نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 9 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح ساعت 8 بيدار شدم. كمي درس خواندم. بخاطر انگشت دستم زياد در جريان كارهاي 40 بابا نيستم . حاجي و خاله غروب رفتند زاغر. وقتي برگشتند بعد از مدتي دوباره حاجي رفت. مثل اينكه مي خواستند ارث و ميراث تقسيم كنند . يك خورده پاسكال كار كردم . تصميم هم گرفتم كه توي "فايل منيجر" ژئوسيتيزم يك مقدار تغييرات بدهم تا بهتر بتونم سايتو كنترل كنم. بعد از ظهر مامان اينها و عمه ها با خاله رفتند سر خاك . عمو محمود و عمو حسين هم آمده بودند ولي ما پسر ها تحويل نگرفتيمشان يعن{یعنی} اصلا سر خاك نرفته بوديم كه تحويل بگيريمشون ! گوشت را دكتر و حاج احمد بعدازظهري خرد كردند .
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 9 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح دكتر بيدارم كرد. خانه ي خاله بوديم. سعيد رفته بود سر كار. فرشته هم آمده بود. ساعت يك ربع به 10 بود كه راه افتاديم طرف تفرش با ماشين حاجي و با خاله و زهره ي خاله و حاجي. شب هنگام احسان به قول بابا قسيون كرد و رفت توي بيابان ! من هم دنبالش. نمي دانم سر چي شد. آخر سر حاجي با ماشين آمد دنبالمان و رفتيم خانه. احسان را حاجي برد ترخوران و گرداند و آورد. حالش بهتر شده بود. فرشته هم حالش خوب نبود . مقداري از كارهاي اربعين بابا را بچه ها انجام دادند.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 9 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
امروز دكتر صبح رفت سركار. من هم تا ساعت 9 خوابيدم. اندازه ي يك مسئله پاسكال حل كردم. آبجي شب مي رود سر كار. زهره ي خاله هم آمده است اينجا كه تا شب پيش ما باشد يكوقت دوري از بابا ما را نكشد نمي داند بنده ي خدا كه ما منتظريم كه او برود تا هر هر خنده ي ما برود بالا. آلان كه ساعت 1 و نيم بعد از ظهر است هر دو رفته اند خريد. شب من مي روم خانه خاله انشا الله فردا عازم تفرشيم. پنج شنبه همين هفته اربعين بابا است. من كه باور نمي كنم كه بابا رفته باشد. او بايد برگردد تا من جبران كنم. وضع من يكي خيلي خراب است. يك دقيقه همين طوري شانشي دم ظهر وصل شدم به اينترنت ديدم همشهري مون ايميل زده برام. دلم مي خواست جوابش را مي دادم ولي دوباره نتوانستم برم آنلاين. ازم خواسته بود كه بگويم مراسم اربعين بابا كجاست. ازش تشكر مي كنم.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 10 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح يك ربع به هفت بيدار شدم. صبحانه خورديم و با حاجي آمديم. آبجي رفت بيمارستان من را هم رساند در خانه تازه رسيده بودم تو كه دكتر هم آمد. بعد رفت دنبال دعوت ملت براي اربعين بابا. من هم ساعت 10 بود كه كتاب را برداشتم و بردم كتابخانه پارك شهر پس دادم. ساعت 1 بود كه از خانه به قصد دانشگاه رفتم بيرون. دكتر رفته بود بيرون. وقتي آمدم گفت "تو ديدي من كليد نبردم كجا رفتي"گفتم من از تفرش آمدم كه برم دانشگاه. به هر حال مثل اينكه رفته بود بيمارستان آبجي كليد را از او گرفته بود. ساعت يك ربع به هفت رفتم كليد را به او پس دادم.
مثل اينكه محمد عمه نصرت بنده ي خدا دوباره بيمارستان بستري شده. اي داد انشا الله صحت را بازيابد.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 10 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح رفتم دانشگاه بچه ها توي حياط بودند گفتند زياد درس مي دهد ديرتر بريم بهتر است ولي مثل اينكه استاد يكي از بچه ها را توي كلاس گير انداخته بود! داشت درس را براي هم او مي گفت. ما هم ساعت 9 رفتيم سر كلاس. ظهر رفتم خانه ي خاله. آبجي هم آنجا بود شب هم مانديم آنجا دكتر امروز كلا سر كار است 24 ساعته
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 10 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح همه سر خاك بابا بودند داشتند سنگ را جا مي گذاشتند. من نرفتم. حقيقتش دستم اذيتم مي كرد ولي نه در آن حد كه بميرم. امروز آب گربار هم توي "باغ همواره"بود دكتر تا ساعت 2 و نيم سر آب بود. ساعت 3 بود كه من و فرشته و دكتر با خاله و حاج قدرت حركت كرديم طرف تهران با ماشين خاله البته. راستي ديروز يادم رفت كه بگويم سجاد خاله با ما آمد تفرش و عزيز هم همراه مامان اينها بود در تفرش آمدن. به هر حال عزيز و سجاد ماندند پيش مامان و احسان و فايزه. سه ساعته رسيديم تهران آبجي رفت سر كار.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 10 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح ساعت 5 عمه عذرا زنگ زد كه بيدار شيد. دكتر هم گفت بيداريم، شما بريد ترمينال آنجا همديگر را ميبينيم. بعد رفت حمام. خلاصه يك ربع به 5 از خانه رفتيم بيرون. اصلا ماشين پيدا نمي شد ولي به هر حال 5 و 5 دقيقه در ترمينال جنوب بوديم. مامان و دو تا آبجي ها وايستادند كه عزيز مراسم سالگرد بابا محمد(باباي مامان)را بگيرد بعد ظهر با خاله اينها بيايند.
سنگ خاك بابا را هم آوردند. كارگر عمو تقي اينها آورد. خيلي قشنگ است. دوست داشتم شعرش را اينجا مي نوشتم ولي اين محيط _منظورم محيط نوشتاري اينجاست_مناسب نيست. مامان اينها هم آمدند. دم غروب احسان داشت ماسه سرند مي كرد با سجاد كه بريزد بالاي خاك بابا كه فردا كه سنگ را كار مي گذارند آماده باشد. من هم رفتم كمكش ولي متاسفانه انگشت وسطي دست راستم رفت زير فرغون و پايين در :داشت از سر بالايي مي آمد بالا رفتم زير فرغون را بگيرم كه راحتتر بيايد بالا كه اينچنين شد. فضاي خانه دوباره در هم رفت. البته من هيچي نگفتم ولي به هر حال نبايد زياد توقع داشت چون 40 روز نمي شود كه بابا رفته. احسان هم خيلي ناراحت شد مخصوصا اينكه دكتر از او خواست بهتر كار انجام دهد همان موقع كه احسان ناراحت شده بود به دكتر گفتم كه من هر چيزي را كه لازم بدانم به احسان مي گويم لازم نيست كسي از طرف من به او امر و نهي كند بعد هم رفتم "زمين بلندي" يك دل سير گريه كردم براي بابا .بار اول بود كه چنين كاري مي كردم شب درد دستم خيلي اذيتم مي كرد كلي ناله كردم .زير ناخن خون مردگي شده بايد ناخن بيفتد
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 10 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح كه بلند شدم نشستم پاي كامپيوتر. بر خلاف ديگر روزها خيلي توي اينترنت كار كردم. اين نو آور هم عجب چيز بيخوديه. رفتم توش ايميل گرفتم قبلا كه اصلا مرورگر پيداش نمي كرد؛ الان هم كه پيداش مي كنه كار نمي كنه. هر چي از توي ي"ياهو" و"هاتميل" ايميل زدم نيامد توي صندوق پستي. در عوض 6 تا نامه ميرفت توي آنجايي كه از آنجا ايميل زده بودم كه "متاسفانه ايميل به كاربر ما نرسيد". گفتم ريدم توي اين" اولين پست الكترونيكي ايراني". آخر سر گفتم ما منت هاتميل رو هم داريم فونت فارسي هم نخواستيم .
ساعت 10 و نيم رفتم مغازه وحيد عمه ولي فكر مي كردم همان مغازه قبلي اش است ديدم بسته است آمدم ظهر هم رفتم ديدم بسته است رفت خانه عمه آنجا گفت پسر حميد عمه كه مغازه عوض شده است. گفت رفته سر 20 متري ما هم رفتيم ته 20 متري{!} داشتم بر ميگشتم _فهميده بودم كه اشتباه كرده ام_كه ديدم خود پسره آمد. به هر حال با مهدي رفتيم مغازه دوستش. آنجا يه خورده تغييرات با اجازه من داد توش. بعد هم من پرينت رو ورداشتم آوردم خانه كه ببينند خوب است آنها هم گفتند نظراتشونو بعد بردم و 30 {تا} چاپ كرد .ماند 20 تا اعلاميه رنگي كه اينجا دونه اي 600 تومان پرينت مي كرد مهدي گفت كه ايران فيلم 250 تومن ميكنه بهتره. ساعت 4 و نيم مهدي آمد اينجا و بعد رفتيم چهار راه وليعصر و آنها را هم رديف كرديم. توي اتوبوس صحبت اينترنت و اين جور چيزها بود. بهش گفتم كه يه سايت دارم توي "ژئوسيتيز" و از اين جور چيزها. بعد دست كرد يه كارت اينترنت داد بهم از سهند. بهش گفتم من تعارف بلد نيستم يا پس بگير تعارفتو يا ورش مي دارم. پس نگرفت و من ورداشتم. دستش درد نكند.
توي خانه عمه عذرا و فاطمه خانم بودند. دكتر هم بعدا آمد . اي داد بيداد امروز چه دل پري داشتيم. راستي يادم رفت كه بگويم سجاد دم غروب آمد خانه ما كه فردا صبح زود بريم تفرش.
{ سال ۱۴۰۳: اعلامیه را که میخواستیم سفارش بدیم یارو متن آمادهاش را خواند: «مرحوم مغفور جنت مکان خلد آشیان...» بابا که سن و سالی نداشت که این چیزها پشت سر اسمش ردیف بشه. گفتم اینها رو بردار. یارو برداشت و بعد گفت: «حالا بیشتر فکر کن شاید با تاسف و تاثرش رو هم خواستی برداری» گفتم نه خوبه چاپ کن. داشتم برمیگشتم خونه که یک دفعه دوزاریم افتاد که چی به من گفت. ادامه نداره. برگشتم خونه و تا بیست و یکسال و هشت ماه بعد که همین الان باشه این حرف رو فراموش نکردم.}
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 10 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح رفتم فلاح. دلم گرفته بود. درس خيلي اندكي خواندم. دكتر هم صبح از همان سر كار رفته بود خانه ي خاله دنبال چك و ضمانت و اينجور چيزها. وقتي آمد نشست سر تنظيم متن اعلاميه 40 بابا از روي متن هايي كه ما نوشته بوديم . ساعت 1 بود كه حاضر شديم با سجاد و رفتيم آزادي سجاد از همانجا رفت خانه شان و من هم دانشگاه. ساعت 6 كه برمي گشتم توي ايستگاه اتوبوس تمام رفيقا جمع بودند. يكي از دوستام گفت خدا رحمتش كند چه نسبتي داشت باهات؟ فكر اينجا را نكرده بودم به افق دور نگاه كردم و گفتم شوهر عمه ام بود! بيچاره حاجي اينقدر با بابا خوب بود حالا سزاي خوبي اش اينست. خانه كه رسيدم عمه رقيه نشسته بود قبلش هم يا همزمان با او عمه عذرا آمده بود كه البته وقتي من آمدم رفته بود.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 10 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح رفتم حمام دكتر امروز هم نمي آيد نشستم بعد از اندكي درس خواندن سر تنظيم متن اعلاميه بابا حوصله نداشتم زياد كار كنم ولي دوست داشتم توي آن به چند چيز اشاره كنم: يكي قسم بخورم به"ن والقلم و مايسطرون"و در جاي ديگر بگويم كه "اقرا باسم ربك الذي خلق" كه هر دو به معلمي و آموزگاري بابا دلالت دارند. ساعت 3 رفتم دانشگاه. وقتي آمدم ساعت 8 و ربع بود. خاله اعظم هم در خانه بود. صبح يه خورده پاسكال كار كردم ولي آخر سر كه نتيجه كار رو داشتم مي ديدم همه اش را اشتباها پاك كردم شب فضاي خانه يك مقدار سنگين بود و احسان با سجاد بد رفتار كرد سجاد هم ناراحت بود
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 10 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح دكتر رفت دنبال حقوق و اين جور چيزها. بعد زنگ زد ساعت 10 بود كه من فروشگاه فرهنگيانم كالابرگ 238 رو بردار بيار گوشي را گذاشت. بعد نگاه كه كرديم ديديم نداريم بالاجبار رفتم گفتم دكتر جان نداشتيم برگرد خانه خنده ام گرفته بود ساعت 1 رفتم دانشگاه دكتر امشب شب كار است دايي علي شب با دو تا بچه كوچيكاش آمد خانه ما.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 10 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح بلند شدم رفتم حمام.
آخ يادم رفت بگويم ديشب خواب بابا را ديدم. اينجوري بود كه"من قهر كرده بودم و بابا هم در خانه نبود _با بابا دعوايم شده بود _رفته بودم سر كمد لباس ها كه لباس هايم را بردارم و بروم از خانه بيرون. مامان هم پيشم بود ولي يادم نمي آيد كاري كرده باشد. داشتم مي آمدم كه بابا از در آمد تو. خنديد و گفت "جان" بعد هم بغلم كرد و مثل هميشه كه بغل مي كرد آدم را و همراه خود مي برد همانطور مرا بغل كرد و با خود برد. داشت مي برد كه بيدار شدم"اي داد وقتي خانه بود قدرش را نمي دانستيم، پيشش ننشستيم و امروز منتظريم كه خوابش را ببينيم.
ساعت 7 رفتم دانشگاه. تا ساعت 12 آمار داشتيم. ساعت 4 بعد از ظهر رفتم فلاح و دوري زدم و آمدم خانه. بچه هاي خاله هم آمده بودند و بعد با آبجي رفتند خريد. عمه بتول هم آمد با محمد آقا مقداري نشستند و بعد رفتند. بنده ي خدا پايش شكسته بود توي هيچكدام از مراسم بابا نبود
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 10 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
صبح از خواب زودتر از بقيه بيدار شدم. خواستم بروم سرخاك بابا ولي نمي دانم چرا نرفتم و به از پنجره نگاه كردن كفايت كردم تا اينكه ديدم از پنجره كه دكتر دارد مي رود من هم پريدم كه با او بروم. چند تايي فاتحه خوانديم براي بابا و بابا احمد و عمه نصرت و شوهرش كه همگي در كنار هم آرام گرفته اند.
بعد رفتيم صبحانه خورديم. حاج قدرت و احسان و سجاد رفتند ترخوران. من و محمد حسن يا همون دكتر و فايزه هم رفتيم باغ پيش عمه عذرا و حاجي. مي خواستيم با حاجي برويم چك عمو تقي را پس بدهيم كه عمو نبود ماند براي بعد. سپس !همگي بغير از آنهايي كه ترخوران بودند و مامان و خاله بقيه با حاجي رفتيم "ميخورقان". يه خورده سر و شاخه ي درخت ها را هرس كردند و بعد هم آمديم. ساعت 2، چهار تا پسرا حاضر شديم و حاج قدرت رساندمان ترمينال و با تعاوني 2 آمديم كه بياييم تهران. ساعت 8 بود كه در خانه بوديم. دكتر از همون ترمينال، البته ترمينال جنوب در تهران، رفت سر كار. مامان اينها هم كه بعد ما راه افتاده بودند ساعت 5 رسيده بودند.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 10 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
امروز صبح رفتم بانك دفترچه قسط خانه را عوض كردم و پول را ريختم به حساب و بعد رفتم فلاح يه دوري زدم و آمدم خانه.
زهره ي خاله و سجاد هم آمده بودند. رفتم كيك يزدي هم گرفتم و بعد ما سه تا پسرا با سجاد رفتم ترمينال جنوب كه برويم تفرش. مامان و بقيه هم با خاله اينها آمدند. يادم رفت بگويم با عمه عذرا و حاج احمد رفتيم تفرش. اتوبوسه خيلي جان كند. 4 ساعت و نيم شد. ساعت 3 بود كه رسيديم.
بعد از ظهر رفتيم سر خاك بابا. البته خانه ي ما تا پيش خاك بابا بيش از 20 متر فاصله ندارد ولي امروز بعد از ظهر پنج شنبه است و به طور رسمي رفتيم پيش او. باورم نمي شود بابا رفته باشد هر وقت كه فكر آن را مي كنم خودم فكرم را منحرف مي كنم. شوخي نيست كه بابا براي هميشه رفته. آدم ديوانه مي شود.
از همان سر خاك با دكتر رفتيم كه برويم"گربار" آب را كه مي آورند توي باغ ما هم باشيم. در راه با حاج احمد و آقا تقي همراه شديم. آقا تقي توي گربار ما را گذاشت رفت پيش فامیلهایش و ديگه اصلا پيش ما نيامد. آب را ساعت 8 غروب پايين كرديم به طرف "باغ همواره" بعد هم رفتيم عباس عمه را صدا كرديم كه نوبت اول تو آب را بينداز پاي زمين هايت.
آمديم با حاجي خانه .خاله و حاج قدرت هم كه رفته بودند "زاغر"سر به پدر حاج قدرت بزنند هم آمدند. شام خورديم و دكتر و حاج احمد رفتند سر آب. ما هم گرفتيم خوابيديم. دكتر ساعت 1 و نيم بعد از نيمه شب آمده بود خانه.
{چند خطی سانسور شد.}
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 23 سال 10 ماه پیش تحت عنوان yahoo-geocities وبلاگ
دكتر صبح رفت سر كار. من هم رفتم كتابخانه ي پارك شهر يه كارت المثني گرفتم و بعد رفتم كتاب بگيرم ديدم تمام آن كتابهايي كه مي خواسته ام را ملت بردن . آخر سر "راهنماي عيب يابي توي مايكروسافت فرانت پيج" رو گرفتم. بعد هم رفتم موهايم را اصلاح كردم؛ البته فقط دورش را زدم كه خيلي در هم ريخته بود. وقتي آمدم خانه عمه عذرا هم بود .ساعت 1 و نيم بود كه رفتم بانك قسط خانه را واريز كنم دفترچه تمام شده بود ماند براي فردا _چه_امروز تعويض نكرد دفترچه را.
اندازه ي دوتا مسئله امروز پاسكال خواندم و ديگر هيچ.