دو ساعت وقت گذاشتم و لیست هلپرها و متدهای مربوط به کلاسهای Number و Str و Arr رو بر حسب عملکرد دستهبندی کردم و روی کاغذ مرتب نوشتم. بعد لپتاپ رو روشن کردم و شروع به نوشتن توضیحات و مثال برای هر کدوم از متدها کردم. همون اول کار دستگیرم شد که کار زمانبریه. شاید دو هفته! هدف اصلیم جمع بندی کردن مطالب برای خودمه و دیگه اینکه یادداشتهای کاغذی زیر دست و پا میره و نابود میشه. نسخهی الکترونیکی داشتن از مطالبی که ساعتها وقت صرف خواندن و یادداشتبرداری کردن ازشون کردم ایدهی خوبیه. شاید به کار بقیه هم بیاد.
امروز هم بد نبود. نمیدونم بگم ساده بود یا لاراول سادهش کرده بود. کار با لاراول واقعا برنامهنویسیه. تجربه من در وب میگه به هر شکل کثیفی میتونی کار رو انجام بدی و هیچ کس هم متوجه برنامهنویسی درب و داغونت نمیشه و اگر خطری متوجه امنیت نرمافزار نکنی برای کسی هم مهم نیست که چطور برنامه رو نوشتی. در لاراول هم میشه بد نوشت ولی امکانات فوقالعادهای بهت میده که اگر بخوای خوب بنویسی خیلی کمکت میکنه.
تا بعد چه شود.
هارد اکسترنال قدیمی رو زیر و رو میکردم که رسیدم به یک فایل libre office. خاطرات چند روز از نوروز و فروردین ۱۳۹۳ بود. از حال و روز اون موقع پرسیده باشی چندان تعریفی نداشت و شاید حتی حال امروزم از اون موقع بهتر باشه. چندین بار فلج خواب بهم دست داده بود. جالب اینکه هنوز هم این درد رو با خودم دارم و دیشب دوباره تجربهاش کردم.
یک خرده مرتبش کردم و پرینت گرفتم و گذاشتمش روی انبوه خاطرات بیشتر تلخ و کمتر شیرینم.
این بار با لاراول برگشتم. به هر حال دل بریدن از PHP برای کسی که تمام فعالیت حرفهایش با PHP بوده کار راحتی نیست. نرمافزار را به سرعت با لاراول بازنویسی و آپلود کردم. امیدوارم امسال بیشتر در اینجا و github وقت بگذارم.
تا چه شود.
دارم جزیرهی سرگردانی از سیمین دانشور رو میخونم. صفحهی صد و بیستم. آه که چه خریست این هستی.
اینجا مینویسم که اگه انجام ندادم آبروم بره! اول تابستان ۱۴۰۱ شروع میکنم به خوندن پرتغالی. یه اسپانیایی زبان زیر ویدیوهای آموزشی نوشته بود در طی نه ماه به پرتغالی مسلط شدم. با توجه به نزدیکی فوقالعادهاش به اسپانیایی اگه پی کار رو بگیرم بعید نیست دست و پای معنیداری هم در زبان پرتغالی زدیم. خدا رو چه دیدی.
نه دنیا داریم نه آخرت.
ما هیچ وقت به امروز برنمیگردیم پس هر چه را که لازم است بردارید.
پریشب از سفر آبگرم قزوین برگشتیم. ده روز طول کشید و بخاطر فیلد دوست فایزه بود. سخت گذشت ولی تموم شد. حالا فقط یه سفر ده روزه به میناب داریم که انشالله این هم به خیر و خوبی بگذره.
اینجا ننوشتم ولی بودم. شاید عجیب باشه ولی عبری هم بد نخوندم. شاید حتی بتونم بگم فراتر از حد تصور هم خوندم. اسپانیایی رو هم عرضم به حضور وبلاگ بیخوانندهام که صد صفحه از کتابی که شروع به خواندنش کردهام باقی مونده. اسمش La chica invisible است.
خیلی خالی دارم میرم. نه دنیا دارم، نه آخرت. نه نقشی و نه کاری و نه انگیزهای. مگه خدا خودش دگرگون کنه.
نصب readline در xampp دقیقا یکساعت وقت گرفت. تازه قبلا این کار رو کرده بودم و میدونستم که میشه. تلاش آخرم به ثمر نرسیده بود بیخیالش شده بودم.
دیروز صبح اومدیم تهران. هنوز خستهی راهم. نه اسپانیایی خوندم و نه عبری و نه لاراول و نه چیزهای دیگه. از فردا دوباره باید خودم رو مقید چهارچوب کنم. امروز روی لپتاپ KDE نصب کردم. وه که چه زیبا و دوست داشتنی شده. دنیاییست که البته به خاطر قدیمی بودن سیستم همیشه ازش دوری میکردم.حالا بعد از گردگیری لپتاپ شجاع شدم و نصبش کردم.
فردا یه وبلاگ عبری هم درست میکنم و مزخرفاتی که میخونم رو توش مینویسم. البته تایپ عبری از لپتاپ واقعا سخته و پیدا کردن دگمهها زمانبره. کار نوشتن رو باید از موبایل و تبلت انجام بدم.
امروز رسیدم به درس پنجم زبان عبری از همون دورهی یازده جلسهای عبری به زبان اسپانیایی. خوب پیش رفتهام و ادامه خواهم داد.