تگ: microblog

مردن مردن و خواب و بیدار یه ویدیو از توماس ساول دیدم. قبلا هم دیده بودمش. این بار قدری برایم واضح‌تر شده بود. دفعه‌ی قبل واقعا حرف زدنش برام عجیب بود.

سه ساعت اقتصاد مطالعه کردم و یکساعت هم پایتون خواندم. علی برکت‌الله.

به مسلم زنگ زدم. گفت فردا دارم نوه‌داری می‌کنم. گفتم نمی‌خواد، خودم می‌رم ثبت و نتیجه رو بهت اطلاع می‌دم. گفت عباس داره میاد از مکه. می‌خواهیم براش بنر بزنیم. شورای قلعه هستن و از این کارها می‌کنند. گفتم برای خرجی دعوتتون کردن؟ گفت نه. گفتم بهتون زنگ زد که خداحافظی کنه موقع رفتن؟ گفت نه. الحمدلله. خدا رو شکر تنها نیستم. گویا به خیلی‌ها زنگ نزده. به منصور کنگرانی هم زنگ نزده نبود.

شارژ تهران رو برای طاهری واریز کردم. مامان گفت فردا یا پس‌فردا. گفتم مادر من دنبال تنش نباشید. به ما چه ربطی داره کی واریز کرده کی نکرده. جواب پیامک واریز رو خیلی مودبانه داد. انشاالله اون‌ها هم آدم باشن و فضای تنش بین‌شون از بین بره.

امروز قاضی مق.یسه و قاضی علی راز.ینی رو جلوی کاخ دادگستری ترور کردن. خبر بیشتری هنوز در نیامده. این دست خبرها نگران کننده‌ست.

یک مقدار پایتون تمرین کردم. نباید دلسرد بشم و کار رو رها کنم. پایتون و پایه‌های پایتون رو ندانستن چگونه فلسک بنویسم؟

رفتم ثبت و برگشتم. امینی هنوز سر کار نیامده. فردا اگر بیاید اولین روز بعد از فوت خواهرشه.

یک ویدیو از کَس سانستین رو که قبلا هم دیده بود دوباره دیدم. خیلی واضح حرف می‌زنه. البته در فهم همون هم مشکل دارم ولی واضح حرف می‌زنه.

عباس فکر و ذهنم رو مشغول کرده. چطور تونست سه چهار روز قبل از مکه رفتن شهادت دروغ بده و اون جور وقیحانه سر موضع غلط دیگران پافشاری کنه. کاش مال خودش بود. برای رفتنش که زنگ نزد و حلالیت نطلبید و این هم از برگشتنش. خدا بیشتر بهش بده و سفرهای متعدد حج نصیبش کنه.

دو ساعت پایتون خوندم. هنوز در مبحث کلاس‌ها هستم و تا اینجا چهار ساعت مطالعه داشتم. فکر کنم چهار ساعت دیگه لازم باشه تا مبحث تموم بشه.

ظهر عمه رقیه زنگ زد و گفت برف اومده؟ گفتم نه! گفت می‌گن خیلی برف اومده! گفتم نه خبری نیست. گوشی را به فرشته هم دادم حال و احوال کرد. به فرشته گفت عباس دوشنبه از مکه میاد و سه شنبه خرج می‌ده. به ما زنگ زدن و دعوتمون کردن ولی بچه‌ها رو نه. فرشته گفت ما رو دعوت نکردن و چیزی هم نگفتن.

صبح رفتم چهل تا نون لواش گرفتم. می‌خواستم سی تا بگیرم. گفت این بسته‌ها چهل تاییه. گفتم بده.

بزرگ‌ترین مشکل من فکر کردن زیاده. مغزم خاموشی نداره. هر وقت که تونستم از نظر خودم کار درخوری انجام بدم وقت‌هایی بوده که سرم به زیر بوده و بدون اینکه به نتیجه کار فکر کنم فقط خوندم یا گوش کردم. به محض اینکه به خودم اومدم و شروع به اندیشیدن به جوانب کار و برنامه‌ریزی کردم کل پروژه رو زمین گذاشتم و کار رو تعطیل کردم.

الان در مورد آین رند و سوزان سانتاگ جستجو کردم و دیدم هر دو یهودی‌ان. خیلی عجیبه واقعا. از هر سه اسم که سرچ کنی دو تاشون یهودی‌ هستن. حقیقتا چه قومی‌ان اسماعیل!

هجده‌ ساعت برنامه‌ی مطالعاتی این هفته‌ام به طور کامل اجرا شد. حمد و ثنای بی‌پایان خدا را.