نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 5 سال 3 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ یادداشت-های-نامفید
شاید مشکل من این باشه که دست خودم رو ول کردم و چشم انداختم به دست مردم. به این شدت نه البته. میخواستم چیزی رو بفروشم و در پناه درآمد حاصله با صبر و حوصله بیشتری کار خودم رو پیش ببرم ولی خُب مشتری که خودت بری دنبالش مشتری نمیشه.
باید خودم رو جمع و جور کنم. این دو روز که به هم ریخته بودم خیلی اذیت شدم.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 5 سال 4 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ یادداشت-های-نامفید
آیا من عرضهش رو دارم که یه مستند ساز حرفهای نرمافزار بشم؟ هم علاقهش رو دارم و هم توانایی نوشتنش رو. قبلا چند تا کار خیلی فوقالعاده کردم و این موضوع امیدوارم میکنه. استمرار در کار میخواد و از زیر کار فرار نکردن. برای شروع هم میشه از نوشتن در مورد ابزارهای یونیکس شروع کرد.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 5 سال 4 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ یادداشت-های-نامفید
کاش میشد این دامینها رو بفروشم. به شرط اینکه مشتری خاصشون پیدا بشه دامینهای ارزشمندی هستن. اگه فروش برن گره بزرگی از کارم باز میشه.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 5 سال 4 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ یادداشت-های-نامفید
لپتاپم از تعمیرگاه برگشت. بعد از یازده سال گردگیری شد و به نظرم خوب کار میکنه. یه پیچش رو شکونده و یه مقدار فضای بالای CDROM بازه. مهم نیست. با اون چسبی که تهران داریم و اسمش رو نمیدونم سفتش میکنم. امشب کل هارد رو پاک میکنم و یه لوبونتوی خوشگل میریزم و فضا رو از لوث وجود ویندوز پاک میکنم. کامپیوتر دسکتاپ هنوز مشکلش حل نشده بود. گفت دوباره میفرستمش قم. امیدوارم کم خرج مشکلش حل شه.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 5 سال 4 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ یادداشت-های-نامفید
از این به بعد بیشتر مینویسم.
دیروز متوجه شدم خانم آقای امینی فوت کرده. از عکس پروفایل واتساپ علی پسرش متوجه شدم. فایزه توی سایت بهشت زهرا زد. متاسفانه ۷ آذر مرحوم شده. اسمش رو دقیق میدونستم، حتی نام پدرش رو هم. شرکت رو که تاسیس کردیم اسم فرشته و او هم جزو سهامدارها بود. چند بار دیدمش. چند باری توی اداره مالیات و یه بار هم وقتی که با علی گوشت قربانی آوردن شرکت. خدا رحمتش کنه و به اقای امینی و بچهها صبر بده. غم سختیه و امیدوارم که از پا نیفتن.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 5 سال 9 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ یادداشت-های-نامفید
چقدر این وبلاگم رو دوست دارم. قبلا یه خواننده داشت حالا اون رو هم نداره ولی من دوستش دارم.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 6 سال 1 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ یادداشت-های-نامفید
سه روزه مدام بهم میگه یه کاری رو بکن. چند بار بهش گفتم مادر من این مساله برای من بی ارزشه و دلخوری که ایجاد میکنه بیشتر از نفعیه که برای من داره. امروز دوباره گفت که وقتی اومد من خودم بهش میگم. گفتم اگر بگی همونجا میگم که دخالت نکن. خیلی ناراحت شد و گفت خودت رو بیشتر از این از چشمم ننداز.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 6 سال 2 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ یادداشت-های-نامفید
ولی خدا جون منم یه سختیهایی کشیدم که بقیه شاید نکشیده باشن.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 6 سال 2 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ یادداشت-های-نامفید
مادر فریده امروز فوت کرد. رفتیم بهشت زهرا. فقط برادرهاش و زنهاشون و مادربزرگش و دو تا داییهاش و خواهرش با خودش و احسان بودن. بعدا دوستش و شوهرش هم اومدن. خیلی مظلومانه از دنیا رفت. سه هفتهای بیمارستان بود که به خاطر کرونا فقط یکبار تونستن برن ملاقاتش تا امروز صبح که زنگ زدن و گفتن فوت شده. خیلی هم مظلومانه به خاک سپرده شد. خیلی سریع. با تشریفات بیماران کرونایی علیرغم اینکه کرونا نداشت. بعد هم همه سوار ماشینهامون شدیم و هر کی رفت سمت خودش.
لعنت به کرونا.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 6 سال 2 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ یادداشت-های-نامفید
سال ۱۳۹۸ داره تموم میشه. سال عجیب و غریبی بود هم در حوزهی شخصی و هم در حوزهی ملی. سال سقوط هواپیما، ترور قاسم سلیمانی، حوادث آبان ماه، زدن هواپیمای مسافری با پدافند سپاه و سال کرونا که طاعون عصر ما شده. تا حالا کرونا حدود هزار نفر رو توی ایران کشته. خدا عاقبت ما رو بخیر کنه. فردا سال ۱۳۹۹ شروع میشه. امیدوارم این سال سال خوبی باشه. امور کشور گشایش پیدا کنه. قفلی که روی تصمیم گیریها هست به نفع مردم گشوده بشه. در حوزهی شخصی خدا به من و خانوادهام کمک کنه. افقهایی باز کنه که تصورش غیر ممکن باشه. چه دعایی بهتر از این. نعماتی بهمون بده که تصورش رو نتونیم بکنیم.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 6 سال 4 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ یادداشت-های-نامفید
کاش میتونستم براش کاری کنم. چیزی از من قبول نمیکنه. نوع شخصیتمون با هم فرق میکنه. تمام سالهایی که سعی میکردم بهش نزدیک باشم چیزی جز آزار براش نداشت. الان ازش فاصله گرفتم. کمتر باهاش حرف میزنم. کمتر توی دیدش ظاهر میشم. توی خونه سعی میکنم کمتر حرف بزنم. اون جوری رو تست کردم چیزی نشد این شیوه رو تست کنم ببینم چی میشه. البته باهاش قهر نیستم.
خدا عاقبت ما رو بخیر کنه. بعضی وقتها خسته میشم از این وضعیت. این که چقدر با هم فرق داریم. چیزی که من بهش افتخار میکنم مایهی ننگ اونه.
چه میشه کرد؟ قرار بود یه زمانی نویسنده بشم. حالا حوصله دو خط نوشتن رو هم ندارم.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 6 سال 5 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ یادداشت-های-نامفید
توانم ته کشیده. اگر بخوام براش مفید باشم باید ازش جدا بشم. من قدیس نیستم ولی قبل از اینکه دهانم رو باز کنم مراعات خیلی چیزها رو میکنم. خندیدنها و دوستیها برام اهمیت داره. هر چند من هم آدم گذشته نیستم. تغییرم دادند.
کلمه خیلی مهمه. پناه بر خدا از شر کلمات گفته شده و زندگیهای خراب شده. منظورم زندگی به معنای کلی اونه.
خدا خودش کمکم کنه. دشمن جدید میخواد و حالا نوبت من شده.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 6 سال 5 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ یادداشت-های-نامفید
این روزها مشغول نوشتن یه پروژهام. سی میلیون مبلغ پروژه است که تا حالا که چهل و خردهای روزه دارم مینویسم فقط پنج تومن از طرف گرفتم! خلاصه مدل کار کردن منم اینجوریه.
اسپانیایی سطح B1.2 دارم میخونم. راستش فردا امتحان داریم و هیچی نخوندم. اینم سرگرمی این روزهای ماست.
من از زندگی چیز زیادی نمیخوام. سلامت باشیم و دغدغهای که توان کشیدنش رو نداریم نداشته باشیم و اینکه از پس زندگی روزمره بربیام و روز مُردن از کلیت زندگیم پشیمون نباشم. همین!
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 6 سال 7 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ یادداشت-های-نامفید
کی این تنشها تمام میشه؟ سر چیزهای احمقانه به هم میریزیم و ساعتها اعصابمون خُرده و در همان حال منتظر تنش بعدی هستیم.
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 6 سال 9 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ یادداشت-های-نامفید
کار شرکت گرفتارم کرده. امروز باید برگردم تهران تا فردا ساعت ده صبح توی کلانتری باشم. کوتاهی که همکارم کرد علاوه بر ضرر مالی، خسارت زمانی هم بهمون میزنه. چیزی نمیتونم بهش بگم. مهم نیست برام ولی واقعا دلم میخواد زودتر تموم بشه.
ماشین رو میذارم تفرش و با اتوبوس میرم. اینجوری راحتترم. علاوه بر کیف لپتاپم ارّهبرقی احسان رو هم باید ببرم و بهش بدم.