تگ: وبلاگ

ستایش رو ده سال پیش ندیدن الان دارن می‌بینن. منم البته گهگاهی میشینم و نگاه می‌کنم. کلا فیلم دیدن من اینجوریه که یه مدت بیست شب صدای فیلم رو از اتاق دیگه میشنوم. بعد، شب بیست و یکم میرم و می‌پرسم این فیلمه اسمش چیه؟ بهم می‌گن. چند شب جسته و گریخته میشینم پاش و بعد، چند شب مداوم نگاهش می‌کنم و بعد اگر فیلم تموم نشده باشه وجود فیلم رو کلا فراموش می‌کنم!

فکر می‌کردم راحت بتونم برای زمین‌ها سند شش‌دانگ بگیرم. حالم گرفته شد وقتی فهمیدم به این آسونی‌ها هم نیست. از طرفی حالم چنان از اون طایفه بهم می‌خوره که حاضر نیستم یه ریال بدم بهشون و زمینها رو یک گیر کنم.

امروز صبح با مامان رفتیم چند تا خونه دیدیم. یکی از یکی درب و داغون تر. پولم لب مرزه و خدا باید رحم کنه تا چیز قابل داری بگیرم. یاد اون خونه ای که دو سال پیش دیدم می افتم و آه از نهادم بلند میشه. فوق العاده بود. شیک و شکیل. بدبختی شماره فروشنده رو از موبایلم پاک کردم. میدونم که هنوز تفرشه و نرفته ولی اینکه آیا فروخته یا نه رو نمی‌دونم.

عزم کرده‌ام که در تفرش خانه بخرم. یک مقدار البته کم میاورم. باید از خواهرها بگیرم. البته نه قرض بلکه شریکشان می‌کنم.

من همیشه دوست داشته و دارم که دنیا رو با چشمم ببینم تا با دوربین. الان روی یه تخته سنگ کنار رودخونه‌ی‌ فصلی بالای کناربر نشستم. شره‌ی آب زلال کشاورزی از زمین‌های بالا داره میریزه توی رودخونه و منظره‌ی عجیبی درست کرده. چهار تا مرد میانسال و یه زن هم اون بالا دارن پیاده‌روی می‌کنن و خبر ندارن که من دارم خبرشون رو توی وبلاگ بی‌خواننده‌ام ثبت می‌کنم.

اسم وبلاگ همون اسم قدیمی و همیشگی و دوست داشتنی خودمه. توی هیچ کدوم از وبلاگ‌هایی هم که باز کردم متناوب ننوشتم. اما اینجا فرق می‌کنه. بالاخره بعد از مدتها نشستم و این سامانه رو نوشتم. بی‌عیب و ایراد نیست ولی ساده و فکر نشده هم نیست.

انشالله که اینجا موندگار و نوشتنی شم.

سه روزه مدام بهم می‌گه یه کاری رو بکن. چند بار بهش گفتم مادر من این مساله برای من بی ارزشه و دلخوری که ایجاد می‌کنه بیشتر از نفعیه که برای من داره. امروز دوباره گفت که وقتی اومد من خودم بهش می‌گم. گفتم اگر بگی همونجا می‌گم که دخالت نکن. خیلی ناراحت شد و گفت خودت رو بیشتر از این از چشمم ننداز.

ولی خدا جون منم یه سختی‌هایی کشیدم که بقیه شاید نکشیده باشن.

مادر فریده امروز فوت کرد. رفتیم بهشت زهرا. فقط برادرهاش و زنهاشون و مادربزرگش و دو تا دایی‌هاش و خواهرش با خودش و احسان بودن. بعدا دوستش و شوهرش هم اومدن. خیلی مظلومانه از دنیا رفت. سه هفته‌ای بیمارستان بود که به خاطر کرونا فقط یکبار تونستن برن ملاقاتش تا امروز صبح که زنگ زدن و گفتن فوت شده. خیلی هم مظلومانه به خاک سپرده شد. خیلی سریع. با تشریفات بیماران کرونایی علی‌رغم اینکه کرونا نداشت. بعد هم همه سوار ماشین‌هامون شدیم و هر کی رفت سمت خودش.

لعنت به کرونا.

سال ۱۳۹۸ داره تموم میشه. سال عجیب و غریبی بود هم در حوزه‌ی شخصی و هم در حوزه‌ی ملی. سال سقوط هواپیما، ترور قاسم سلیمانی، حوادث آبان ماه، زدن هواپیمای مسافری با پدافند سپاه و سال کرونا که طاعون عصر ما شده. تا حالا کرونا حدود هزار نفر رو توی ایران کشته. خدا عاقبت ما رو بخیر کنه. فردا سال ۱۳۹۹ شروع میشه. امیدوارم این سال سال خوبی باشه. امور کشور گشایش پیدا کنه. قفلی که روی تصمیم گیری‌ها هست به نفع مردم گشوده بشه. در حوزه‌ی شخصی خدا به من و خانواده‌ام کمک کنه. افق‌هایی باز کنه که تصورش غیر ممکن باشه. چه دعایی بهتر از این. نعماتی بهمون بده که تصورش رو نتونیم بکنیم.

کاش می‌تونستم براش کاری کنم. چیزی از من قبول نمی‌کنه. نوع شخصیتمون با هم فرق می‌کنه. تمام سالهایی که سعی می‌‌کردم بهش نزدیک باشم چیزی جز آزار براش نداشت. الان ازش فاصله گرفتم. کمتر باهاش حرف می‌زنم. کمتر توی دیدش ظاهر می‌شم. توی خونه سعی می‌کنم کمتر حرف بزنم. اون جوری رو تست کردم چیزی نشد این شیوه رو تست کنم ببینم چی‌ میشه. البته باهاش قهر نیستم.

خدا عاقبت ما رو بخیر کنه. بعضی وقتها خسته میشم از این وضعیت. این که چقدر با هم فرق داریم. چیزی که من بهش افتخار می‌کنم مایه‌ی ننگ اونه.

چه میشه کرد؟ قرار بود یه زمانی نویسنده بشم. حالا حوصله دو خط نوشتن رو هم ندارم.

توانم ته کشیده. اگر بخوام براش مفید باشم باید ازش جدا بشم. من قدیس نیستم ولی قبل از اینکه دهانم رو باز کنم مراعات خیلی چیزها رو می‌کنم. خندیدن‌ها و دوستی‌ها برام اهمیت داره. هر چند من هم آدم گذشته نیستم. تغییرم دادند.

کلمه خیلی مهمه. پناه بر خدا از شر کلمات گفته شده و زندگی‌های خراب شده. منظورم زندگی به معنای کلی اونه.

خدا خودش کمکم کنه. دشمن جدید می‌خواد و حالا نوبت من شده.

این روزها مشغول نوشتن یه پروژه‌ام. سی میلیون مبلغ پروژه است که تا حالا که چهل و خرده‌ای روزه دارم مینویسم فقط پنج تومن از طرف گرفتم! خلاصه مدل کار کردن منم اینجوریه.

اسپانیایی سطح B1.2 دارم می‌خونم. راستش فردا امتحان داریم و هیچی نخوندم. اینم سرگرمی این روزهای ماست.

من از زندگی چیز زیادی نمی‌خوام. سلامت باشیم و دغدغه‌ای که توان کشیدنش رو نداریم نداشته باشیم و اینکه از پس زندگی روزمره بربیام و روز مُردن از کلیت زندگیم پشیمون نباشم. همین!

کی این تنش‌ها تمام میشه؟ سر چیزهای احمقانه به هم می‌ریزیم و ساعت‌ها اعصابمون خُرده و در همان حال منتظر تنش بعدی هستیم.

کار شرکت گرفتارم کرده. امروز باید برگردم تهران تا فردا ساعت ده صبح توی کلانتری باشم. کوتاهی که همکارم کرد علاوه بر ضرر مالی، خسارت زمانی هم بهمون میزنه. چیزی نمی‌تونم بهش بگم. مهم نیست برام ولی واقعا دلم می‌خواد زودتر تموم بشه.

ماشین رو میذارم تفرش و با اتوبوس می‌رم. اینجوری راحت‌ترم. علاوه بر کیف لپ‌تاپم ارّه‌برقی احسان رو هم باید ببرم و بهش بدم.