تگ: وبلاگ

آمدیم که پیاده بریم به سمت رصدخونه‌ای که نوک کوه پیداست. خب پیاده افتادیم توی کوه و یه جاده پیدا کردیم و آمدیم جلو و به بن بست خوردیم یعنی جاده تموم شد. کوه هم اصلا بهش نمیاد ولی آ! این به سمت بالا و آ! این به سمت پایین. دست از پا درازتر و گامی لرزان داریم میریم پایین.

حتی یک لحظه هم نمی‌تونم اخبار رو تحمل کنم. مثل اینکه چیز کریهی رو بگیرن جلوت یک دفعه مشمئز می‌شم.

مرد کشاورزی نیستم. چهار تا علف از کنار چهار تا نهال بادوم کَندم نفسم در اومد. می‌خوام همون درس رو ادامه بدم.

به نظرم زندگی از روزی شروع میشه که آدم مفهوم مرگ رو بفهمه. اینکه یه روزی میاد که باید جمع کنی و بری. شاید هم جمع نکرده بری.

یه مقدار دست به سر و گوش سایت کشیدم. نمی‌دونم این گوگل حرومزاده چرا ایندکس نمی‌کنه. خُب ازگل ایندکس کن ورودی تو سرت بخوره!

تعارف که نداریم. آدم ضعیفی هستم. نباید چیزهای به این کوچیکی ساعت‌ها ذهنم رو درگیر کنه. اگر نصف رهنمودهایی که به دیگران می‌دم رو خودم به کار می‌بستم اوضاع و احوالم فرق می‌کرد.

راستش رو بگم عید فطر هیچ وقت برای ما عید نشد. اگرچه همیشه رمضان و روزه توی خانواده‌مون جاری و ساری بود ولی عید فطرها عید نبود.

عید فطر مبارک! پایان یک ماه روزه داری. انشالله که مقبول بوده باشه.

سند کاخ بخوای بگیری ۱۰۰ تومن ازت می‌گیرن، سند ۱۰ متر زمین کشاورزی هم بخوای بگیری ۱۰۰ تومن. الحمدلله.

از امروز جدی‌تر می‌نشینم و متن‌‌های کتاب اسپانیایی رو تایپ می‌کنم. این کار رو یکی دو روز انجام دادم و احساس می‌کنم فوق‌العاده مفید بوده. جمله‌ها رو همزمان با نوشتن با صدای بلند می‌خونم و تا حدودی حفظ می‌شم لذا در آینده با جایگزین کردن کلمات می‌تونم جملات جدید خودم رو بسازم. از طرفی کلی سوال برام مطرح میشه که باید دنبال جوابشون برم، سوالاتی که صرفا با خوندن متن حاصل نمیشن.

ترم آخر دوره‌ی B1 هستم و هر جور شده باید مدرک دوره رو حلال کنم!

ساعت چهار رفتیم گردنه‌ی سابق یا همون گردنه‌ی گیان به آویشن‌چینی. به نظرم خوب چیدیم. البته فرشته و مامان و فایزه می‌چیدن. ملت مثل مور و ملخ ریخته بودن توی کوهها و مشغول بودن.

از امروز می‌خوام منظم کتاب بخونم. روزی یکساعت. از «مرگ در آند» ماریو بارگاس یوسا شروع می‌کنم و بعد هم با گارسیا مارکز ادامه می‌دم.

از اون شب‌هاییه که دلم می‌خواد زودتر صبح بشه. باید کاری بکنم. خیلی خالی دارم می‌رم.

مثل روزی که خونه خریدم امروز هم روز خوبی بود. اول اینکه قسمت دیگه‌ای از اموال بابا رو بین خودمون تعیین تکلیف کردیم و بعد اینکه سند خونه‌ خودم توی تفرش آماده شد و گرفتم. محمدحسن صبح آمد و بعد از انجام کارهای مشترک به سمت کرمانشاه رفت. حدودا ساعت چهار پیام داد که رسیدم.

ساعت یازده و نیم رفتیم باغ و به کار اره کردن سنجدی که باد انداخته بود پرداختیم. اره‌برقی خیلی اذیت کرد ولی در نهایت کار انجام شد.

فکر کنم دوازده اردیبهشت بود که اومدیم تفرش. الان هوا از اون موقع سردتره. با بخاری روشن به استقبال خرداد می‌ریم!