پس از ۱۰ روز یه پست جدید توی وبلاگ اسپانیاییم گذاشتم. تلاشم واقعا حیرتانگیزه! خدا عاقبت ما رو بخیر کنه. این هم لینک پست جدیدم در اونجا:
La transcripción de la pista numero 44
متن یه track از کتابه که پیادهش کردم. اگر مستمر انجام بشه برای یادگیری مفیده و اگر هم مستمر انجام نشه باز هم بهتر از انجام نشدنشه.
دیشب خواب بابا رو دیدم. کُلّش سی ثانیه طول نکشید. غمگین و دلشکسته و رو به گریه بود به طوری که وقتی دیدمش هراسان رفتم و بقلش کردم، کاری که انجامش در حالت طبیعی بعید بود و گفتم بابا غلط کردم. قضیه چی بود نمیدونم ولی شدت واقعی بودنش طوری بود که تَنِشْ (تن بابا) رو واقعا احساس کردم، زندهی زنده و یک مقدار عرق کرده. گرچه به سن امروزم بودم ولی دستهام هنوز هم به دور تَنِشْ نمیرسید. همون موقع از خواب بیدار شدم. میدونستم که بابا از دنیا رفته ولی حیرتزده به خودم گفتم بابا اینجا بود و با چشم دنبالش گشتم.
گرچه در منتهای دلشکستگی بود ولی وقتی بیدار شدم شاد شاد بودم. چرا؟ نمیدونم. واضحترین خوابی بود که توی این ۱۸ سال دیدهام.
دلم برات تنگ شد.
دروغ نگم امروز یک ساعتی php خوندم. لذت بخش و خوب بود. باید تمرکزم رو از روی وب بیارم به سمت برنامه خط فرمان نوشتن. اینجوری جوانب زبان و قدرتش بیشتر کشف میشه.
فردا و فرداها هم انشالله ادامه میدم.
آدم وقتی کاری رو که به عُهْدَشه خوب انجام میده چه حس خوبی داره.
فردا بازیگوشی و از این شاخه به اون شاخه پریدن رو میذارم کنار و میشینم سر مستندات php و دوباره همه چی رو مرور میکنم. گور بابای پایتون و غیر پایتون . یک ماهی شیرجه میزنم توی php و به جاهایی شنا میکنم که توی این مدت سراغشون نرفتم و بدون اونها کار کردم.
حتما لذت بخشه.
مطلقا تهی شدم. فکرش رو هم نمیکردم. بعد از خرید خونه کلا خالی کردم. هیچی توی ذهنم نیست. نمیتونم متمرکز شم. باید خودمو جمعوجور کنم و بچسبم به کار.
موضوع قتل رومینا اشرفی به دست باباش خیلی غمانگیزه. هر طرفش رو نگاه کنی یه آدم بدبخت میبینی بجز اون مرد بیشرافت سو استفادهگر. چهرهی سر زندهی دختر رو که میبینم غم عالم هوار میشه روی سرم. چرا یه خانواده که باید پشت هم باشن به بنبست میخورن و پدر خانواده نمیتونه «مساله»ی پیش آمده رو حل کنه؟
آدمها رو بیشتر از ظرفیتشون تحت فشار نذارید. از ظرفیت مردم خبر ندارید. در مواجهه با استرس و اضطراب شاید کاری بکنن که مسئولش قطعا شما هستید.
آمدیم که پیاده بریم به سمت رصدخونهای که نوک کوه پیداست. خب پیاده افتادیم توی کوه و یه جاده پیدا کردیم و آمدیم جلو و به بن بست خوردیم یعنی جاده تموم شد. کوه هم اصلا بهش نمیاد ولی آ! این به سمت بالا و آ! این به سمت پایین. دست از پا درازتر و گامی لرزان داریم میریم پایین.
حتی یک لحظه هم نمیتونم اخبار رو تحمل کنم. مثل اینکه چیز کریهی رو بگیرن جلوت یک دفعه مشمئز میشم.
مرد کشاورزی نیستم. چهار تا علف از کنار چهار تا نهال بادوم کَندم نفسم در اومد. میخوام همون درس رو ادامه بدم.
به نظرم زندگی از روزی شروع میشه که آدم مفهوم مرگ رو بفهمه. اینکه یه روزی میاد که باید جمع کنی و بری. شاید هم جمع نکرده بری.
یه مقدار دست به سر و گوش سایت کشیدم. نمیدونم این گوگل حرومزاده چرا ایندکس نمیکنه. خُب ازگل ایندکس کن ورودی تو سرت بخوره!
تعارف که نداریم. آدم ضعیفی هستم. نباید چیزهای به این کوچیکی ساعتها ذهنم رو درگیر کنه. اگر نصف رهنمودهایی که به دیگران میدم رو خودم به کار میبستم اوضاع و احوالم فرق میکرد.
راستش رو بگم عید فطر هیچ وقت برای ما عید نشد. اگرچه همیشه رمضان و روزه توی خانوادهمون جاری و ساری بود ولی عید فطرها عید نبود.