لیست پست‌های : Mohsen

یک مقدار پایتون تمرین کردم. نباید دلسرد بشم و کار رو رها کنم. پایتون و پایه‌های پایتون رو ندانستن چگونه فلسک بنویسم؟

رفتم ثبت و برگشتم. امینی هنوز سر کار نیامده. فردا اگر بیاید اولین روز بعد از فوت خواهرشه.

یک ویدیو از کَس سانستین رو که قبلا هم دیده بود دوباره دیدم. خیلی واضح حرف می‌زنه. البته در فهم همون هم مشکل دارم ولی واضح حرف می‌زنه.

عباس فکر و ذهنم رو مشغول کرده. چطور تونست سه چهار روز قبل از مکه رفتن شهادت دروغ بده و اون جور وقیحانه سر موضع غلط دیگران پافشاری کنه. کاش مال خودش بود. برای رفتنش که زنگ نزد و حلالیت نطلبید و این هم از برگشتنش. خدا بیشتر بهش بده و سفرهای متعدد حج نصیبش کنه.

دو ساعت پایتون خوندم. هنوز در مبحث کلاس‌ها هستم و تا اینجا چهار ساعت مطالعه داشتم. فکر کنم چهار ساعت دیگه لازم باشه تا مبحث تموم بشه.

ظهر عمه رقیه زنگ زد و گفت برف اومده؟ گفتم نه! گفت می‌گن خیلی برف اومده! گفتم نه خبری نیست. گوشی را به فرشته هم دادم حال و احوال کرد. به فرشته گفت عباس دوشنبه از مکه میاد و سه شنبه خرج می‌ده. به ما زنگ زدن و دعوتمون کردن ولی بچه‌ها رو نه. فرشته گفت ما رو دعوت نکردن و چیزی هم نگفتن.

صبح رفتم چهل تا نون لواش گرفتم. می‌خواستم سی تا بگیرم. گفت این بسته‌ها چهل تاییه. گفتم بده.

بزرگ‌ترین مشکل من فکر کردن زیاده. مغزم خاموشی نداره. هر وقت که تونستم از نظر خودم کار درخوری انجام بدم وقت‌هایی بوده که سرم به زیر بوده و بدون اینکه به نتیجه کار فکر کنم فقط خوندم یا گوش کردم. به محض اینکه به خودم اومدم و شروع به اندیشیدن به جوانب کار و برنامه‌ریزی کردم کل پروژه رو زمین گذاشتم و کار رو تعطیل کردم.

الان در مورد آین رند و سوزان سانتاگ جستجو کردم و دیدم هر دو یهودی‌ان. خیلی عجیبه واقعا. از هر سه اسم که سرچ کنی دو تاشون یهودی‌ هستن. حقیقتا چه قومی‌ان اسماعیل!

هجده‌ ساعت برنامه‌ی مطالعاتی این هفته‌ام به طور کامل اجرا شد. حمد و ثنای بی‌پایان خدا را.

دارم سر فصل فرانک فتر رو می‌خونم و مطلب بسیار سخت و نامفهومه. چاره‌ای نیست و باید با سرعت کم ادامه بدم.

مامان ظهر زنگ زد و صحبت کردیم. گفت احسان امروز نمیاد. گفته سرما خوردم و مریضم. می‌آیم و شما را هم مریض می‌کنم. فرشته زنگ زد بهش. کل هفته را سر کار نرفته بوده و در خانه خوابیده. من هم تماس گرفتم. گفت جمعه ظهر استخوان دردم شروع شد تا یکشنبه شب. تا اون موقع نتونستم چیزی بخورم ولی از اون روز بهترم. گفتم پسر خوب خبر بهمون بده. کوتاهی کردم. یکشنبه باید وقتی از ثبت آمدم باهاش تماس می‌گرفتم و گزارش کار می‌دادم و این جوری از حالش با خبر می‌شدم.

دو ساعت پایتون خوندم. مبحث کلاس‌ها. برم آماده شم برای مطالعات اقتصادی.

عمه رقیه زنگ زد یکساعت پیش. حال و احوال. با حاج تقی هم صحبت کردم. گفت خبر از عباس نداری کی میاد؟ گفتم به ما که زنگ نزد خداحافظی کنه. گفت چرا به ما زنگ زد. رفته مکه.

از دیشب که مغزم سر پایتون ترکید و ساعت دوازده و نیم خوابیدم تا الان حالم گرفته‌ست. من هیچ وقت برنامه‌نویس خوبی نبودم. شرکت هم کار خدا بود و بی‌فکری مفرطی که اون روزها درش به سر می‌بردم. باید بنشینم مفاهیم پایه‌ی کلاس، دکریتور و ... رو بخونم. این‌ها کارهایی یک بار برای همیشه‌ست. نمی‌دونم چرا برای من عذاب مادام‌العمر شده.