نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 5 سال 9 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ یادداشت-های-نامفید
چقدر این وبلاگم رو دوست دارم. قبلا یه خواننده داشت حالا اون رو هم نداره ولی من دوستش دارم.
بعد از یکماه یکدفعه دلم برای وبلاگم تنگ شد. کاری نکردم توی این مدت ولی واقعا خیلی خسته شدم. از نوشتههای گذشتهام هم معلومه.
بعد از سفر شمال، همه چیز رو رها کردم و اومدم تفرش. خیلی خستهام.
پسر! دیروز واقعا دلم میخواست گریه کنم. بعضی مشکلات خیلی کوچک و احمقانهان ولی هر کاری میکنی حل نمیشن. بعد بیخیال میشی و میگی جهنم. اما زجر بدی میکشی.
در پیادهروی بعد از ظهرمون توی مسیر کناربر به سمت بالا توی مسیر رودخونه یه سگ دیدیم. اول فکر کردیم مُرده ولی بعد دیدیم نه. در حال جون دادنه. غمانگیز بود. دنیای بندههای خدا دنیای عجیبیه.
این جانکآرت هم هنر جالبیه. یه مدت در موردش بخونم ببینم دنیا دست کیه.
گوش شیطون کر خوب دارم فایلهای صوتی کتاب رو پیاده یا به قولی transcribir میکنم. دیروز هم که تنبلی کردم و به تاخیر انداختم ساعت یازده شب نشستم و کارم رو انجام دادم. حتی تایپش رو هم ساعت دوازده شب انجام دادم هر چند که پستش موند برای امروز ولی کار انجام شد.
ساعت ۶ صبح پیاده رفتم به سمت فَم و چند دقیقهای توی باغ ملی نشستم وبرگشتم. بدبختی هندزفری رو نبرده بودم و نشد پادکست گوش کنم. یه هندزفری رو هم که دیروز توی کوههای آبگراب و مشرف به اُشتریه گم کردم. الان خوابم میاد.
آخر سر یه روز از نگرانی میمیرم.
چهار تا کلمه مینویسی بعد میبینی اصلیترین کلمه رو یادت رفته. به قول یارو اینم شد زندگی؟!
لشکر غم دوباره حمله کرد.
بیست دقیقه از کلاس مجازی گذشته بود که متوجه شدم فقط دوربین من روشنه و بقیه با دوربینهای خاموش مشغول استفاده از کلاس هستن! نیم ساعتی صبر کردم و دیدم خیر کسی دوربینش رو روشن نکرد. لذا من هم دوربین رو بستم و به جریان صوت اکتفا کردم. گذشت تا دقایق پایانی کلاس که مجبور شدم ارتباطم رو از طریق تبلت قطع کنم و با موبایل وصل بشم که در کمال حیرت دیدم جمع رفقا جَمعه و همه با دوربینهای روشن مشغول بهرهبردن از کلاس هستن. حالم گرفته شد!
خیلی بده که فکر کنی بقیه اشتباه میکنن و تو مسیر درست رو میری بعد بفهمی که نه حقیقت جای دیگهای بوده و کسان دیگهای اونو شناختن و دورش جمع شدن و خوش بودن. اون موقع تو، توی جهل و گمراهی واسه خودت میچرخیدی و فکر میکردی که وسط دایرهی حقیقتی. البته از این بدتر اینکه اصلا تا آخرش هم نفهمی حقیقت کجاست.
واقعا که پناه بر خدا!
امروز بعد از ظهر همراه مامان و فرشته و فایزه، بعد از یک مقدار گشت و گذار در کوچهباغها رفتیم به سمت شهرک معلم و بعد هم جادهی رصدخانه. تا کنار بلوکهایی که جاده رو بسته بودن که ماشین بالا نره رفتیم و دو به شک بودیم که ادامه بدیم یا نه و خُب با اصرار من رفتیم بالا. منظره شگفت انگیز بود. نوک قله رصدخانه است که البته بسته بود. تفرش با همهی زیباییش زیر پاته. من هم از گردنهی خرازان تفرش رو دیدم و هم از گردنهی بیرونق سرآبادان و هم گردنهی نقرهکمر و هم طبیعتا از گردنهی گیان. اعتراف میکنم که زیباترین تفرش رو از رصدخونه دیدم.
موقع پایین آمدن به جای جاده از دامنه کوه آمدیم. برای حفظ روحیه بالا رو نگاه نمیکردیم که از چه شیبی پایین میاییم! خدا رو شکر علیرغم اینکه سخت بود به سلامت پایین رسیدم.
خُب به سلامتی از اوبونتوی آشغال 19.04 به 19.10 آپگرید کردم. خیلی زمانبر بود ولی ارزشش رو داشت. به علت تمام شدن پشتیبانیش دیگه هیچ بستهای نمیتونستم روش نصب کنم.