تگ: microblog

گل رو گرفتم و آمدم. هم رفت و هم برگشت را با تاکسی رفتم. کرایه شده بیست هزار تومان. به نظرم زیاد نیامد. شش شاخه رز را در آب گذاشتم و روی بالکن قرار دادم. مامان و فایزه هنوز برنگشته‌اند.

برم نماز بخونم آماده رفتن به گل‌فروشی بشم.

صبح با فایزه رفتم شیرینی گرفت. می‌خواست گل هم بگیرد که خوشش نیامد. از گل‌فروشی زعیم سفارش داد. ساعت پنج و نیم میرم تحویل می‌گیرم. طی دو نوبت رفتن و میوه خریدن. ساعت سه هم میروند دانشگاه تا پک‌های پذیرایی فردا رو آماده کنند. فردا جلسه‌ی دفاع دکتراشه.

صبح فرشته بهم گفت که مامان دیشب بهش گفته، نقل به مضمون، که سر نماز دعا کردم که اگر می‌خواد بمیره به مرگ طبیعی بمیره که آبروی خودش و خانواده رو نبره. امروز بهش گفتم مامان چیزی نیست. گفت من بقیه رو می‌تونم نفرین کنم یا حتی ندیده بگیرم ولی تو رو نه. کاری نکن که بگم راحت شد. اشکم دراومد. من مشکلم بی‌پولیه. راستش بی‌پولی هم نیست. ترس از بی‌پولیه.‌ بدون کار کردن پولکی دارم. مشکلم بی‌کاری خودخواسته‌مه. پیش خودم احساس بی‌کرامتی می‌کنم.

دم دمای صبح بود، شاید حتی آفتاب هم زده بود؛ خواب بابا رو دبدم. مثل خودم افسرده و دل‌مرده بود. مامان هم بود. گفتم بابا با هم می‌ریم یه دور می‌زنیم. شاید حتی بهش گفتم یه چیزهایی هست که می‌خوام بهت بگم یا شاید در ذهنم بود که بهش بگم. به نظرم خوش‌حال شد. شاید آخرین بار ۹۸ یا ۹۹ بود که خوابش رو دیده بودم. توی اون وبلاگم نوشته‌م در موردش. اونجا هم به حال گریه بود. شاید اون بابا نیست و خود منم. شاید هم باباست که حالش انعکاس حال منه. باید خودم رو تغییر بدم. به خاطر بابا. به خاطر مامان.

اینجا هم شده «خودکشی‌نامه‌»ی من. نوشتنش خجالت‌آوره ولی خیلی وقته که کار من از این حرف‌ها گذشته. دلم می‌خواد خودم رو بی‌آبروی کامل کنم. به خودم لج کنم و عمدا تیشه به ریشه‌ی خودم بزنم. امروز از کنار چند تا کارگر رد می‌شدیم که داشتن جایی رو با حفاظ محصور می‌کردند. کله کشیدم و دیدم کانالی کندن و توش فاضلابه. گفتم جای تو همین جاست. توی همین فاضلاب. کاش وقتی مردم بندازندم توی فاضلاب، توی کثافت.

یه زنه بود که وقتی فایزه رو می‌بردم مدرسه اون هم بچه‌اش رو می‌آورد. بچه‌ش هم سن فایزه بود ولی در کلاس دیگر. در عالم نوجوونی ازش خوشم می‌آمد. قدری هم زیبا بود. هیچی اون رو هم امروز دیدم. آخرین بار سال ۸۴ بود گویا که دیده بودمش. وقتی که در اداره آموزش و پرورش رفتم و دیدم که فایزه دبیرستان فرزانگان قبول شده بود. از دیالوگش با دخترش فهمیدم که اون نرجس قبول شده بود. از فرزانگان خیلی پایین‌تر.

اعلامیه‌ی آقا سید، اتوشویی روبروی خونه‌ی عزیز، قَد دیوار بود. امروز چهلمش بوده. اونجایی که نوشته بود «ابوی آقایان»، ته اون لیست بلند و بالا یه اسم بود که آشنا نبود. به گمانم بعد از مردن زنش (آیا زنش مرده بود؟) زن دیگه گرفته بوده.

عصری با مامان خیر سرمون رفتیم پیاده‌روی. کوفته‌تر و کسل‌تر برگشتیم خانه. یه جا از شدت اندوه نشستم روی دیوار کوتاهی که بود. گفتم کاش می‌شد خودم رو بکشم. توی زندگی کم آوردم و بدیش اینه که هنوز با هیچ مشکل جدی‌ای هم روبرو نشدم.

کاش می‌تونستم پرواز کنم. دستامو باز کنم و پرواز کنم.

زنگ زدم رنجکش، مستاجرم، که ببینم شب هست بریم برای قرارداد گفت دو سه روزی فرصت بده منتظر پولی هستم که اگر به دستم برسه بخشی رو رهن بهت بدم و بخشی رو هم پول. گفتم یکشنبه دوباره بهت زنگ می‌زنم.

صبح رفتیم پاساژ ایرانیان و یک کاپشن و سه پیرهن و یک کاپشن نازک که شبیه بادگیره ولی یک مقدار کلفت‌تر و یک جفت دمپایی و یک جفت جوراب خریدیم. در موقع برگشت یک جفت کفش هم خریدیم. عمه عذرا و فاطمه رو همین‌جوری عبوری دیدیم. سلام نکردیم. اونها شاید اصلا متوجه ما نشده باشند.

دیروز ساعت نه با اتوبوس اومدم تهران. هوا خیلی سرد بود و بخاری ماشین هم خاموش بود. رسیدم تهران تا خود شب کسل و خوابیده بودم. مامان و فایزه هم دور و برم بودند و خیلی محبت کردند. ساعت هفت و نیم چند تا پتو رویم انداختند و دو ساعتی عرق کردم. بعد احساس کردم حالم بهتر است. صبح امروز دیگر خستگی و سرما از بدنم کامل بیرون رفته بود. ساعت حدود یازده بود که یک قواره پارچه را با مامان بردیم مغازه‌ی خیاطی که سفارش دوخت بدهیم. گفت سه شنبه حاضر است. شلواری که قبلا دوخته بود را هم در خانه تست کردم، خوب بود.

پست‌های سایت برای همه‌ی کاربران نمایش داده می‌شد. اگر چه اینجا کاربری نداره و بغیر از ربات‌هایی که هر از گاهی فرم ثبت‌نام رو پر می‌کنن خبر از کس دیگری نیست ولی به هر حال داشت مثل خوره مغزم رو می‌خورد. موکول به فردا صبح نکردم و همین شب کد رو اصلاح کردم.

آبگرمکن رو آورده. سه میلیون و هشتصد پولش شد. فایزه با کمک از راه دور من واریز کرد.