خاطرات خدمت رو هم در سایت import کردم. کار سخت ویرایش و بازبینی متن بود. نمیدانم چرا در سال ۹۳ که خاطرات را در Libre office وارد میکردم نیم فاصله را رعایت نمیکردم و علائم سجاوندی را به آخرین حرف نمیچسباندم! خیلی عجیبه. اون هم از من که در بعضی امور ادعا دارم.
امروز سهم «مبین» رو که چهار میلیون و نیم در سود بودم، فروختم. با اصل پول «هایوب» خریدم که در ضرر هستم و قدری میانگین کم کردم. دویست سیصد تومان سر سود «مبین» گذاشتم و بیمهی تیر و مرداد را هم پرداخت کردم.
عصر رفتیم پیاده روی. دم «شاه محمد» بودیم که باران شدید گرفت. ذره ذره برگشتیم. گاهی در ایستگاه تاکسی و گاهی در سر در خانهها ایستادیم تا شدتش کمتر شود. دو سه ساعت بعد از رسیدن به خانه هم بارید و بعد قطع شد. امید سیل داشتم که ناامید شد.
پستهای سیستم وبلاگ قدیم رو که اتفاقا سیستمش رو هم خودم نوشته بودم و یک زمانی در دامین vivir.ir آنلاین بود رو با تاریخ دقیق ثبت هر پست import کردم به همین سیستم. یادداشتها برای سالهای ۱۳۹۹ و ۱۴۰۰ است.
یک دفعه به سرم زد تمام یادداشتهای قدیمم رو بیارم اینجا. خاطرات خدمت رو حدود سالهای ۹۲ و ۹۳ در Libre office نوشتم و فرمت دیجیتالش رو دارم. کار زمانبر تبدیل تاریخ شمسی به میلادی برای ثبتشون در اینجاست. خاطرات سالهای خیلی دور رو هم از طریق سایت آرشیو اینترنت تا جای ممکن بازیابی کردهام ولی مشکل اینه که خیلی لوس و نوجوانانه است! از یه طرف خیلی دلم میخواد ببینم بالای پستم نوشته «۲۲ سال قبل» و از طرف دیگه از خود نوشته خجالت میکشم! شاید از میانشان پستهایی را انتخاب کردم و اینجا import کردم.
بیمه تامین اجتماعی رو پرداخت کردم و مفلسترینم.
امروز اول اردیبهشت ماه جلالی روز سعدیست. یادی از او کنم با شعری که بسیار دوستش دارم.

یکی پرسید از آن گمکردهفرزند
که ای روشنگُهر پیر خردمند
ز مصرش بوی پیراهن شنیدی
چرا در چاه کنعانش ندیدی؟!
بگفت: احوال ما برق جهان است
دمی پیدا و دیگر دم نهان است
گهی بر طارم اعلی نشینیم
گهی بر پشت پای خود نبینیم
اگر درویش در حالی بماندی
سر دست از دو عالم برفشاندی
امروز رفتیم دشت و بیابون اطراف روستای خودمون به غازیاقی و مرزهی کوهی چیدن. غازیاقی در زمینهای کشاورزی درمیاد ولی مرزهی کوهی که ما بهش اُشْمِه میگیم در بیابون و در پای تخته سنگهای بزرگ رشد میکنه. زرنگ باشی چیزی عایدت میشه وگرنه نفر قبلی بوتهها رو پیدا کرده و همهش رو چیده.
سال ۹۹ همین جور تفریحی رفتیم گردنهی سابق تفرش که اسمش گیانه. جای سوزن انداختن نبود. ملت بود که در دامنهی کوه ریخته بود به سبزی صحرائی چیدن. اگر همیشه به این شیوه باشه که هست تخم هر چیز بدرد بخور که توی کوه و بیابون باشه ور میفته.
بالاخره امکان آپلود عکس و فایل رو هم فراهم کردم. دیگه مجبور نیستم هزار تا معلق بزنم تا یه عکس توی سایت بذارم.

واقعا چرا بعد از فقط چهار ماه خوندن عبری رو گذاشتم کنار؟ چرا دو ساله که یک کلمه نخوندم؟ چرا در همهی کارها ناتمامم؟
نوشته شده به وسیلهی: Mohsen در 2 سال 1 ماه پیش تحت عنوان وبلاگ عباس-کیارستمی سینمای-ایران
الوعده وفا. «باد ما را خواهد برد» از عباس کیارستمی رو دیدم. حیف از این مرد زندگی دوست که اینقدر مفت مرد.

در شب کوچک من، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهرهٔ ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی مینگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
در شب اکنون چیزی میگذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظهٔ باریدن را گوئی منتظرند
لحظهای
و پس از آن، هیچ.
پشت این پنجره شب دارد میلرزد
و زمین دارد
باز میماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و تست
ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطرهای سوزان، در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازشهای لبهای عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد
فروغ فرخزاد
امروز بعد از مدتها درست کردن ناهار با من بود. نمیدونم چرا هر عادت خوبی که دارم رو ترک میکنم. کیک هم پختم! نه در پختن کیک و نه در آشپزی حرفهای نیستم ولی انجامش لذت بخشه.
چه بسیار لذتهای کوچکی که خودم از خودم دریغ میکنم.
از وقتی دندانم آبسه کرد و به حال مرگ افتادم دیگه فیلم درست و حسابی ندیدم. دو ماه شده. باید دوباره شروع کنم هم دیدن فیلم و هم روزی چند صفحه کتاب خوندن.
علیالحساب بخوابم که فردا از چشمپزشکی نمونم!
نتایج گوگل رو کلا به بوکسرای دوکاج باختم. سالی یکبار نوشتن این عاقبت رو هم داره. از حق نگذریم اون موقع هم که شرکت کار میکرد اوضاع دامنهی dokaj.com و dokaj.ir همین بود. مشتری رو خارج از اینترنت جستجو میکردیم. هم خوب بود و هم بد.
امروز یک دفعه یاد وبلاگهای قدیم افتادم. پستهاشون طولانی نیست و همه واکنش به رخدادهای شخصیاند. بدبختیها و ناکامیهایی که داشتم هنوز هم پابرجان. البته از شدت بعضی درد و رنجها کاسته شده.
چقدر اهل قرآن خواندن بودم. روزی یک حزب میخواندم. سال ۹۷ در رمضان یک بار قرآن را ختم کرده بودم. امسال حتی روزه هم نگرفتم چه برسه به ختم قرآن.
باید پرینت بگیرم و بگذارم روی انبوه خاطرات.
دیشب ایران در واکنش به ترور چند سردار سپاه در سیزده فروردین در کنسولگری ایران در سوریه به اسرائیل حمله کرد؛ با ترکیبی از پهپاد و موشک کروز و موشک بالستیک. مجموعا ۳۳۱ پرتابه بود. اسرائیل هم با کمک آمریکا و اردن و فرانسه و انگلیس پرتابهها رو رهگیری و منهدم کرد. چند تایی هم به یک پایگاه هوایی به نام نواتیم در خاک اسرائیل اصابت کردند. فعلا بحث مقابله به مثل اسرائیله. البته بایدن به نتانیاهو گفته موفقیت نود و نه درصدی در از بین بردن پرتابهها رو پیروزی بدون و کار دیگهای نکن.
تا چه شود.
امروز عید فطر بود. عصر یه سر رفتیم روستا. زیر باران نرمه رفتیم و زیر شُرشُر باران برگشتیم. شب قدری سر مقالهی متدهای کلاس Str کار کردم. توضیحاتِ کمتر از پانزده متد باقیمانده. اگه مشکلی پیش نیاد فردا آنها را هم اضافه و بعد از غلط گیری منتشر میکنم.
این روزها خیلی غمگینم. خیلی یعنی خیلی زیاد.
تا چه شود.