نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 8 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
ساعت 1 بود كه مامان زنگ زد و گفت ما رسيديم تهران و الان در خانه هستم. احسان هي خروش مي كرد بيايد كه مي نشاندمش سر جايش. به هر حال ساعت 3 با خاله اين ها آمديم. خاله تو هم آمد ولي بعد خيلي سريع رفت چون مي خواستند بروند ختم ولي مامان نرفت خسته بود.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 8 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
امروز بچه ها رفتند تفرش. بعد از ظهر هم كه فايزه از مدرسه آمد حاجي آمد دنبال ما البته حاج قدرت و رفتيم خانه ي آنها. امروز توي وبلاگ ها مي گشتم با خبر شدم يكي از بچه هاي پرشن بلاگ فوت كرده. بنده ي خدا دختر 15 ساله بوده به نام فروزان امامي البته من نمي شناختمش ولي خيلي برام جالب بود كه اينقدر سر و صدا كرده به طوري كه توي صفحه ي پيام هاي آخرين يادداشتش چيزي در حدود 600 پيام گذاشته شده بود كه صفحه اصلا برام {برای} من باز نشد و بالاجبار من پيامم را توي يادداشت ماقبل آخرش گذاشتم . ختمش هم ديروز بود . خيلي ناراحت بودم . تا شب اصلا به هم ريخته بودم.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 8 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح بيدار شدم. كاري نكردم تا ظهر. فقط نان گرفتم. بعد دكتر آمد. يه ايميل از آقاي قدمي همشهر مان {همشهریمان} دريافت كردم. جوابش را مي خواهم بدهم .
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 8 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح فايل ها را فرستادم به ژئوسيتيز يا به عبارت ديگر سايتم را به روز كردم. بعد رفتم مغازه ي عمه بتول اينها كه اگر عكس بابا را كه در اعلاميه ي تشييعش زده بوديم را در كامپيوترشان دارند بدهند به ما. مهدي تازه در مغازه را باز كرده بود. يك ساعتي گشت و بعد پيدا كرد. بعد از آنجا رفتم مدرسه ي بابا. نيم ساعت بيشتر شد كه آنجا نشستم. آقاي كاويان همه چيز را براي آمدم {آدم} توضيح مي دهد. چند تا فلاپي مانده بود پيش بابا كه دادم به او و بعد هم آمدم خانه.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 8 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح زود بود كه بيدار شدم. ساعت 7 و نيم بود كه من و دكتر و احسان از خانه رفتيم بيرون. دكتر رفت گل بگيرد و من و احسان هم رفتيم شركت تعاوني فرهنگيان 250 كلوچه اي كه دكتر صحبت كرده بود ديروز را بگيريم و برويم مدرسه ي بابا. هنوز باز نكرده بود ولي از پشت ميله ها صداش كردم. خودش آمد. اتفاقا ما را هم شناخت چقدر هم خدا آمرزي فرستاد.
به هر حال رفتيم. دكتر هنوز نيامده بود. احسان بلافاصله خداحافظي كرد و رفت چرا كه مدرسه داشت ولي من ماندم. از پنجره ي طبقه دوم نگاه مي كردم بچه ها را كه در صف ايستاده بودند كه اقاي كاويان آمد و گفت بيا بريم سر صف. داشتيم از پاگرد رد مي شديم كه دكتر هم آمد گل را داد به آقاي كاويان و بعد هم لوح تقدير ما را كه كادو كرده بوديم. گريه اش گرفته بود. دوباره برگشتيم بالا و نشستيم. بعد خواستيم بياييم كه گفت بياييد چند دقيقه هم سر صف باشيد تا نامي از بابا ببريم بعد برويد. بوديم و بچه ها فاتحه اي خواندند و آقاي كاويان ما را تا توي خيابان همراهي كرد. در راه به دكتر گفتم كه پول را چرا ندادي گفت تو چرا به من ياد آوري نكردي؟ گفتم فكر كردم مي خواهي بخوريش ديگه به روت نياوردم. بعد مرا برد خانه ي آقاي كاويان را نشانم داد كه بعد از ظهر ببرم بدهم بهش. ظهر رفت سر كار.
ساعت 4 رفتم خانه ي آقاي كاويان. رفتم تو نشستم. كلي هم تحويلمان گرفت. صحبت كرديم و نيم ساعتي هم نشستم. بعد با اينكه طبقه پنجم آپارتمان هستند تا جلوي در همراهيم كرد و من خداحافظي كرديم {کردم}. به انتهاي خيابان آنها كه رسيدم به عقب نگاه كردم. حدود 500 متر فاصله بود كه ديدم دستش را به نشانه ي خداحافظي مجدد تكان داد كه من احساس كردم دنيا به دور سرم مي گردد. چگونه انساني است اين مرد.
شب هنگام عمه عذرا و فاطمه و زن علي آمدند خانه مان.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 8 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
ديشب يك ساعت ساعت را به عقب كشيدند، البته براي دكتر زياد فرق نكرد چون ديشب يك ساعت ديرتر رفته بود سر كار.
عزيز را بردم دم ايستگاه اتوبوس سوار كردم و فرستادم خانه اش. بعد آمدم و رفتم حمام. بعد فلاپي را برداشتم كه بروم مغازه ي بچه هاي عمه بتول كه يه قالبي طرح ريزي كنه بعد پرينت بگيريم و فردا بدهيم آقاي كاويان ولي رفته بودند اعتكاف به همين خاطر آمدم خانه يه صفحه ي وب درست كردم بعد دكتر هم آمد ديد و گفت كه كجا را تغيير دهم بعد هم رفتم براي پرينت ولي مغازه دار ها به همان ساعت قديم مغازه ها را بسته بودند و رفته بودند .
خبر مهم اينكه رفته بودم براي اينكار فلاح. داشتم بر مي گشتم سر كوچه ي پدر ن او را ديدم يعني ن را. داشت با يه پيره زنه مي رفت طرف پل يعني همان طرفي كه من مي رفتم. باور كنيد فقط يك مقدار چشم هايش را نگاه كردم بعد هم از او زدم جلو و ديگر اصلا پشت سرم را هم نگاه نكردم و آمدم خانه.
ساعت 2 بود كه رفتم انقلاب براي پرينت ولي اين فلاپي كم لطفي كرد به ما آخه اسم فولدر را فارسي گذاشته بودم باز نمي شد توي سيستم آنها به هر حال آمدم خانه. ديسكت را عوض كردم و اينبار رفتم توي همين محل پرينت كنم. هيچ كجا باز نبود بغير از يك مغازه سر كوچه ي عمه بتول كه آنجا پرينت رنگي گرفتم كه جالب در آمد. آمدم خانه خاله اعظم اينها در خانه بودند به دكتر نشان دادم و گفت برو يه پرينت رنگي بگير ازش توي كاغذ عكس.
دكتر هم همان موقع رفت فروشگاه فرهنگيان براي سفارش دادن 250 تا كلوچه براي دادن به مدرسه ي بابا براي فردا. البته هنوز خاله اعظم اينها در خانه ي ما بودند. توي انقلاب زياد گشتم تا آخر سر يه جا را پيدا كردم و پرينت را گرفتم. خيلي جالب شده است . اينكه كار خودمان است و اينكه براي آقاي كاويان دوست صميمي بابا است.
فرشته شب رفت سر كار. احسان برد او را رساند. عكس را هم قاب كرديم. فردا سه تا پسرا مي خواهيم برويم مدرسه ي بابا.

نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 8 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح زود بيدار شديم. امروز تولد حضرت علي است و روز پدر و همچنين عيد بابا. خاله اينها ساعت 10 ونيم آمدند. تا سر ظهر ملت آمدند و رفتند اصلا حوصله ندارم توضيح بدهم. سر ظهر هم عمه اينها بلند شدند و رفتند و ما مانديم و خاله و بچه هايش. حاجي ساعت 3 رفت بيرون ساعت 7 هم آمد. سعيد هم ساعت 6 و نيم بود كه آمد همان موقعي كه سعيد آمد توي بلوك من رفتم از آن بيرون كه عكس بابا و آقاي كاويان را بدهم اسكن كنند تا اول مهر برويم مدرسه و با دسته ي گل و ... بدهيم به آقاي كاويان. دكتر شب رفت سر كار. خاله اينها هم رفتند. كفش سجاد را هم دزد برد ! خبرهاي تكميلي را بعدا بخوانيد
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 8 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح دكتر آمد از سر كار. ساعت 10 هم بليط داشتيم براي تفرش. اتوبوس سه ربع تاخير داشت در حركت . ساعت 4 نشسته بوديم توي آژانس عمو ابراهيم و دكتر رفته بود ترمينال بليط بگيرد و بيايد. من و فايزه هم جلوي در آژانس بوديم كه ديديم سجاد خاله دارد مي آيد طرف ما. گفت صبح زنگ زديم شما نبوديد و خودمان آمديم به هر حال مامان اينها با خاله رفتند قلعه و ما پسرها با سجاد با آژانس عمو ابراهيم آمديم. عمه اينها گردو ها را ريخته بودند. تقسيم را گذاشته بودند براي فردا با حضور مامان و دكتر. بعد از ظهر رفتيم سر خاك. آفتاب غروب هم بود كه پياز باغچه را كنديم و سر و ته هم كرديم.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 8 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح ساعت 9 بيدار شدم. خيلي دير بود. فرشته هم دير آمد. سرش درد مي كرد. بعد از ظهر خاله و زهره و سجاد آمدند خانه . صبح فيلم اربعين بابا را دادم ويدئو كلوپ تكثير كنه يه نسخه اش را بدهيم عبدالله عمه نصرت . بعد از مراسم دكتر را كشيده بوده كنار گفته بوده بهش . به ما ميگه دكتر كه، عيب نداره بچه هاي عمه نصرت با همه فرق دارند .
يه بار ساعت 3 رفتم براي گرفتن كه باز نبود. وقتي آمدم خانه خاله اينها آمده بودند. خاله اعظم هم بود . بعد سه تا خواهر ها و فرشته و زهره و فايزه رفتند خانه ي عزيز . من هم ساعت 5 ونيم دوباره رفتم و فيلم ها را گرفتم و آمدم. خاله اينها ساعت يك ربع به هشت آمدند و سريع هم رفتند خانه شان.
خبر داغ اينكه خانه ي "ن" را پيدا كردم {!} باور كنيد اسمش را هم نمي دانم بهش مي گويم "ن" البته خودم به خاطر چشم هاش يه اسم قشنگ سرش گذاشتم . توضيح اينكه پسرش داشت توي كوچه مي رفت كه البته من توجهي نداشتم يه پسره هم هي "حسين حسين " مي كرد كه من نگاه كردم ديدم " اه حسين خودمونه!!!" دنبالش برگشتم توي كوچه ديدم رفت توي خونه . اينجوري شد كه پيدا كردم خانه شان را . البته 4 يا پنج روز قبل از رفتن بابا به بيمارستان فهميده بودم كه آمده اند طرف ما ولي ...... يك نكته را بگويم كه سعي مي كنم به او پاك نگاه كنم . البته هميشه دوست داشتم يه خواهر بزرگتر از خودم داشته باشم 15 سال ازم بزرگتر باشه پيشش باشم و با بودن او احساس آرامش كنم . كاش او خواهر من بود ولي نه اگر خواهر من بود و با من حدود 15 سال فاصله داشت و با توجه به اينكه بابا 48 ساله اين دنياي نكبتي را گذاشت و رفت و نمي توانست دختر سي يكي دو ساله داشته باشد من حدود سن 8 سالگي يتيم مي شدم و مي رفتم پي كارم .
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 8 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
امروز صبح سر صفحه ي "پيوند" كار مي كردم. به نظر خودم خوب شده است. دكتر هم صبح آمد از سر كار . ساعت 2 و نيم رفتم ميدون راه آهن. مامان گفته بود وقتي مي رفتيم ترمينال ديدم كه زده كوپن 220 را. من هم رفتم 24 كيلو شد. به جان كندني آوردم خانه. ناپرهيزي كردم و سواري سوار شدم. به هر حال مامان از فكر برنج هم درآمد. دكتر شب دوباره رفت سر كار. فرشته هم كه ظهر رفته بود.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 8 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح نشسته بودم پاي كامپيوتر . احسان رفت مدرسه اسمش را بنويسد و مامان و فايزه هم رفتند خانه ي عزيز ولي خيلي زود هر دو برگشتند. كار خاصي نكردم الا اينكه كارت اينترنت را تمام كردم. دم غروب رفتم فلاح يك دور زدم و برگشتم. قرص هم براي فرشته گرفتم از داروخانه. دكتر امروز تماما سر كار بود. دارم فرم صفحات سايت وبم را عوض مي كنم . خودم فكر مي كنم پيشرفتم محسوس بوده است تا ديگران چه بگويند.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 8 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
بعد از ظهر رفتم پارك شهر كتاب را پس دادم. با اينكه اصلا حوصله نمي كنم با فتوشاپ كار كنم ولي در موردش يه كتاب گرفتم . دكتر صبح آمد از سر كار اصلا هم توي خانه نجوشيد با كسي. شب دوباره رفت . نمي دانم چه كار كرده ايم كه ناراحت است از دست ما . خاله هم امروز دم غروب بود كه زنگ زد .
جو خانه يك مقداري سنگين است حتما بهتر مي شود
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 8 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح يادم نيست چه كار كردم. بعد از ظهر رفتم انقلاب براي فرشته دنبال كتاب هاي كارشناسي ارشد باستان شناسي بگردم اصلا پيدا نكردم . يه كارت اينترنت rabbit گرفتم . چقدر كارت بدي است به هرحال با هزار جان كندن "نت اسكيپ 7 " را دانلود كردم . 14 مگابايت بود حدود دو ساعت طول كشيد. حالا در نظر بگير 5 دقيقه به 5 دقيقه ارتباط هم قطع مي شود. ولي خيلي جالب بود متن متحرك را پشتيباني كرده همچنين قالب هاي سبك را {css} شايد توي نسخه ي 6 اين كار ها را انجام داده باشد ولي نسخه ي قبلي من " نت اسكيپ 4" بود .
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 8 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
دكتر تمام صبح را خوابيده بود. ديشب سر آب بود. ساعت 1 و نيم هم رفت كه بيايد تهران چون شب بايد مي رفت سر كار. ما هم ساعت 4 حركت كرديم طرف تهران. مامان پيش يه زن جوان نشسته بود . در اول راه ديدم چه زود با هم گرم گرفته اند كه من تعجب كردم. توي ساوه كه پياده شده بوديم گفتم "تخليه ي اطلاعاتي" كرديش گفت خودش همه را گفت ديگر كار به آنجا نكشيد!(تنها زني كه اين صفت در او نيست مادر من است غرض فقط نوشتن مطالبي است كه با گذشت زمان روح تازگي و نشاط خود را حفظ كند) و بعد ادامه داد بچه ي "كهك " است و تازه دو ماه است كه عروسي كرده اند با برادرهاي حيدري كه مدير تعاوني 17 ترمينال تفرش هستند دختر عمو و پسر عمو است. بليط نداشتند و پسر عموها اين را روي صندلي نشاندند و شوهرش را فرستاده اند روي بوفه. وقتي سوار شديم دوباره نگاهي به شوهر بيچاره اش انداختم . دلم برايش سوخت . چه مي شه كرد قسمتش اينطوري بوده ! ساعت 9 در خانه بوديم .
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 8 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
ساعت 10 بليط داشتيم براي تفرش . دكتر بعد از ظهر مي آمد چون صبح را نتوانسته بود off كند. به هر حال رفتيم. احسان، تفرش دم ترمينال پياده شد. بليط گرفت براي 4 فردا. پيش خودم گفتم اگر دكتر بيايد كلي داد و بيداد مي كند كه چرا 4 {؟} من بايد بروم سركار. اخر زودتر هم نداشت و چنين هم شد .
دكتر حدودا ساعت 8 بود كه آمد كلي هم ديوانه بازي در آورد .اعصاب همه را ريخت به هم .