دارم سر فصل فرانک فتر رو میخونم و مطلب بسیار سخت و نامفهومه. چارهای نیست و باید با سرعت کم ادامه بدم.
مامان ظهر زنگ زد و صحبت کردیم. گفت احسان امروز نمیاد. گفته سرما خوردم و مریضم. میآیم و شما را هم مریض میکنم. فرشته زنگ زد بهش. کل هفته را سر کار نرفته بوده و در خانه خوابیده. من هم تماس گرفتم. گفت جمعه ظهر استخوان دردم شروع شد تا یکشنبه شب. تا اون موقع نتونستم چیزی بخورم ولی از اون روز بهترم. گفتم پسر خوب خبر بهمون بده. کوتاهی کردم. یکشنبه باید وقتی از ثبت آمدم باهاش تماس میگرفتم و گزارش کار میدادم و این جوری از حالش با خبر میشدم.
دو ساعت پایتون خوندم. مبحث کلاسها. برم آماده شم برای مطالعات اقتصادی.
عمه رقیه زنگ زد یکساعت پیش. حال و احوال. با حاج تقی هم صحبت کردم. گفت خبر از عباس نداری کی میاد؟ گفتم به ما که زنگ نزد خداحافظی کنه. گفت چرا به ما زنگ زد. رفته مکه.
از دیشب که مغزم سر پایتون ترکید و ساعت دوازده و نیم خوابیدم تا الان حالم گرفتهست. من هیچ وقت برنامهنویس خوبی نبودم. شرکت هم کار خدا بود و بیفکری مفرطی که اون روزها درش به سر میبردم. باید بنشینم مفاهیم پایهی کلاس، دکریتور و ... رو بخونم. اینها کارهایی یک بار برای همیشهست. نمیدونم چرا برای من عذاب مادامالعمر شده.
کلافه شدم سر فلسک. آشکارا در پایتون از پایه ضعف دارم.
فرشته بعد از ظهری فکرش مشغوله و مدام نامهی کارشناس ثبت و نظر تولههای حسین و نظر خودمون رو میخونه و حرف میزنه.
مطلب سنگینه و تعداد صفحات مطالعهام خیلی پایینه. امروز شاید فقط بیست صفحه خونده باشم. ببینم شب همت میکنم یکساعت اضافه بر سازمان بخونم یا نه.
امروز همهش این بیت شعر میاد به ذهنم: «رئیسی رفت به گردش/خرس گرفت و خوردش!» البته جای کلمهی دیگهای خورد گذاشتم.
صبح رفتم حمام. اصلاح کردم. فرشته لباسشویی را روشن کرد و لباس شست. برای مامان یک میلیون تومان واریز کردم که سفارش دوخت شلوار بدهد. بعد رفتیم سهشنبه بازار و خرید کردیم. وقتی برگشتیم قدری جفری ساکس گوش کردم و لغت یادداشت کردم. با مامان و فایزه در مورد عوض کردن آپارتمانها و خرید یک خانه یا یک آپارتمان بزرگتر تلفنی صحبت کردم.
فرشته و مامان در تفرش و تهران سعی بلیغ در گرفتن اندازهها از روی خودم و شلوارهام کردن. خدا بخیر کنه چیزی که در بیاد. البته مامان گفت شلوارت رو میبرم خیاطی خودش هم اندازه بگیره.
تعداد زیاد لغت معنی یا به عبارت بهتر لغت-تلفظ وارد سایت کردم. قدری هم سر بخش notepad یا همون یادداشتها کار کردم تا مثلا یادداشتههای بلند رو اونجا بنویسم و اینجا همچنان حالت دفترچه خاطرات رو خودش رو حفظ کنه.
الان فکر کردم این مطالبی که مینویسم در صورت انباشته شدن و باقی ماندن، یادگار من در آینده میشه؛ دقیقا مثلا یادداشتهایی که روی ورقههای کاغذ از سالهای پیش باقی مونده ولی فرقی که هست اینه که آیندگان خطی از ما نمیبینند و فقط مفهوم رو درک میکنن. یک «اطلاع» از وضعیت و ویژگی خاص من یا ما در طول تاریخ از بین خواهد رفت.
سه ساعت مطالعه امروز هم تمام شد. رسیدم به سر فصلی دربارهی کارل منگر بنیانگزار مکتب اتریش. سرعت پیشرفت کم است ولی مطلب لذت بخش است.
مامان زنگ زد که به مناسبت روز مرد رفتم برات پارچه خریدم. اندازهات رو هم بفرست که فردا بدهم برایت شلوار بدوزند. البته دوخت آن شلوار با این پارچه نیست و جداگانه است. تشکر کردم. گفتم پول شلوار رو خودم میدهم.