نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 8 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
امروز صبح همه اش توي اينترنت بودم. عكس هايم را ريختم توي yahoo breifcase. خدا كنه كه نمايش داده بشه. اصلا حوصله ندارم برم دنبال جاي ديگه. اگر نمايش نده كه ديگر تمام كاسه كوزه هام مي ريزه به هم. امروز استاد شبكه كه آمد سر كلاس اولش داشتيم از خنده مي مرديم. نه بذاريد اينجا رو بگم كه من گوشه ي كلاس نشسته بودم. در ورودي توي زاويه ديدم نبود كه ديدم بچه ها مي گن :اه كه بعد از 10 ثانيه استاد آمد قدرتي خدا اه هم داشت. ولي فكر مي كنم درس دادنش بد نباشد نمره گرفتن كه حتما مي گيريم و كاري ندارد. يه جا سر كلاس گفت شما "كلاينت_سرور " (از اينترنت سوال كرد) چيزي مي دونين؟ يكي از بچه ها گفت "نه استاد فقط چت بلدن" كه در نوع خودش جالب بود.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 8 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
امروز صبح با دكتر وبگردي مي كرديم كه توي وبلاگ ماجراهاي من و مدرسه لينك وبلاگ خودم را ديدم . يادم باشه تا ويرايش قالب كنم و يه لينك بهش بدم، البته من قصد داشتم كه بهش لينك بدم چون خوشم آمده بود ازش از نوع نوشتنش و از اين كه فكر مي كنم معتقد باشه ولي بهر حال اون پيش دستي كرد. راستي امروز فكر مي كنم در مورد خودم و اينكه اين وبلاگ بازي چقدر توي روحيه ام تاثير گذاشته. من بعضي وقت ها از درس بيزار مي شدم ولي ديروز و امروز چند تا وبلاگ رفتم كه بعضا از من هم كوچكترند ولي درس مي خوانند. جمله ام خيلي مسخره بود بله، ولي باور كن انگيزه ام براي درس خواندن و خيلي چيزهاي ديگه صد چندان شده.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 8 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
امروز صبح رفتم دانشگاه. توي وبلاگم نوشتم كه دخترها رو از پسرها جدا كردند . بريد اونجا بخونيد استاد زبان تجاري آمد گفت من access درس مي دم كه ملت همه كف كردند آخه هميشه foxpro درس مي دادند و فكر مي كنم واقعا سخت باشه. ساعت 9 و نيم كلاس را تمام كرد. با اين كه بازم كلاس داشتم ولي آمدم خانه . امروز چندين بار مكاتبه كردم با وبلاك ماجراهاي مدرسه، اسمش هدي است ولي من اينجوري راحت نيستم كاش فاميلش را بگويد. خوشش آمده از فال حافظ. مي خواهد لينكش را بگذارد توي وبلاگش كه البته نمي دانم چرا عكس را نمايش نمي دهد اين پرشين بلاگ آشغال. به هر حال نمي دانم چه بايد كرد. يكي هم خوشش آمد از كار ما كه اين طوري شد.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 8 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
باور كنيد يادم نيست امروز چيكار كردم فقط يادمه كه كارت اينترنت گرفتم.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 8 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح را الكي به ظهر رساندم . دنبال كرفس گرفتن و ... ظهر را هم رفتم دانشگاه. كلاس ها كه اصلا تشكيل نشد. جالب اينكه دوربين آمده بود از طرف تلويزيون! در مورد وضعيت دانشگاه ها و مشكلات دانشجو ها صحبت مي كرد. ملت جمع شده بودند و اين بچه محل ما هم داشت سخنراني مي كرد. نمي دانم جاي كي خجالت مي كشيدم ولي نه انصافا بچه با اعتماد به نفسي است. ديدم خبري نيست نماز را خواندم و آمدم . راستي كمال فاميلي را هم ديدم . آقاي صادقي از بچه هاي با مرام كلاس مان را هم همين طور. پسر واقعا خوبيست ترم قبل خيلي اذيتش كردم
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 8 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
ساعت 1 بود كه مامان زنگ زد و گفت ما رسيديم تهران و الان در خانه هستم. احسان هي خروش مي كرد بيايد كه مي نشاندمش سر جايش. به هر حال ساعت 3 با خاله اين ها آمديم. خاله تو هم آمد ولي بعد خيلي سريع رفت چون مي خواستند بروند ختم ولي مامان نرفت خسته بود.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 8 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
امروز بچه ها رفتند تفرش. بعد از ظهر هم كه فايزه از مدرسه آمد حاجي آمد دنبال ما البته حاج قدرت و رفتيم خانه ي آنها. امروز توي وبلاگ ها مي گشتم با خبر شدم يكي از بچه هاي پرشن بلاگ فوت كرده. بنده ي خدا دختر 15 ساله بوده به نام فروزان امامي البته من نمي شناختمش ولي خيلي برام جالب بود كه اينقدر سر و صدا كرده به طوري كه توي صفحه ي پيام هاي آخرين يادداشتش چيزي در حدود 600 پيام گذاشته شده بود كه صفحه اصلا برام {برای} من باز نشد و بالاجبار من پيامم را توي يادداشت ماقبل آخرش گذاشتم . ختمش هم ديروز بود . خيلي ناراحت بودم . تا شب اصلا به هم ريخته بودم.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 8 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح بيدار شدم. كاري نكردم تا ظهر. فقط نان گرفتم. بعد دكتر آمد. يه ايميل از آقاي قدمي همشهر مان {همشهریمان} دريافت كردم. جوابش را مي خواهم بدهم .
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 8 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح فايل ها را فرستادم به ژئوسيتيز يا به عبارت ديگر سايتم را به روز كردم. بعد رفتم مغازه ي عمه بتول اينها كه اگر عكس بابا را كه در اعلاميه ي تشييعش زده بوديم را در كامپيوترشان دارند بدهند به ما. مهدي تازه در مغازه را باز كرده بود. يك ساعتي گشت و بعد پيدا كرد. بعد از آنجا رفتم مدرسه ي بابا. نيم ساعت بيشتر شد كه آنجا نشستم. آقاي كاويان همه چيز را براي آمدم {آدم} توضيح مي دهد. چند تا فلاپي مانده بود پيش بابا كه دادم به او و بعد هم آمدم خانه.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 8 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح زود بود كه بيدار شدم. ساعت 7 و نيم بود كه من و دكتر و احسان از خانه رفتيم بيرون. دكتر رفت گل بگيرد و من و احسان هم رفتيم شركت تعاوني فرهنگيان 250 كلوچه اي كه دكتر صحبت كرده بود ديروز را بگيريم و برويم مدرسه ي بابا. هنوز باز نكرده بود ولي از پشت ميله ها صداش كردم. خودش آمد. اتفاقا ما را هم شناخت چقدر هم خدا آمرزي فرستاد.
به هر حال رفتيم. دكتر هنوز نيامده بود. احسان بلافاصله خداحافظي كرد و رفت چرا كه مدرسه داشت ولي من ماندم. از پنجره ي طبقه دوم نگاه مي كردم بچه ها را كه در صف ايستاده بودند كه اقاي كاويان آمد و گفت بيا بريم سر صف. داشتيم از پاگرد رد مي شديم كه دكتر هم آمد گل را داد به آقاي كاويان و بعد هم لوح تقدير ما را كه كادو كرده بوديم. گريه اش گرفته بود. دوباره برگشتيم بالا و نشستيم. بعد خواستيم بياييم كه گفت بياييد چند دقيقه هم سر صف باشيد تا نامي از بابا ببريم بعد برويد. بوديم و بچه ها فاتحه اي خواندند و آقاي كاويان ما را تا توي خيابان همراهي كرد. در راه به دكتر گفتم كه پول را چرا ندادي گفت تو چرا به من ياد آوري نكردي؟ گفتم فكر كردم مي خواهي بخوريش ديگه به روت نياوردم. بعد مرا برد خانه ي آقاي كاويان را نشانم داد كه بعد از ظهر ببرم بدهم بهش. ظهر رفت سر كار.
ساعت 4 رفتم خانه ي آقاي كاويان. رفتم تو نشستم. كلي هم تحويلمان گرفت. صحبت كرديم و نيم ساعتي هم نشستم. بعد با اينكه طبقه پنجم آپارتمان هستند تا جلوي در همراهيم كرد و من خداحافظي كرديم {کردم}. به انتهاي خيابان آنها كه رسيدم به عقب نگاه كردم. حدود 500 متر فاصله بود كه ديدم دستش را به نشانه ي خداحافظي مجدد تكان داد كه من احساس كردم دنيا به دور سرم مي گردد. چگونه انساني است اين مرد.
شب هنگام عمه عذرا و فاطمه و زن علي آمدند خانه مان.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 8 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
ديشب يك ساعت ساعت را به عقب كشيدند، البته براي دكتر زياد فرق نكرد چون ديشب يك ساعت ديرتر رفته بود سر كار.
عزيز را بردم دم ايستگاه اتوبوس سوار كردم و فرستادم خانه اش. بعد آمدم و رفتم حمام. بعد فلاپي را برداشتم كه بروم مغازه ي بچه هاي عمه بتول كه يه قالبي طرح ريزي كنه بعد پرينت بگيريم و فردا بدهيم آقاي كاويان ولي رفته بودند اعتكاف به همين خاطر آمدم خانه يه صفحه ي وب درست كردم بعد دكتر هم آمد ديد و گفت كه كجا را تغيير دهم بعد هم رفتم براي پرينت ولي مغازه دار ها به همان ساعت قديم مغازه ها را بسته بودند و رفته بودند .
خبر مهم اينكه رفته بودم براي اينكار فلاح. داشتم بر مي گشتم سر كوچه ي پدر ن او را ديدم يعني ن را. داشت با يه پيره زنه مي رفت طرف پل يعني همان طرفي كه من مي رفتم. باور كنيد فقط يك مقدار چشم هايش را نگاه كردم بعد هم از او زدم جلو و ديگر اصلا پشت سرم را هم نگاه نكردم و آمدم خانه.
ساعت 2 بود كه رفتم انقلاب براي پرينت ولي اين فلاپي كم لطفي كرد به ما آخه اسم فولدر را فارسي گذاشته بودم باز نمي شد توي سيستم آنها به هر حال آمدم خانه. ديسكت را عوض كردم و اينبار رفتم توي همين محل پرينت كنم. هيچ كجا باز نبود بغير از يك مغازه سر كوچه ي عمه بتول كه آنجا پرينت رنگي گرفتم كه جالب در آمد. آمدم خانه خاله اعظم اينها در خانه بودند به دكتر نشان دادم و گفت برو يه پرينت رنگي بگير ازش توي كاغذ عكس.
دكتر هم همان موقع رفت فروشگاه فرهنگيان براي سفارش دادن 250 تا كلوچه براي دادن به مدرسه ي بابا براي فردا. البته هنوز خاله اعظم اينها در خانه ي ما بودند. توي انقلاب زياد گشتم تا آخر سر يه جا را پيدا كردم و پرينت را گرفتم. خيلي جالب شده است . اينكه كار خودمان است و اينكه براي آقاي كاويان دوست صميمي بابا است.
فرشته شب رفت سر كار. احسان برد او را رساند. عكس را هم قاب كرديم. فردا سه تا پسرا مي خواهيم برويم مدرسه ي بابا.

نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 8 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح زود بيدار شديم. امروز تولد حضرت علي است و روز پدر و همچنين عيد بابا. خاله اينها ساعت 10 ونيم آمدند. تا سر ظهر ملت آمدند و رفتند اصلا حوصله ندارم توضيح بدهم. سر ظهر هم عمه اينها بلند شدند و رفتند و ما مانديم و خاله و بچه هايش. حاجي ساعت 3 رفت بيرون ساعت 7 هم آمد. سعيد هم ساعت 6 و نيم بود كه آمد همان موقعي كه سعيد آمد توي بلوك من رفتم از آن بيرون كه عكس بابا و آقاي كاويان را بدهم اسكن كنند تا اول مهر برويم مدرسه و با دسته ي گل و ... بدهيم به آقاي كاويان. دكتر شب رفت سر كار. خاله اينها هم رفتند. كفش سجاد را هم دزد برد ! خبرهاي تكميلي را بعدا بخوانيد
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 8 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح دكتر آمد از سر كار. ساعت 10 هم بليط داشتيم براي تفرش. اتوبوس سه ربع تاخير داشت در حركت . ساعت 4 نشسته بوديم توي آژانس عمو ابراهيم و دكتر رفته بود ترمينال بليط بگيرد و بيايد. من و فايزه هم جلوي در آژانس بوديم كه ديديم سجاد خاله دارد مي آيد طرف ما. گفت صبح زنگ زديم شما نبوديد و خودمان آمديم به هر حال مامان اينها با خاله رفتند قلعه و ما پسرها با سجاد با آژانس عمو ابراهيم آمديم. عمه اينها گردو ها را ريخته بودند. تقسيم را گذاشته بودند براي فردا با حضور مامان و دكتر. بعد از ظهر رفتيم سر خاك. آفتاب غروب هم بود كه پياز باغچه را كنديم و سر و ته هم كرديم.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 8 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح ساعت 9 بيدار شدم. خيلي دير بود. فرشته هم دير آمد. سرش درد مي كرد. بعد از ظهر خاله و زهره و سجاد آمدند خانه . صبح فيلم اربعين بابا را دادم ويدئو كلوپ تكثير كنه يه نسخه اش را بدهيم عبدالله عمه نصرت . بعد از مراسم دكتر را كشيده بوده كنار گفته بوده بهش . به ما ميگه دكتر كه، عيب نداره بچه هاي عمه نصرت با همه فرق دارند .
يه بار ساعت 3 رفتم براي گرفتن كه باز نبود. وقتي آمدم خانه خاله اينها آمده بودند. خاله اعظم هم بود . بعد سه تا خواهر ها و فرشته و زهره و فايزه رفتند خانه ي عزيز . من هم ساعت 5 ونيم دوباره رفتم و فيلم ها را گرفتم و آمدم. خاله اينها ساعت يك ربع به هشت آمدند و سريع هم رفتند خانه شان.
خبر داغ اينكه خانه ي "ن" را پيدا كردم {!} باور كنيد اسمش را هم نمي دانم بهش مي گويم "ن" البته خودم به خاطر چشم هاش يه اسم قشنگ سرش گذاشتم . توضيح اينكه پسرش داشت توي كوچه مي رفت كه البته من توجهي نداشتم يه پسره هم هي "حسين حسين " مي كرد كه من نگاه كردم ديدم " اه حسين خودمونه!!!" دنبالش برگشتم توي كوچه ديدم رفت توي خونه . اينجوري شد كه پيدا كردم خانه شان را . البته 4 يا پنج روز قبل از رفتن بابا به بيمارستان فهميده بودم كه آمده اند طرف ما ولي ...... يك نكته را بگويم كه سعي مي كنم به او پاك نگاه كنم . البته هميشه دوست داشتم يه خواهر بزرگتر از خودم داشته باشم 15 سال ازم بزرگتر باشه پيشش باشم و با بودن او احساس آرامش كنم . كاش او خواهر من بود ولي نه اگر خواهر من بود و با من حدود 15 سال فاصله داشت و با توجه به اينكه بابا 48 ساله اين دنياي نكبتي را گذاشت و رفت و نمي توانست دختر سي يكي دو ساله داشته باشد من حدود سن 8 سالگي يتيم مي شدم و مي رفتم پي كارم .
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 8 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
امروز صبح سر صفحه ي "پيوند" كار مي كردم. به نظر خودم خوب شده است. دكتر هم صبح آمد از سر كار . ساعت 2 و نيم رفتم ميدون راه آهن. مامان گفته بود وقتي مي رفتيم ترمينال ديدم كه زده كوپن 220 را. من هم رفتم 24 كيلو شد. به جان كندني آوردم خانه. ناپرهيزي كردم و سواري سوار شدم. به هر حال مامان از فكر برنج هم درآمد. دكتر شب دوباره رفت سر كار. فرشته هم كه ظهر رفته بود.