تگ: وبلاگ

خدا بخواد فردا می‌رم برای قولنامه‌ی خونه تا در هیجانی‌ترین زمان بازار پس‌اندازم رو تبدیل به خونه کنم. نه پارکینگ و نه آسانسور و نه انباری و طبقه سوم. الان تقریبا پُر رَهن رفته. جاش خوبه. سر کوچه‌ی خودمه. موقعیتش رو دوست دارم. شاید بالا بره و سود کنم و شاید پایین بیاد و ضرر کنم. به هر حال به قول مامان باید دلم رو بزرگ کنم.

نصیحت به خودم که وقتی بازار آرومه و مسایل پیش‌بینی‌پذیر کارم رو انجام بدم. مرد فضای اضطراب و هیجان نیستم‌. اکثر مردم نیستند.

لابد اگر معامله سر بگیره باید دعا کنم قیمتها پایین نیاد! خدا عاقبت همه‌ی ما رو بخیر کنه ولی این وضع اقتصاد و کشورداری نیست.

سعی می‌کنم فهرستی از کارهای  مفید روزانه‌ام را هر شب در اینجا بنویسم. شاید باعث بشه کمتر اوقات رو هدر بدم. در کل روز خیلی مفیدی نبود.

  • صبح تنهایی رفتم پیاده‌روی، قدری هم در پارک نشستم.
  • چند تا لغت اسپانیایی حفظ کردم.

وَلَا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لَا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ ﴿۸۷﴾

و از رحمت‏ خدا نوميد مباشيد زيرا جز گروه كافران كسى از رحمت‏ خدا نوميد نمى ‏شود (۸۷)

چند وقتیه با همکارم سر امور شرکت چالش دارم. چند روز پیش از خجالتش درآمدم. هر چیزی که توی شش سال سهوا و عمدا گفته بود رو یکجا باهاش تسویه کردم. البته اون هم‌ بیکار نموند و گوشتی از تن ما ریخت و چهره‌ای از خودش نشون داد که باور کردنی نبود! اما راضی‌ام.

امروز دوباره سر یه موضوع احمقانه درگیر شدیم. این بار دیگه در صحنه جوابش رو دادم. گفتم هر بار که با حُسن نیت میام جلو باز دوباره بر‌می‌گردی سر تنظیم اولت! و البته به زبون نیاوردم که «هر چیزی که پریروز بهت گفتم و خوردی نوش جونت!»

امروز کسی مقابلم ایستاد که عزم جزم کرده بود که زمینم بزنه. قصد کارم رو کرده بود!

گاهی اوقات فکر می‌کردم که خاطره‌ای نخواهم داشت که روزی تعریف کنم، یا تجربه‌ای که در اختیار کسی بگذارم. سفرهای زیادی نرفته‌ام و با خلق خدا معاشرت زیادی نکرده‌ام. ولی روزگار درس‌هاش رو تا حدودی به من هم آموخت.

خدایا! امروز دوم ماه رمضانه. دیروز می‌خواستم اینجا بنویسم و ثبت کنم ولی خوب به امروز کشید. دستت رو بیرون بیار و مهره‌ها رو یه بار دیگه سر جاشون بچین. بارها این کار رو کردی. یک بار دیگه هم کمک کن.

می‌دونی که این آخرین خواهشم از تو نیست.

دیشب بازپرس شعبه‌ی دوم دادسرای فرهنگ و رسانه حکم به فیلتر شدن تلگرام داد! گرچه آقای بازپرس در حکمش گفته که «یه جوری فیلترش کنید که با هیچ فیلتر شکنی باز نشه!»  ولی روی اینترنت موبایل فیلتره در حالی که در اینترنت ADSL و وایمکس مبین نت که من استفاده می‌کنم، بازه. مشخصه که پشت صحنه زورآزمایی شدیدی بین روحانی و تندروها سر گردش آزاد اطلاعات در جریانه. امیدوارم رئیس جمهور پیروز ماجرا باشه و سربلند بیرون بیاد. شخصا فکر می‌کنم مغلوب روحانی می‌شن و فیلترش برداشته میشه.

دیشب فضای مجازی عرصه‌ی حمله به روحانی بود. خبرنگارانی که من در توئیتر «دنبال»شون می‌کنم سر دسته‌ی حمله‌ورها بودند. اگر نگم مزدورند، صد درصد احمقند! می‌دونن که حکم را قوه‌ قضاییه صادر کرده و ربطی به روحانی نداره ولی حمله به روحانی رو بی‌خطر می‌بینند تا حمله به دیگران. به این کار می‌گم «سیاست‌ورزی کنترل شده» هم کار سیاسی می‌کنن و هم خودشون رو توی هچل نمیندازن!

خدمتگزاران کشور را باید زمانی که در مسند قدرت هستند حمایت کرد نه وقتی که دستشان از قدرت کوتاه و وجودشان از تاثیر خالی شد. جامعه‌ی مدنیِ مدعی ما البته بیشتر به درد زنجموره و نوحه سرایی می‌خوره تا ایفا کردن نقش موثر در بزنگاه‌ها!

فروردین سال ۹۱ با PHP برنامه‌ی کوچکی توی کامپیوتر نوشتم و حدود یک ماهی خاطراتم رو در اون ثبت کردم. امروز که توی شرکت خیلی کسل و بی‌حال بودم، برای رفع کسالت گفتم بنشینم و برای خودم بنویسم. دنبال ابزاری برای نوشتن می‌گشتم که دیدم قبلا شبه وبلاگی در سال ۹۱ نوشتم و می‌تونم از همون استفاده کنم. دستی به سر و روی برنامه کشیدم و لیست یادداشت‌ها را شکیل‌تر و فونت آن را زیباتر کردم و بعد از یادداشتی که مربوط به اول تیر ۹۱ بود؛  به این مضمون نوشتم که : «در سال ۹۷ برگشتم!»

چرخی توی نوشته‌هام زدم. از ۶ فروردین ۹۱ شروع شده بود. دلم برای خودم سوخت. چقدر غمگین و بلاتکلیف بودم. ماه‌های ابتدایی تاسیس شرکت بود و اوضاع و احوالْ اون جور که دلمون می‌خواست جلو نرفته بود و کسب و کار رونق نداشت و از طرفی دلار سیر صعودی گرفته و به ۱۷۰۰ تومان رسیده بود. شارژ سِروِر شرکت ۱۲۰۰ دلار بود. بعد از شروع تلاطم ارزی در اواخر سال ۹۰ ، امکان شارژ ویزا کارت خودم رو نداشتم و بالاجبار پول رو برای یک صراف ساکن دُبی کارت به کارت می‌کردیم و او شارژ سِروِر رو انجام می‌داد. هر دلار رو ۲۰۰۰ تومن حساب می‌کرد و عملا بخش عمده‌ای از درآمد اندک‌مون صرف شارژ سرور می‌شد و از بین می‌رفت. بگذریم که جدای از کسب و کار، خودم هم مایه‌های غم رو داشتم. الحمد که گذشت.

بعدها روی خوب روزگار رو هم دیدیم. مهر همون سال سرور رو با قیمتی فوق‌العاده خوب و خدماتی استثنایی به ایران منتقل کردیم. چند ماهی نگذشت که کسب و کارمون هم رونق گرفت و چند سالی خیلی خوب کار کردیم و اگر اضطرابی بود، اضطراب‌ها و فشارهای طبیعی کسب و کار بود.

همه چیز با «کار» مفهوم پیدا می‌کنه. «تفریح» در صورتی که «کار» داشته باشی معنی داره. اول و آخر هفته هم فقط در صورت کار کردن متفاوته.

می‌خوام فیلسوف بشم.

گرچه دیر وارد بازار کار شدم ولی به لطف خدا تونستم در طی چند سال با درآمد نسبتا خوب و سخت‌گیری مالی، بعضی نیازهای اولیه زندگی‌م رو بر طرف کنم. نیازهایی مثل خونه که اگر حل نشه مدت‌های مدیدی فکر و ذهن رو آشفته می‌کنه و درآمد خانواده رو می‌بلعه! این‌ها همه‌اش به لطف مشتری‌های شرکت بود ولی متاسفانه چند وقتیه که چند تا از مشتری‌های خوب‌مون رو از دست دادیم و بی‌تعارف اوضاع جالبی نداریم.

دوباره یاد روزهای اول کارم میفتم. روزهایی که در نبود چشم‌انداز روشن از آینده، در چنگال یأس افتاده بودم و حتی توانایی آرزو کردن رو هم نداشتم. خدا رو شکر می‌کنم و خوشحالم که اون روزها گذشته و نتیجه‌ی سختی‌ها رو دیدیم ولی الان دوباره حس اون روزها رو دارم. شروع کار جدید و یا زنده کردن کار فعلی خیلی سخته. امیدوارم این مشکل رو هم از سر بگذرونیم.

ولی به طور کلی کاش غم نان نداشتیم!

«برای فروش: کفش بچه، هرگز پوشیده نشده!»

منسوب به همینگوی

اگه یه روز بچه‌دار بشم، چه دختر و چه پسر ، سعی می‌کنم قوی بارِش بیارم. به جد تلاش می‌کنم که زندگی رو دو سه پله جلوتر از من شروع کنه. نه این که از خودم راضی نباشم ولی دوست دارم جلوتر از من باشه.

روزها و سال‌ها چقدر سریع می‌گذرن. دو سال پیش هنگام یکی از خریدهای نوروزی، صحنه‌ای پیش رویم تداعی کننده‌ی خاطره‌ای شد، به خودم گفتم «چقدر سریع یک سال گذشت» و امسال یاد اون تداعی افتادم و باز به خودم گفتم «از یادآوری اون خاطره هم دو سال گذشت!»

چشم به هم بگذاری دوره‌ی ما تمومه بدون این که کاری کرده باشیم و اثری به جا گذاشته باشیم. توی دعاهایی که می‌کنم اغلب می‌گم: «خدایا طوری زندگی کنم که وقتی به عقب نگاه کردم پشیمون نباشم.» رضایت از زندگی برای من یه احساس درونیه و خوشبختانه هیچ ربطی به پول و مقام اجتماعی نداره. بزار مثالی بزنم: «ماه رمضان سال ۹۳ که فکر می‌کنم ۶ تیر تازه شروع می‌شد تنها بودم. بعد از افطار تا ساعت ۲ صبح توی اتاق قدم می‌زدم و فکر می‌کردم و چای می‌نوشیدم. خاطره‌‌ی چای‌هایی که نوشیدم و قدم‌هایی که زدم هنوز با منه و سرشار از لذتم می‌کنه. چیزی که تعریف و درکش برای دیگران احمقانه است!»

این روزها از این که با چیزهای کوچکی خشنود می‌شم به خودم افتخار می‌کنم. دلم می‌خواد باقی زندگی رو در راه ارضا همین «رضایت درونی» بگذارم. با چیزهای کوچک شاد بشم و هدف‌های کوچک داشته باشم و به دیگران کمک‌های کوچک کنم و البته چیزی از خودم به جا بگذارم.

امیدوارم سال ۹۷ سال خوبی برای همه ما باشه.

من به خاطر «تَکرار» و «رفع حصر» به روحانی رای ندادم ، گرچه برای خاتمی و موسوی احترام قائلم. به خاطر «ایران» رای دادم و به خودم و انگیزه‌ی رایم افتخار می‌کنم. صرفا برای این که جایی ثبت کرده باشم.

امروز «برادران کارامازوف» رو تموم‌ کردم. خیلی طولش دادم مخصوصا جلد دوم رو که بیشتر از بیست روز زمان برد. در یک کلام فوق‌العاده بود. چقدر خوب شد تسلیم اصرارهای فرشته شدم و این کتاب رو‌ خوندم.

داستایفسکی رو بر بالاترین قله‌ی داستان‌نویسی می‌نشونم!