لعنت به این کثافتخونهی بورس. سر به سر بشم بفروشم خیال خودم رو راحت کنم.
خواندم. دو ساعت خواندم. مطالعهای دقیق و با حضور ذهن بود. یک ده صفحهای مانده تا این کتاب هم تموم بشه. کتاب کم صفحهایست. حدود صد و بیست صفحه. قدرت بیقدرتان از واتسلاو هاول.
ببینم میتونم دو ساعت مطالعه کنم یا نه. تا سه ساعت دیگه مشخص میشه.
حس و حال خوندن ندارم. البته جمعهست و به طور طبیعی روز تعطیلیمه ولی هفتهی بعد دارم میرم تهران و میترسم عادت مطالعه کلا از سرم بیفته.
مثل اینکه باراک اوباما با جنیفر انیستون ریخته رو هم و داره از زنش، میشل اوباما، جدا میشه.
آپلود عکس رو هم اعمال کردم و در گام نخست تعدادی نقشهی جغرافیایی را در قسمت notepad آپلود کردم. ببینم عکس بدرد بخور پیدا میکنم اینجا هم بگذارم یا نه.
آپلود فایل رو تقریبا تمام کردم. متاسفانه در هاست، گیت خطا میده و وصل نمیشه. باید صبر کنم ببینم کی درست میشه که در سایت اعمالش کنم.
بعد از چند روز تمرین نکردن فلسک و پایتون امشب روی آپلود فایل در سایت کار کردم. تموم نشده ولی فردا عملیاتیش میکنم. فعلا نوع فایل رو محدود به عکس میکنم. اگر بعدا نیاز شد pdf رو هم اضافه میکنم.
جمعه رو نباید تعطیل کنم، در عوض ساعات مطالعه رو باید به چهار ساعت در روز افزایش بدم تا مسافرت هفتهی آینده به تهران مانع از اجرا یا ناقص ماندن برنامهی مطالعاتیم نشه.
یکساعت و نیم بیشتر مطالعه نکردم. ساعت دوم سر نیم ساعت بود که با دندان گوشهی ناخنم رو کندم. ساعت رو نگه داشتم و بلند شدم که دست و دهانم رو بشورم که دیگه هیچی! با فرشته وارد مباحث ناتمام حق راه باغ همواره شدیم. فردا جبران میکنم.
حاجی موبایلش رو نبرده بود! زنگ زدم عمه و این طور گفت. ساعت حدود یازده بود که رفتم دنبالش دم قصابی. قصاب گفت بیست دقیقه پیش رفت سمت پایین. الان شاید به حدود داروخانه رسیده باشد. از کمربندی برگشتم و خوب در میدان معلم و میدان داروخانه ندیدمش. آمدم خانه و فرشته را سوار کردم. زنگ به عمه زدم. گفت شاید رفته باشه پیش صغری، خواهرش. فرشته گفت میدانم خانهاش کجاست. از پایین خیابان ترخوران وارد شدیم. به فرشته گفتم اطراف را بپاید و پایید. چند لحظه بعد گفت اونجاست. جای پارک نبود. او پیاده شد. بعد زنگ زد که بیا میدان. بالاتر دور زدم و برگشتم میدان. رفته بود داروخانه. آمد. رفتیم فم و نان گرفتیم و رفتیم قلعه. خوب شد پیدایش کردیم. ابتدای قلعه عباس با ماشین از قلعه خارج میشد. زنش هم بود. برایش چراغ زدم جواب نداد. گور پدرش. تا ساعت سه خانهی عمه بودیم. بعد رفتیم به خانه سر زدیم و بعد رفتیم فاتحه خواندیم و بعد رفتیم باغ و سپس برگشتیم شهر. سه ساعت است که رسیدهایم ولی هنوز حال کار ندارم. اگر بتوانم سه ساعت مطالعهی امروز را به سرانجام برسانم کارستان کردهام. ماشین صبح یک مقدار اذیت کرد. روشن میشود و بعد خاموش میشود. نمیدانم چرا. باید با گاز نگهش دارم. فعلا بماند که اگر برای سرمای هواست هزینه نکنم. امید به خدا.
امروز به خیر بگذره خیلیه.
فرشته فسنجون بار گذاشته فردا دست خالی نریم خونهی عمه. حمام هم رفتم. بنشینم چهل دقیقه کسری مطالعهی امروز رو انجام بدم. قدرت بیقدرتان رو دست گرفتم.
کتاب بزرگان مکتب اتریش تموم شد. دقایقی پیش عمه رقیه زنگ زد و گفت فردا ناهار بیایید اینجا. گفتم نه. اصرار کرد. گفت آبگوشت میگذارم و دور همیم. نهایتا پذیرفتم. فرشته کلهام را میکند.
خستهام و حس شدید خوابآلودگی دارم ولی باید مطالعه رو ادامه بدم. کاش میشد برنامهی دقیقی برای مطالعه در کتابخانه وضع کنم. زمان صبح کاملا از دست میره و هیچ کاری نمیکنم. از طرفی واقعا حس فرسودگی جسمی میکنم. باید همون چند حرکت ورزشی غیراستاندارد رو از سر بگیرم.