بعد از چند وقت اومدم اینجا؟ قرصهای تجویزی دکتر را نخوردم. مطالعه را کماکان ادامه میدهم. قدری PHP خواندهام ولی پای کامپیوتر تمرین نکردم. جواب ادارهی ثبت هنوز نیامده است. تعطیلات عید خوبی را با مامان و فایزه سپری کردیم. احتمال حملهی آمریکا به ایران زیاده.
امروز پنج ساعت مطالعه داشتم ولی از خودم ناراضیم. نمیدونم مشکلم چیه.
مدتهاست که اینجا ننوشتهام. در همهی کارها ناتمامم. البته امروز هجده ساعت مطالعهی هفتگی اقتصاد را تمام کردم. دو ساعت هم PHP خواندم. ادارهی ثبت هم رفتم و گفت که هنوز جواب هیئت نظارت نیامده.
امروز هوس لاراول افتاد به دلم. مرگ بر فلسک. بزرگترین مشکلم همین دمدمی مزاج بودنمه.
دیروز مامان بهم گفت ما میخوایم به تو تکیه کنیم، تو میخوای به کی تکیه کنی؟ جدای از اینکه در دلم گفتم شما همهتون از من قابل اتکاترید بهش گفتم اینها رو اگر در گوش خر میخوندی شاید یه اتفاقی میافتاد ولی چرا برای من نمیفته؟
دیشب برای بار چهارم در کمتر از دو هفتهی اخیر برف بارید. البته کمتر از دفعات قبل.
فرشته به طور اتفاقی متوجه حرکت اشیا ناشناخته در آسمان شد. اول که تعریف کرد باور نکردم ولی بعد صدا کرد و رفتم دیدم. یه چیزی مثل شلیک موشک یا پدافند هوایی بود. چندین بار هم اتفاق افتاد. در توییتر تا حالا فقط یک نفر در موردش نوشته.
به نظر تنظیمات سایت به سرانجام رسید. فلسک را به ورژن سه ارتقا دادم. خیلی وقته کار نکردم. باید دوباره شروع کنم.
مامان و فایزه رفتند بیرون قدم بزنند. تا اینجای کار سر نصب نرمافزارهای مورد نیاز در ویندوز جدید هستم.
ویندوز 10 نصب کردم بعد از مدتها. فعلا خوب داره کار میکنه. لپتاپم قدیمی است و نتوانستم ویندوز 11 نصب کنم.
این هفته خیلی کم اینجا نوشتم. الان هم که مینویسم حالم یه خرده گرفته است. دوباره این سوال اساسی آمده به ذهنم که: «آخرش که چی؟»
اطلاعات یک هفتهی اخیر بورس را که در فایل اکسل ذخیره نکرده بودم را ذخیره کردم. خیلی وقت گرفت.
دیشب برف خوبی باریده بود. تقریبا هم اندازه یا شاید هم بیشتر از برف پنجشنبه شب. خدا کنه سقف انبار خانهی قلعه عیب نکند. صبح حالم گرفته بود. کتاب در دست مطالعه را عوض کردم و کتاب سادهتر و خوشخوانتری را دست گرفتم؛ «کژرفتاری» از ریچارد تیلر. کتاب «تلنگر» را از هم او قبلا خواندهام. ساعت حدود چهار و نیم رفتم و یک دور خیلی محدود در زمینهای روبروی خانه زدم و برگشتم. هوا سرد بود. عمه رقیه ظهرْ گذشته زنگ زد و گفت با عمه بتول تماس گرفتم و حالش خوب است و بعد از ظهر میروم خانهشان. از فایزه به خاطر پک روز دفاعش تشکر کرد.
اگر زمانم رو مدیریت نکنم با این وضع خونه همین چند ساعت مطالعه رو هم ترک میکنم.
بعد از ظهر رفتم خانهام تا فن زیر لپ تاپ را بیاورم. خانم ملااکبری که بالا رفتن من را دیده بود موقعی که زن ابراهیمی طبقه سوم داشت میرفت پایین به گمان اینکه منم از خانهاش درآمد و دنبالش رفت. بعد من رفتم و در حیاط مرا دید. اول اعتنا نکردم ولی بعد سلام کرد و خلاصه بگم آشتی کردیم. گفت شیر آب را ابراهیمی جابجا کرده بود و فرش هم شسته بود. قرار شد برای نظافت عید من را هم صدا کنند کمک کنم. زن عباس عمو ابراهیم عمهی خانم ملااکبری است. بهش گفتم که فامیل هستیم. امروز دو ساعت بیشتر نتوانستم درس بخوانم. همهش یا صدای تلویزیون میآید یا شیر آب که باز است. من و فرشته و مامان هر سه کچل کردیم.