر کس از قبیله بنی هاشم که نزد اوست.
بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
امّا بَعد: فَکانَّ الدُّنیا لَمْ تَکُنْ وَ کانَّ الْآخِرَةَ لَمْ تَزَلْ وَ السَّلام؛
به نام خدای بخشنده مهربان،
امّا بعد، پس گویی هرگز دنیایی نبوده و گویا هماره آخرت است والسلام.
گرفته شده از کانال «قدحهای نهانی»
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 7 سال 8 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ یادداشت-های-نامفید
يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ ﴿سوره صف، ۸﴾
میخواهند نور خدا را با دهان خود خاموش كنند و حال آنكه خدا گرچه كافران را ناخوش افتد نور خود را كامل خواهد گردانيد (سوره صف، ۸)
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 7 سال 8 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ یادداشت-های-نامفید
شنبه کلاس اسپانیایی ثبتنام کردم. کلاس فشرده یک ماه و نیمه که برای گرفتن مدرک a2 باید چهار ترم برم از قرار ترمی ۴۷۰ هزار تومن. توی ده سال اخیر تنها باری که سر کلاس حاضر شدم کلاس آییننامه رانندگی بوده!
برای خودم موفقیت و گشوده شدن افقهای بالاتر آرزو میکنم.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 7 سال 8 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ یادداشت-های-نامفید
آیا من به خدا اعتماد دارم؟ تمام نگرانیهای روزمرهی من در جواب این سوال پنهانه.
الشَّيطانُ يَعِدُكُمُ الفَقرَ وَيَأمُرُكُم بِالفَحشاءِ ۖ وَاللَّهُ يَعِدُكُم مَغفِرَةً مِنهُ وَفَضلًا ۗ وَاللَّهُ واسِعٌ عَليمٌ ﴿بقره،۲۶۸﴾
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 7 سال 8 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ یادداشت-های-نامفید
معاملهی خونهی پیشگفته سر نگرفت. خیلی بالا قیمت گذاشته بود. میخواست تمام ناکامیهای مالیش رو سر قیمت این خونه جبران کنه!
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 7 سال 9 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ یادداشت-های-نامفید
خدا بخواد فردا میرم برای قولنامهی خونه تا در هیجانیترین زمان بازار پساندازم رو تبدیل به خونه کنم. نه پارکینگ و نه آسانسور و نه انباری و طبقه سوم. الان تقریبا پُر رَهن رفته. جاش خوبه. سر کوچهی خودمه. موقعیتش رو دوست دارم. شاید بالا بره و سود کنم و شاید پایین بیاد و ضرر کنم. به هر حال به قول مامان باید دلم رو بزرگ کنم.
نصیحت به خودم که وقتی بازار آرومه و مسایل پیشبینیپذیر کارم رو انجام بدم. مرد فضای اضطراب و هیجان نیستم. اکثر مردم نیستند.
لابد اگر معامله سر بگیره باید دعا کنم قیمتها پایین نیاد! خدا عاقبت همهی ما رو بخیر کنه ولی این وضع اقتصاد و کشورداری نیست.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 7 سال 9 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ یادداشت-های-نامفید
سعی میکنم فهرستی از کارهای مفید روزانهام را هر شب در اینجا بنویسم. شاید باعث بشه کمتر اوقات رو هدر بدم. در کل روز خیلی مفیدی نبود.
- صبح تنهایی رفتم پیادهروی، قدری هم در پارک نشستم.
- چند تا لغت اسپانیایی حفظ کردم.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 8 سال 1 هفته پیش تحت عنوان وبلاگ یادداشت-های-نامفید
وَلَا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لَا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ ﴿۸۷﴾
و از رحمت خدا نوميد مباشيد زيرا جز گروه كافران كسى از رحمت خدا نوميد نمى شود (۸۷)
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 8 سال 2 هفته پیش تحت عنوان وبلاگ یادداشت-های-نامفید
چند وقتیه با همکارم سر امور شرکت چالش دارم. چند روز پیش از خجالتش درآمدم. هر چیزی که توی شش سال سهوا و عمدا گفته بود رو یکجا باهاش تسویه کردم. البته اون هم بیکار نموند و گوشتی از تن ما ریخت و چهرهای از خودش نشون داد که باور کردنی نبود! اما راضیام.
امروز دوباره سر یه موضوع احمقانه درگیر شدیم. این بار دیگه در صحنه جوابش رو دادم. گفتم هر بار که با حُسن نیت میام جلو باز دوباره برمیگردی سر تنظیم اولت! و البته به زبون نیاوردم که «هر چیزی که پریروز بهت گفتم و خوردی نوش جونت!»
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 8 سال 1 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ یادداشت-های-نامفید
گرچه دیر وارد بازار کار شدم ولی به لطف خدا تونستم در طی چند سال با درآمد نسبتا خوب و سختگیری مالی، بعضی نیازهای اولیه زندگیم رو بر طرف کنم. نیازهایی مثل خونه که اگر حل نشه مدتهای مدیدی فکر و ذهن رو آشفته میکنه و درآمد خانواده رو میبلعه! اینها همهاش به لطف مشتریهای شرکت بود ولی متاسفانه چند وقتیه که چند تا از مشتریهای خوبمون رو از دست دادیم و بیتعارف اوضاع جالبی نداریم.
دوباره یاد روزهای اول کارم میفتم. روزهایی که در نبود چشمانداز روشن از آینده، در چنگال یأس افتاده بودم و حتی توانایی آرزو کردن رو هم نداشتم. خدا رو شکر میکنم و خوشحالم که اون روزها گذشته و نتیجهی سختیها رو دیدیم ولی الان دوباره حس اون روزها رو دارم. شروع کار جدید و یا زنده کردن کار فعلی خیلی سخته. امیدوارم این مشکل رو هم از سر بگذرونیم.
ولی به طور کلی کاش غم نان نداشتیم!
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 8 سال 1 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ یادداشت-های-نامفید
«برای فروش: کفش بچه، هرگز پوشیده نشده!»
منسوب به همینگوی
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 8 سال 3 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ یادداشت-های-نامفید
شرکت در یک سال اخیر خوب کار نکرده. یکی از مشتریانِمون ۱۳۰ میلیون پول رو برداشت و رفت. جدای از این به خاطر قطع همکاریش افت درآمدی شدیدی هم داریم. در این مدت هر چه تلاش کردم دو تا شریکم رو به ادامه کار امیدوار کنم، موفق نشدم. گفتم پول ما حروم نبوده، برای بهبود کسب و کار همراه نمیشید لااقل خودی تکون بدید، تلاش کنید تا این پول رو زنده کنیم. نه تنها کاری نکردند که از روز اولی که طرف رفت تا همین لحظه میتونم تعداد حضورشون در شرکت رو با انگشتهای یک دست بشمرم! منطقشون هم اینه که ما سودمون رو بردیم و این ۱۳۰ تومن ضرر در اضافهی سوده و نه ضرر در سرمایه! هر چی براشون روضه میخونم که «بله! این منطق شماست که گوشیتون رو ساعت دو بعد از ظهر خاموش میکردید و ساعت ده صبح فردا توی شرکت روشن میکردید نه من که برنامهنویس اختصاصیش شده بودم، پنج سال یه مسافرت بیدغدغه نرفتم، در مترو و BRT که بودم جواب این آدم رو میدادم، شب جوابش رو دادم، زیر دوش حمام استرس تماس این فرد رو داشتم که باعث رنجشش نشم و آسیبی به کسب و کار نخوره. تمام این کارها رو من کردم و شما هم در سود حاصله شریک بودید. ولله که اون ۱۳۰ میلیون تا جایی که عقلم میرسه برای من یکی حروم نیست!»
شش ماه اول هر روز به شرکت میرفتم و سعی در پیدا کردن راهی جهت بهبود کسب و کار داشتم ولی خوب در یک جمع چند نفرهی مخالفخون یه نفر نمیتونه کاری کنه. اگر موفقیتی حاصل بشه همه خودشون رو شریک میدونن ولی اگر خدایی نکرده شکستی متحمل بشی زخم زبونها شروع میشه و هزار چیز برای توی سر زدنت پیدا میکنن. اگر خدایی نکرده این شکست جنبه مالی هم داشته باشه که دیگه واویلا. اینه که جسارت انجام کار رو از آدم گرفتن. در شش ماه دوم دیگه دفتر نرفتم و کارهام رو از راه دور انجام میدم. کجدار و مریز جلو میریم تا ببینیم کارمون سرانجام به کجا میکشه.
شش سال گذشته هیچ وقت مخالفتی با همکارم نداشتم. همیشه تمام تدابیرش رو تایید کرده و پسندیده بودم، ولی دیروز جلوش ایستادم و نه گفتم و فهماندمش که دلخورم و خستهام کردن.
یه مبلغی توی حساب شرکت است که دیروز همکارم گفت تقسیمش کنیم. مخالفتی نکردم. ولی درخواستی ازم کرد که باعث راه افتادن گفتگویی شد. من هم شکایتم رو متوجه همکار سوم کردم و چیزهایی گفتم که میدونه مخاطب اونها خود او هم هست. گفتگو با سوال او شروع شد و تقریبا این گونه بود:
- درصد همکار دیگهمون رو چقدر بریزیم؟
+ همونقدر که سهمشه.
- ولی ممکنه که ناراحت بشه. من میگم یک مقدار درصدش رو بیشتر در نظر بگیریم.
+ من در یکسال گذشته لااقل شش ماهِش رو میرفتم شرکت و تلاش میکردم که کسب و کار رونق بگیره. رفیقمون هم میخواست بیاد و تلاش کنه. از طرفی با توجه به تخصص هر کدوم از ما که ما رو دور هم جمع کرد و شرکت رو تشکیل دادیم زنده کردن اون ۱۳۰ میلیون وظیفهی اون بود. چه کاری انجام داد و چه تلاشی کرد؟ حالا من چرا باید ضرر مضاعف بکنم که اون دلخور نشه؟
-ولی یکسال گذشته حقوق ندادیم بهش.
+ خوب من هم حقوق نگرفتم . خود من چند بار به شما گفتم که دارم سود بانک میخورم. چند بار گفتم حس خوبی از زندگی کردن با سود بانک ندارم؟
- حق کاملا با توئه و من جوابی ندارم که بدم ولی بیا هر کدوم از سهم خودمون فلان مبلغ رو کم کنیم و به اون اضافه کنیم.
+ مبلغی که شما میفرمایید سود سه ماه شرکته. یعنی من سه ماه دیگه باید بدوم تا این بذل و بخشش رو جبران کنم! اون هم تازه به شرط این که شرکت سه ماه دیگه هنوز وجود خارجی داشته باشه!
- مبلغی که باید برای هر کدوم واریز کنیم رو گرد میکنم و خرده رو به سهم اون اضافه میکنم. موافقی؟
+ نه. اون ۶۰۰ تومن پول پر کردن یه دندونه.شاید قبلا خیلی رقم بالا و ارزشداری نبود ولی الان حاضر نیستم حتی یک ریال خسارت بدم به خاطر آدمی که در یکسال گذشته یک قدم به نفع من و خودش و شرکت برنداشته. نگران کاهش درآمدش از شرکته؟ میخواست خودی تکون بده و همراه بقیه بشه. من اون قدر پول ندارم که بخوام رضایت افراد رو با پول به دست بیارم.
- نمیخوام توی معذوریت بذارمت. حق داری.
و این بود گفتگوی او با همکارش که منم. همکاری که در پنج سال از همکاری در مقابلش چون و چرا نکرد و همیشه موافق تمام نظراتش بود.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 8 سال 3 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ یادداشت-های-نامفید
متاسفانه هواپیمای ATR شرکت آسمان که امروز صبح از تهران به یاسوج پرواز کرده بود سقوط کرد. گویا پنج صبح میپره و در حدود ساعت شش از صفحهی رادار ناپدید میشه.
ساعت ده و نیم بود که خبرگزاری فارس خبر ناپدید شدن و اندکی بعد خبر سقوط آن را مخابره کرد. اول با شیطنت اعلام کردند که «یک هواپیمای ATR پسابرجامی سقوط کرد» هر چند خیلی سریع روشن شد که هواپیما ۲۵ سال سن داشته و بعد از مدتی زمینگیری، تعمیر اساسی شده و دوباره به پرواز دراومده.
یاد روزهایی افتادم که دولت مشغول مذاکره با بوئینگ و ایرباس و ATR بود. تندروها در کشور چه بلوایی که راه نینداختند! مدام صحبت از این بود که «شما به جای اشتغال برای جوانان ایرانی، اشتغال برای جوانان اروپایی و آمریکایی درست کردید!» در کشوری که هر از گاهی یک هواپیما سقوط میکنه وقیحانه مدعی بودن «خرید هواپیما اولویت صدم کشور هم نیست.» و به طعنه میگفتن «بچهمون ازمون پرسیده بابا ما هم میتونیم سوار این هواپیما بشیم؟!» روحانی در مصاحبهها و سخنرانیهاش مثل اینکه باید برای یه «کودکسال» توضیح بده میآمد و میگفت «با این هواپیماها مشهد میرید، کربلا و سفر حج میرید و ...» تا این احمقها کمتر فشار بیارن و دست به خرابکاری نزنن.
امروز که هواپیما افتاده همونهایی که مخالف برجام بودند و خرید هواپیما را اولویت صدم کشور هم نمیدونستند شرمآورانه میگن «پس کجا رفت نتایج برجام و ایمنی پروازها!» عاشق سر و صدا هستن و افشای دروغها هیچ اهمیتی براشون نداره. بعد از این که سن هواپیما و فرسوده بودنش فاش میشه خیلی راحت دروغ دیگه و ابزار فشار دیگهای میسازن.
این صحبتها جای ۶۶ جانباختهی این سانحه رو برای خانوادههاشون پر نمیکنه. پشت سوگواریهای پر سروصدای فضای مجازی هم هیچ عمقی نیست. بیشتر به سروصدای یک مشت دیوانه شبیهه! به سرعت سر برمیکنه و به سرعت فروکش و هیچ نتیجهای گرفته نمیشه و هیچ تجربهای که مفید به حال اجتماع باشه و باعث بلوغ رفتار مردم در شبکههای مجازی بشه اندوخته نمیشه. از حال و احوال حاکمیت هم که البته بیخبرم. نمیدونم آیا باعث میشه در امور مربوط به زندگی و امنیت مردم رقابت رو کنار بذارن یا نه. خدایا برای این کشور و این مردم خیر بخواه!

اما سر ظهر این توئیت بههمم ریخت. جمله آخر آتشم میزنه و نمیتونم حسی رو که دارم بنویسم و اشک به چشمم میدَوِه. پیش مامان نزدیک به آبروریزی بودم ولی خودم رو با سرفه و القای سرماخوردگی جمع کردم. حس یه بهت در این بچه ست. هنوز مرگ رو درک نکرده و خیلی هم زوده که درک کنه و البته یه عمر باید با این سانحه که پدرش رو ازش گرفت زندگی کنه. شاید در همون لحظه تصمیم گرفته کاری بکنه و بعدها برای باباش تعریف بکنه! و البته یه معصومیت فوقالعاده و در عین حال شاید یه درماندگی هم در حرفش باشه. شاید هم معصومانه به عدالت باور داره و فکر میکنه عدالت پدرش رو براش میاره. گفتم که! نمیتونم توضیح بدم. میترسم که بیشتر بنویسم. این موقعیت، جای شعر گفتن و ادبی بافتن نیست. ولی حرفش در اون لحظه ویرانم کرد.
چرا در حالات اون پسرک ریز شدم؟ من هم پدرم رو از دست دادهام. البته نه در حادثه. شاید به علت این که تجربه زندگی بعد از پدرم رو داشتم به خودم جرات دادم در مورد او بنویسم.
خدایا! ساکنِ دلِ این دوست ندیدهام شو و مصیبت دیدگان این فاجعه را صبر ارزانی دار!