فرشته برای فردا ساعت ۱۰ وقت روانپزشک برام گرفت.
رفتیم عیادت عمه بتول. بکوب برو برس بیمارستان زنگ بزن به سعید که کدوم بخشه اون هم جواب نده. پرسون پرسون رفتیم و رسیدیم به icu. طرف هم گفت منتظریم که تخت توی بخش خالی بشه و منتقل بشه به بخش. الان هم حالش خوبه. گفت اینجا امکان ملاقات نیست. گفتم بهشون سلام برسونید. پرسید شما؟ گفتم برادرزادهشم. موقع برگشت به سعید پیامک دادم مبنی بر اینکه آمدیم نبودید. زیاده از حد هم پیگیری کردن جالب نیست. دیگه زنگ نمیزنم. الحمدلله سلامته.
ساعت یازده رفتم بنگاه فلاح پیش محمدزاده. صد میرود روی پول پیش. حالا رنجکش مختار که پول بدهد یا تبدیل به کرایه کند. فردا ساعت هشت در بنگاه خواهیم بود انشالله.
زنگ زدم رنجکش. گفتم میریم بنگاه و مینویسیم که اینقدر کرایه و اگر تا فلان تاریخ فلان مبلغ رو واریز کردی کرایه تبدیل به پول پیش بشه و کم بشه. گفت باشه. حالا قرار شد سه شنبه بریم بنگاه. بهتر از تفرش رفتن و برگشتنه.
به رنجکش زنگ زدم. بازی درمیآورد. میخواهد وام بگیرد و پول پیش را اضافه کند. میگوید همون سر برج امضا کنیم یا من امضایم را بزنم. گفتم کی برگهی خالی را امضا میکند؟ شاید مجبور شوم بروم تفرش و برگردم.
بعد از خوردن ناهار رفتم بیمارستان ضیائیان. یک ربع به چهار بود که رسیدم. طرف گفت وقت ملاقات تمامه. دو و نیم تا سه و نیم! یه گشت زدم به امید اینکه کسی رو ببینم ولی ندیدم. با سعید هم تماس نگرفتم. گفتم گرفتاره و مزاحمته. برگشتم. شب بهش زنگ زدم. گفت سه چهار ساعت اتاق عمل بوده و امشب در ICU میماند و فردا انشالله به بخش میآید. گفت احتمالا پلاتین کار گذاشتهاند. چیز زیادی از جزئیات عمل نمیدانست. گفتم فردا سر ظهر باهات هماهنگی میکنم. اگر شرایط مهیا باشد برای ملاقات میآیم.
برگشتیم. فایزه نظیر ندارد. جلسهی فوقالعادهای بود. آخرش یکی از استادها نتیجهی شور استادها رو اعلام کرد که با نمرهی عالی پذیرفته شده. احسان من و مامان را رساند خانه. فایزه ماند تا دو سه قلم چیزی را که تحویل گرفته بود پس بدهد. شهلا خانم و سهیلا هم آمده بودند. سهیلا کلاس دهم است و انسانی میخواند. بهش گفتم که رشتهی خوبی است.
صبح روز دفاع فایزه! الان با مامان مشغول آماده کردن میوههان. دیشب از طرف خودم به احسان پیامک دادم که فردا رو یادت نره. تا الان که ساعت حدود شش و نیم صبحه پیامکم رو ندیده.
زنگ به عمه بتول زدم که بگویم یک کپی برابر اصل از شناسنامه و کارت ملی به من بدهد بروم دنبال انحصار وراثت که دیدم خیلی خسته است و نفس نفس میزند. اول گفت خوبم و تعارف کرد و احوالپرسی گرم کرد ولی وقتی قضیه مدارک رو گفتم گفت که امروز تصادف کرده است و پایش شکسته و روی تخت بیمارستان ضیائیان است. بهش گفتم که اول فهمیدم که اتفاقی افتاده. گفتم فردا بعد از ظهر بهت سر میزنم. بعد به سعید زنگ زدم. گفت کی به شما گفت؟ گفتم اتفاقی زنگ زدم. گفت پایش از زانو از پشت به پایین شکسته است و فردا دکتر ببیند و عمل کنند. به او هم گفتم که فردا سر میزنم بهش.
فایزه و مامان حدود ساعت شش آمدند. از گل خیلی خوشش آمد. حسن هم زنگ زد که من فردا نمیتوانم بیایم ولی سهیلا و مادرش میآیند.
گل رو گرفتم و آمدم. هم رفت و هم برگشت را با تاکسی رفتم. کرایه شده بیست هزار تومان. به نظرم زیاد نیامد. شش شاخه رز را در آب گذاشتم و روی بالکن قرار دادم. مامان و فایزه هنوز برنگشتهاند.
برم نماز بخونم آماده رفتن به گلفروشی بشم.
صبح با فایزه رفتم شیرینی گرفت. میخواست گل هم بگیرد که خوشش نیامد. از گلفروشی زعیم سفارش داد. ساعت پنج و نیم میرم تحویل میگیرم. طی دو نوبت رفتن و میوه خریدن. ساعت سه هم میروند دانشگاه تا پکهای پذیرایی فردا رو آماده کنند. فردا جلسهی دفاع دکتراشه.
صبح فرشته بهم گفت که مامان دیشب بهش گفته، نقل به مضمون، که سر نماز دعا کردم که اگر میخواد بمیره به مرگ طبیعی بمیره که آبروی خودش و خانواده رو نبره. امروز بهش گفتم مامان چیزی نیست. گفت من بقیه رو میتونم نفرین کنم یا حتی ندیده بگیرم ولی تو رو نه. کاری نکن که بگم راحت شد. اشکم دراومد. من مشکلم بیپولیه. راستش بیپولی هم نیست. ترس از بیپولیه. بدون کار کردن پولکی دارم. مشکلم بیکاری خودخواستهمه. پیش خودم احساس بیکرامتی میکنم.
دم دمای صبح بود، شاید حتی آفتاب هم زده بود؛ خواب بابا رو دبدم. مثل خودم افسرده و دلمرده بود. مامان هم بود. گفتم بابا با هم میریم یه دور میزنیم. شاید حتی بهش گفتم یه چیزهایی هست که میخوام بهت بگم یا شاید در ذهنم بود که بهش بگم. به نظرم خوشحال شد. شاید آخرین بار ۹۸ یا ۹۹ بود که خوابش رو دیده بودم. توی اون وبلاگم نوشتهم در موردش. اونجا هم به حال گریه بود. شاید اون بابا نیست و خود منم. شاید هم باباست که حالش انعکاس حال منه. باید خودم رو تغییر بدم. به خاطر بابا. به خاطر مامان.