یک مقدار سر سایت کار کردم. امکان حذف یادداشت بدون حذف تصاویر آپلود شده برای آن را فراهم کردم و در زیر هر یادداشت لینکهایی برای یادداشت بعدی و قبلی قرار دادم. هنوز هم مثل گذشته بسیار فکر میکنم و در نهایت کار رو به سادهترین وجه ممکن انجام میدم. نمیدونم چرا ایدهی آخر همون اول به ذهنم نمیرسه.
خدایا آبروی ما رو نبر. (معلومه که قشنگ تحت حملهام!)
در حین خوندن دوباره افکار خودکشی به سراغم اومد. در ذهنم با فایزه دعوام شده بود. روی پشتبام خونهی زمرد بودیم. ایستاده بودم لب بام. مامان و دیگران نگران و آشفته که نکن. من دو به شک که بپرم یا نه. بیشتر متمایل به پریدن؛ بزار بپرم و تمومش کنم. خدا عاقبت منو بخیر کنه. میدونم نوشتنش درست نیست ولی نوشتم.
اومدش. گفته چهار تومن و برداشته و برده است. فردا میآورد.
یارو نیامد. ساعت دو از مامان شماره گرفتم و زنگ زدم. یارو گفت من دو روزه شهرستانم. گفتم شاید شمارهی اشتباه بهم دادن. عذر خواستم و به شماره دیگه زنگ زدم. خودش بود دوباره. ولی من نشناختم. دوباره همون حرفها رو گفت. آخر سر گفت یکی بالاتر از ما هست که اون هم سیده. مامان رفت دوباره. بعد زنگ زد که یارو گفت اینقدر دفترم شلوغه که نمیدونم کدومها رو رفتم و کدومها رو نه. حالا قراره که بیاد.
آبگرمکن تهران سوراخ شده و مامان رفته سراغ تعمیرکار. طرف هم گفته اگر دیگش باشه سه و نیم میلیون تومن هزینه برمیداره. حالا قراره بیاد خونه و خودش ببینه که کجاشه.
بورس هر روز منفیه. دوباره برنگردیم به اعماق ضرر خوبه.
هر چقدر سر فصل جیمز توبین کسل کننده و حوصله سربر بود بخش میلتون فریدمن جالب و کِشنده است.
ظهر رفتم ادارهی ثبت. خانم مشهدی نبود و دو نفر دیگه پشت میزش بودند. از شانس من پروندهی ما روی میز بود با نامهی معزی روی آن. با احتیاط که آن دو نفر دیگر رم نکنند نامهی معزی را ورق زدم و نامهی اراک را دیدم که نوشته بود گزارش ارسالی قابل قبول نیست و باید به صورت منجز و صریح اعلام شود که در صدور سند اشتباه صورت گرفته یا نه. همون موقع معزی رسید و گفت درست میشه و نگران نباشید. بدگویی عسگری را پیشش کردم و گفتم هنگام بازدید هر چی اصرار کردیم بلند شو و بیا اینجا را ببین و خرند را ببین از جایش تکان نخورد. گفت بحث خرند و غیر خرند نیست. درست میشود. در خانه با فرشته بررسی بیشتر کردیم. از روی عکسی که تیره و تار از برگه گرفته بودم دیدیم نامه به امضای معاون ادارهی کاداستر آقای مرادی نامی رسیده. با نامهی قبلی اراک مقایسه کردیم که دیدیم آن نامه امضایی پایش نداشت. احساس کردیم کار قدری در سیستم اداری جلوتر رفته است و گویا به قصد اصلاح به پیش مرادی نام فوقالذکر رفته و او گفته است که صراحتا بگویید اشتباه کردهایم. در واقع کارشناس تفرش میخواهد با عدم قبول مسئولیت در پذیرش اشتباه کار را پیش ببرد که نمیتواند. درست میشود انشالله.
نقشهی آلمان هیتلری رو دیدم. دیوث میخواستی چیکار کنی؟ یه جا رضایت میدادی به اون خفت نمیافتادی. البته آلمان جهید. مردم توانمند و طبقهی متفکر و دانشمند کشور رو دَربُردن. کشور کوبیده شده رو ساختن.
حدود سه ساعت و نیم خوندم. تمرکز نداشتم و ادامه ندادم.
قدرت بیقدرتان تمام شد. کتاب خوبی بود؛ حالا بگو یک خرده ازش تعریف کن نمیتونم! همین کلید واژهها شاید تا حدود زیادی کافی باشه و شاید کتاب اثرش را در ناخودآگاهم گذاشته باشه. «زیستن در دایرهی حقیقت»، «دولت شهر موازی»، «حیات مستقل جامعه»، «جنبشهای دگراندیشی»
به امید چهار ساعت مطالعه مفید در روز جاری. برم که ساعت اول رو شروع کنم.
کلافهام. وضع مالی خوب نیست. خیلی از چیزهایی رو که میخوام تهیه کنم نمیتونم. اگر زبونم لال پیشامد غیر مترقبهای پیش بیاد آسیب مالی شدید بهم میخوره. حس ترس و ناامنی شدید دارم. مطالعه و برنامهنویسی و به قول جوونترها کُسکلکبازیها نشد کار و زندگیای که داشتنش از هر آدمی توقع میره. باز هم شکر. دو تا خونه تهران دارم و قدری پسانداز. کرایهی خانهها و سود پول باعث میشه زیر خط فقر گذران کنیم. شاید گشایشی شد. راستش یه توییت خوندم که فکرم رو به هم ریخت. دختره نوشته بود همسر سابقم همیشه منتظر بود، منتظر جور شدن معامله، منتظر فروختن ماشین، منتظر خرید خونه. خوشحال بود که جدا شده و از این انتظار رها شده. با خودم مقایسه کنم. واقعا الان چکار میشه کرد که منتظر رخداد خوشایندی در آینده نباشم؟ عقلم به جایی نمیرسه. من کار زیادی از دستم برنمیآد. انتظار تنها پناهگاه منه، کاش توی یکی دو تا از بزنگاههای زندگیم عاقلانهتر عمل کرده بودم. خدا بخیر کنه.
یک مقدار برف گرفت. امسال با بارش برف زیاد حال نمیکنم.