سند کاخ بخوای بگیری ۱۰۰ تومن ازت میگیرن، سند ۱۰ متر زمین کشاورزی هم بخوای بگیری ۱۰۰ تومن. الحمدلله.
از امروز جدیتر مینشینم و متنهای کتاب اسپانیایی رو تایپ میکنم. این کار رو یکی دو روز انجام دادم و احساس میکنم فوقالعاده مفید بوده. جملهها رو همزمان با نوشتن با صدای بلند میخونم و تا حدودی حفظ میشم لذا در آینده با جایگزین کردن کلمات میتونم جملات جدید خودم رو بسازم. از طرفی کلی سوال برام مطرح میشه که باید دنبال جوابشون برم، سوالاتی که صرفا با خوندن متن حاصل نمیشن.
ترم آخر دورهی B1 هستم و هر جور شده باید مدرک دوره رو حلال کنم!
ساعت چهار رفتیم گردنهی سابق یا همون گردنهی گیان به آویشنچینی. به نظرم خوب چیدیم. البته فرشته و مامان و فایزه میچیدن. ملت مثل مور و ملخ ریخته بودن توی کوهها و مشغول بودن.
از امروز میخوام منظم کتاب بخونم. روزی یکساعت. از «مرگ در آند» ماریو بارگاس یوسا شروع میکنم و بعد هم با گارسیا مارکز ادامه میدم.
از اون شبهاییه که دلم میخواد زودتر صبح بشه. باید کاری بکنم. خیلی خالی دارم میرم.
مثل روزی که خونه خریدم امروز هم روز خوبی بود. اول اینکه قسمت دیگهای از اموال بابا رو بین خودمون تعیین تکلیف کردیم و بعد اینکه سند خونه خودم توی تفرش آماده شد و گرفتم. محمدحسن صبح آمد و بعد از انجام کارهای مشترک به سمت کرمانشاه رفت. حدودا ساعت چهار پیام داد که رسیدم.
ساعت یازده و نیم رفتیم باغ و به کار اره کردن سنجدی که باد انداخته بود پرداختیم. ارهبرقی خیلی اذیت کرد ولی در نهایت کار انجام شد.
فکر کنم دوازده اردیبهشت بود که اومدیم تفرش. الان هوا از اون موقع سردتره. با بخاری روشن به استقبال خرداد میریم!
تفرش هوا متغیر شد. امیدوارم بباره ولی این چهار تا سر درختی رو نبره.
گور بابای توییتر. من خودم ویویرمذگان دارم. هیچ وقت هم دنبال خواننده نبودم پس گوربابای خواننده.
این سر و صدای بیرون موقع کلاس مجازی هم دردسر من بیچاره شده. تهران اون وضع، تفرش هم این وضع. یا قارقار موتور و ماشینه یا صدای تراکتور و بیل مکانیکی! همیشه میکروفن رو بسته نگه میدارم ولی خب یه جاهایی باید صحبت کنم.
زندگیم خیلی خالیه. نیازهای اولیهام الحمدلله نه با تلاش من که با لطف خدا مرتفع شده ولی حقیقتا چیزهای سطح پایینی فکرم رو مشغول میکنه و مدتهای مدیدی آسایش و آرامشم رو میگیره. باید کاری بکنم. کاری که سودی به خلق خدا برسونه و حس رضایتی هم در من برانگیزه!
هیچ کاری بدرد بخوری نکردم. صبح که درگیر یه کار خانوادگی شدم و از این طرف به اون طرف و بعد از ظهر هم که رفتیم آبگراب و به طرف اُشتریه پیادهروی کردیم. مامان اینها به کندن علف بیابونی! سرگرم بودن و من هم میچرخیدم. تنها کار ارزشدار پیاده کردن یه تِرَک اسپانیایی بود که خُب وقت کم آوردم و نتونستم غلطگیری و نهاییش بکنم و توی وبلاگ اسپانیاییم منتشرش کنم.
دیروز بود یا پریروز دقیقا خاطرم نیست ولی وقت گذاشتم و خودم رو از تمام لیستهای که برای ایمیل میزدن unsuscribe کردم. یکی دو تاش از دستم در رفته بود که ترتیب اونها رو هم امروز دادم. ایمیل رو باز میکنم کیف میکنم.
خُب، بیمه ماشین را هم پرداخت کردم و الحمدلله بعد از خرید خانه و خروج بخش اعظم نقدینگی از دستم اوضاع و احوال خوبه!