صبح میخواستم لغت معنی انگلیسی در سایت وارد کنم که کلا سرور down بود لذا به تمرین فلسک وقت گذراندم.
مامان پیامک داد که احسان و فریده شب اونجا میمونن.
نتونستم کناب استیگلیتز رو ادامه بدم. خیلی سنگین بود برام. کتاب بزرگان مکتب اتریش رو برداشتم. اون هم سرشار از اسامی متعدده ولی چارهای نیست و بخوانم.
ناهار بخورم برم قلعه. تقی پناهیفر و دیگران میان سر خاک آنجا باشم.
به این وبافزار باید چیزهای جدیدی اضافه کنم؛ قسمتی تحت عنوان notepad که یادداشتهایی که نیاز به ویرایش مداوم دارند و باید همیشه در دسترس باشند. قسمتی هم تحت عنوان کلید/مقدار که چیزهایی مثل شماره ملی و شناسه قبض آب و امثال اینها رو راحت ذخیره کنم. هر دو نیاز به کتگوری دارند.
یعنی ممکنه قبل از مرگم اتفاق مهم و تاثیرگذاری که کل مسیر زندگیم رو تغییر بده برام بیفته؟ راستش بیشتر منظورم اتفاق اقتصادیه. هیچ چشمانداز امیدبخشی از بهبود اوضاع اقتصادی پیش رو ندارم. واقعا همینی هم که دارم و میخورم بیشتر شبیه معجزهست.
خب برنامهی مطالعاتی امروز هم با هر مردن مردنی بود تموم شد. بعد از نبرد با رکود کتاب چرا اقتصاد فرو می ریزد از استیگلیتز رو دست گرفتم. او هم کینزی است.
نبرد با رکود رو تموم کردم. حتما ازش چیزهای زیادی آموختم ولی اگر بخوام چیزی اینجا بنویسم باید بگم که پل کروگمن نویسندهی کتاب کینزی و طرفدار افزایش مخارج دولت در زمان وقوع رکود اقتصادیست. یکی از علل وقوع بحران مالی ۲۰۰۸ را هم مقررات زداییهای بیحد و حصر اواخر دورهی کارتر و دورهی ریاست جمهوری ریگان میدونه. مقرراتی که به طور طبیعی وضع شده بودند تا از وقوع بحران دیگری مانند بحران بزرگ در دههی ۱۹۳۰ میلادی جلوگیری کنه.
امروز نمیدونم چرا اینقدر خسته شدم. ساعت هشت شبه و هنوز دو ساعت از برنامهی مطالعاتیم مونده.
من جدا بعضی وقتها به از بین بردن خودم فکر میکنم. چیز پنهانی هم نیست. چند بار علنا و آشکارا به زبون آوردم. حتی یک بار جلوی احسان هم گفتم.
احسان دیروز پریروز گفت یکی از دوستاش میخواد اسپانیایی بخونه نمیدونه از کجا باید شروع کنه بهت زنگ میزنه کمکش کن. گفتم باشه. دیروز زنگ نزد. امروز خود احسان زنگ زد که این شمارهشه خجالت میکشه زنگ بزنه. من بهش زنگ زدم و تعجب نکردم که دیدم یه دختریه. یه مقدار سوال پرسید و جواب دادم. بعد از ظهر احسان زنگ زد و گفت این همون دختریه که اون روز توی ختم زن عمو جواد بهت گفتم. بهش زنگ بزن و صحبت کنید و تعهدی نیست و ... حالا همه رو هم با یه حس خجالت و حیایی میگفت. من هم گوش کردم و گفتم باشه.
آخه برادر من تو چه میدونی که من هزار سال هم که برم بگذره هیچ گشایش اقتصادی رو انتظار ندارم. چه میدونی که من خودم با خودم دعوام میشه. چه میدونی که من با وجود کمکهایی که خدا بهم کرده به خودم و زندگیم ظلم کردم. زن گرفتن برای من یعنی از دست رفتن همین نیمچه آرامشی که هر از گاهی دارم. یعنی رفتن توی گردابی که توانایی بیرون آمدن ازش رو ندارم.
از خودم خوشم نمیاد.
اصلا نمیفهمیدم دارم چی میخونم. قطع کردم که مدتی استراحت کنم یا کلا برم سر مبحث متفاوتی.
نزدیکیهای ظهر با عمو رحیم و آقای اشتری هماهنگی کردم و برای ساعت دوازده و نیم قرار گذاشتیم ادارهی ثبت. آمدند و برگه را امضا کردند. تا میدان بهشتی با آنها آمدم. با ماشینشان.
رفتم سی تا نان لواش گرفتم. هوا سرده و برف دیشب کم و بیش روی زمین یخ زده و زیر پا خرت خرت میکرد.
بعد از ظهر که با مامان صحبت میکردم گفت دفاع فایزه حدودا سیزدهم چهاردهم بهمنه. خبر امیدوار کننده و امید بخشیه. این یچه از روزی که سال ۷۷ یا ۷۸ رفت مدرسه تا همین الان مشغول درس و مشقه. امیدوارم کار خوب و شایستهای هم پیدا کنه.