تگ: وبلاگ

برای بار هزارم می‌گم و خسته هم نمی‌شم. فونت وزیر محشره. دست سازنده‌اش درد نکنه. از اینجا دانلود کنید فونت وزیر

از امروز میخوام بشینم سر خوندن پایتون. یک مقدار از کار عقب افتادم ولی ایراد نداره. این مدت کارهای مفیدی هم انجام دادم که جبران تنبلی یک ماهه اخیرم رو بکنه.

پایتون زبونیه که همیشه یه مدت رفتم سرش و بعد هم ولش کردم، لذا شروع کردنش به خودی خود فضیلتی نداره! البته پایانی هم براش متصور نیستم. القصه مهم ادامه دادنشه.

موقع افطاره. سریع بنویسم و برم. یک مقدار سر title وبلاگ ها کار کردم و فکر میکنم که ساعت پست هر مطلب بر اساس timezone هر وبلاگ رو هم ردیف کردم! حوصله سر و کله زدن بیشتر رو ندارم. برم که موقع افطاره.

امروز خونه رو سند زدیم و کار تموم شد. الحمدلله.

بعد از خرید خونه پول کمی برام باقی مونده. از فردا شروع می‌کنم به خوندن در مورد بورس. پول زیاد رو جرات نداشتم بدون آگاهی به اون سمت ببرم. با پول کم میشه تست‌های کنترل شده‌ای توی بورس انجام داد.

دیروز که الان دو دقیقه از تموم شدنش می‌گذره روز مبارکی بود.

امروز صبح برای برداشت پول مجبور شدیم به طور اورژانسی بریم اراک. ساعت ۷ راه افتادیم و ساعت ۱۱ و نیم دوباره تفرش بودیم. اراک فقط سر عوض کردن رمز کارت فایزه معطل شدیم. خوشبختانه بانک قوامین همون ورودی شهر بود و آواره اراک نشدیم. برگشتیم رفتم بانک ملی فم و چک رمزدار به نام فروشنده گرفتم و توی بنگاه دادم بهش. بعد از ظهر هم رفتم نسخه مبایعه‌نامه خودم رو گرفتم.

خونه قولنامه کردم! خیلی خوب و قشنگه. ۷۱ متره و جای نسبتا خوب شهر. بنگاهدار همکار بابا از آب در آمد. گفت همکار نبودیم برادر بودیم. پدر زن فروشنده بود. همراه فروشنده که جوون فوق‌العاده خوب و مودب و دوست داشتنی بود یه آقایی از دوستانش آمده بود که مشخص شد نسبت فامیلی دوری با هم داریم. خبر فوت دو تا از بستگان دور رو داد. یکی بر اثر کرونا. دیگری هم پیرمرد فوق‌العاد‌ه‌ای بود که دیشب به رحمت خدا رفته بود.

ستایش رو ده سال پیش ندیدن الان دارن می‌بینن. منم البته گهگاهی میشینم و نگاه می‌کنم. کلا فیلم دیدن من اینجوریه که یه مدت بیست شب صدای فیلم رو از اتاق دیگه میشنوم. بعد، شب بیست و یکم میرم و می‌پرسم این فیلمه اسمش چیه؟ بهم می‌گن. چند شب جسته و گریخته میشینم پاش و بعد، چند شب مداوم نگاهش می‌کنم و بعد اگر فیلم تموم نشده باشه وجود فیلم رو کلا فراموش می‌کنم!

فکر می‌کردم راحت بتونم برای زمین‌ها سند شش‌دانگ بگیرم. حالم گرفته شد وقتی فهمیدم به این آسونی‌ها هم نیست. از طرفی حالم چنان از اون طایفه بهم می‌خوره که حاضر نیستم یه ریال بدم بهشون و زمینها رو یک گیر کنم.

امروز صبح با مامان رفتیم چند تا خونه دیدیم. یکی از یکی درب و داغون تر. پولم لب مرزه و خدا باید رحم کنه تا چیز قابل داری بگیرم. یاد اون خونه ای که دو سال پیش دیدم می افتم و آه از نهادم بلند میشه. فوق العاده بود. شیک و شکیل. بدبختی شماره فروشنده رو از موبایلم پاک کردم. میدونم که هنوز تفرشه و نرفته ولی اینکه آیا فروخته یا نه رو نمی‌دونم.

عزم کرده‌ام که در تفرش خانه بخرم. یک مقدار البته کم میاورم. باید از خواهرها بگیرم. البته نه قرض بلکه شریکشان می‌کنم.

من همیشه دوست داشته و دارم که دنیا رو با چشمم ببینم تا با دوربین. الان روی یه تخته سنگ کنار رودخونه‌ی‌ فصلی بالای کناربر نشستم. شره‌ی آب زلال کشاورزی از زمین‌های بالا داره میریزه توی رودخونه و منظره‌ی عجیبی درست کرده. چهار تا مرد میانسال و یه زن هم اون بالا دارن پیاده‌روی می‌کنن و خبر ندارن که من دارم خبرشون رو توی وبلاگ بی‌خواننده‌ام ثبت می‌کنم.

اسم وبلاگ همون اسم قدیمی و همیشگی و دوست داشتنی خودمه. توی هیچ کدوم از وبلاگ‌هایی هم که باز کردم متناوب ننوشتم. اما اینجا فرق می‌کنه. بالاخره بعد از مدتها نشستم و این سامانه رو نوشتم. بی‌عیب و ایراد نیست ولی ساده و فکر نشده هم نیست.

انشالله که اینجا موندگار و نوشتنی شم.

سه روزه مدام بهم می‌گه یه کاری رو بکن. چند بار بهش گفتم مادر من این مساله برای من بی ارزشه و دلخوری که ایجاد می‌کنه بیشتر از نفعیه که برای من داره. امروز دوباره گفت که وقتی اومد من خودم بهش می‌گم. گفتم اگر بگی همونجا می‌گم که دخالت نکن. خیلی ناراحت شد و گفت خودت رو بیشتر از این از چشمم ننداز.